صلح شرافتمندانه در سایه بازدارندگی؛ نه تسلیم در برابر مکتب زور

شما اینجا هستید

 صلح شرافتمندانه در سایه بازدارندگی؛ نه تسلیم در برابر مکتب زور
 
در روزگاری که غبار باروت بر فراز خلیج فارس نشسته و آوای موشک‌ها جایگزین گفت‌وگوهای دیپلماتیک شده است، بحث از صلح و مذاکره، بیش از هر زمان دیگری به آزمونی برای سنجش عقلانیت سیاسی و عمق راهبردی یک ملت تبدیل شده است. جنگ کنونی ایران و آمریکا، اگرچه در ظاهر رویارویی دو قدرت در تنگه هرمز و جنوب ایران است، اما در باطن، تقابل دو نگاه به جهان، دو برداشت از سیاست و دو راهبرد برای بقا را به نمایش گذاشته است. در یک سوی این میدان، کسانی ایستاده‌اند که صلح را به مثابه یک ارزش مطلق و فرابسترهای قدرت تعریف می‌کنند و در سوی دیگر، آنانی که مقاومت و بازدارندگی را شرط تحقق هر صلح شرافتمندانه‌ای می‌دانند. این نوشتار نمی‌خواهد از سر احساس یا تعصب، یک سوی این معادله را برگزیند؛ بلکه درصدد است با نگاهی واقع‌گرایانه و فارغ از شعارزدگی، نشان دهد که چرا در جهان سیاست، حتی برای رسیدن به صلح نیز باید از توانایی جنگیدن برخوردار بود.
ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، در اظهارات اخیر خود، ترکیب عجیبی از تهدید و دعوت به مذاکره را به نمایش گذاشت. او در عین حال که از دیپلماسی به عنوان ابزاری کارآمد نام برد، گفت که نمی‌توان تا ابد با کسانی جنگید که با چند پهپاد ارزان، عبور از تنگه هرمز را برای ناخداهای جهان به کابوس تبدیل کرده‌اند. این سخنان، در نگاه نخست، می‌تواند برای برخی تحلیلگران داخلی این توهم را ایجاد کند که در دل نظام سیاسی آمریکا، صدای عقلانیت به گوش می‌رسد و شکافی جدی میان جنگ‌طلبان و دیپلمات‌های کاخ سفید وجود دارد. اما اگر از سطح سخنان ونس عبور کنیم و به لایه‌های پنهان آن بنگریم، نقشه‌ای بسیار دقیق‌تر و پیچیده‌تر را مشاهده می‌کنیم. ونس، به عنوان یک چهره بالقوه انتخاباتی، نیاز دارد تا از یک سو پایگاه رأی‌دهندگانی را که از جنگ خسته شده‌اند، جذب کند و از سوی دیگر، خود را به عنوان سیاستمدار نه چندان نرمی در برابر ایران معرفی نماید. او با این سخنان، نه یک پیشنهاد صلح، که یک اولتیماتوم را به ایران ارائه می‌دهد: یا توانایی‌های بازدارنده خود را کنار بگذارید و پای میز مذاکره بیایید، یا آماده تشدید فشارها باشید. این همان دیپلماسی همراه با زور است که در آن، میز مذاکره ادامه میدان جنگ با ابزارهای دیگر محسوب می‌شود. ایران اگر فریب این شیرین‌زبانی‌ها را بخورد، در دامی گرفتار خواهد شد که پیش از این نیز، تجربه تلخ آن را در برجام و وعده‌های پوچ آمریکایی‌ها به چشم دیده است. آنجا که اوباما تعهدات خود را نقض کرد و ترامپ، توافق را یک‌طرفه به دور ریخت، به روشنی اثبات شد که در قاموس استکبار، مذاکره نه برای تحقق عدالت، که برای تثبیت سلطه و تطمیع طرف مقابل طراحی شده است.
در این میان، اصلاح‌طلبان داخلی نیز، با تکرار همان روایت‌های آشنا از ضرورت مذاکره و صلح، خود را در موقعیتی متناقض قرار داده‌اند. آنها که در جنگ چهل‌روزه، خاموش نشسته بودند و امید به تغییر رژیم را در سر می‌پروراندند، اکنون که جنگ به درازا کشیده و هزینه‌های آن برای همه آشکار شده، یکباره به مخالفان سرسخت جنگ تبدیل شده‌اند. این تغییر موضع ناگهانی، بیش از آنکه نشانه دلسوزی برای مردم باشد، حکایت از ترسی عمیق دارد؛ ترسی که ریشه در این باور دارد که ادامه این جنگ، ممکن است به تثبیت جایگاه نظام و تقویت اراده ملی بینجامد، نه تضعیف آن. نکته ظریف و در عین حال تکان‌دهنده آنجاست که این جریان، در اوج حملات موشکی آمریکا به جنوب ایران و بیمارستان کودکان اهواز، نه تنها کوچک‌ترین انتقادی به متجاوز ندارد، بلکه با طرح این پرسش که «چرا ایران از مذاکره امتناع می‌کند؟» عملاً بار سنگین آغاز جنگ را بر دوش جمهوری اسلامی می‌گذارد و روایت آمریکا را بازتولید می‌کند. این همان خطای محاسباتی مهلکی است که در آن، تشخیص دوست از دشمن در میان بازیگران سیاسی آمریکا، به یک سراب تبدیل می‌شود. اینکه برخی گمان کنند ونس یا هر چهره دیگری در کاخ سفید، به دنبال صلحی عادلانه با ایران است، نه تنها ساده‌لوحانه، بلکه خطرناک است، زیرا این توهم، اراده ملی را سست کرده و به دشمن این پیام را می‌دهد که جامعه ایران از ادامه مقاومت خسته شده است. واقعیت آن است که ونس نیز مانند هم‌حزبی‌های خود، به یک هدف از پیش تعیین‌شده یعنی مهار کامل ایران می‌اندیشد و آنچه تفاوت روش او با جنگ‌طلبان افراطی نامیده می‌شود، صرفاً در ابزار است، نه در هدف.
صلح در جهان سیاست، هدیه‌ای نیست که قدرتمندان از سر بزرگواری به ضعیف‌ترها بدهند. تاریخ معاصر ایران و منطقه غرب آسیا، بارها نشان داده که استکبار تنها زبان قدرت را می‌فهمد و هرگونه عقب‌نشینی از مواضع دفاعی، نه تنها به آرامش نمی‌انجامد، بلکه به افزایش زیاده‌خواهی‌های دشمن دامن می‌زند. در جنگ هشت ساله، رمز پیروزی نه در سلاح، که در اراده فولادین یک ملت و باور به وعده الهی بود. امروز نیز، همان اراده در قامت یک ملت ۹۰ میلیونی که پای وجب به وجب خاک خود ایستاده، همچنان زنده است. جبهه مقاومت، به عنوان یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های قدرت ایران، در این میان نقشی فراتر از یک ایده‌ئولوژیک ایفا می‌کند. مقاومت، در معنای دقیق سیاست خارجی ایران، یک ضرورت عقلانی برای ایجاد عمق راهبردی، افزایش هزینه حمله مستقیم به ایران، و محدود کردن آزادی عمل رژیم صهیونیستی است. کشوری که در میان آشوب‌های منطقه‌ای قرار دارد، ناگزیر است حوزه امنیت خود را فراتر از مرزهای جغرافیایی تعریف کند. انصارالله در یمن، حزب‌الله در لبنان، و گروه‌های مقاومت در عراق و سوریه، حلقه‌هایی از این زنجیره بازدارندگی هستند. طبیعی است که این شبکه هزینه‌های خود را دارد، اما نادیده گرفتن کارکرد راهبردی آن، به معنای فروکاستن سیاست خارجی به سطحی سطحی است.
پرسش اصلی، نه دوگانه «جنگ یا صلح» که «چه نوع صلحی و با چه پشتوانه‌ای» است. صلحی که صرفاً به توقف موقت آتش و عقب‌نشینی ایران از مواضع خود بیانجامد، نه تنها پایدار نخواهد بود، بلکه به فرصتی برای بازآرایی دشمن تبدیل می‌شود. صلح شرافتمندانه آن است که از دل یک موازنه قدرت بیرون بیاید؛ جایی که طرف مقابل به این نتیجه رسیده باشد که ادامه جنگ، هزینه‌ای سنگین‌تر از پذیرش توافق دارد. ایران با تثبیت کنترل خود بر تنگه هرمز، به تدریج به این نقطه نزدیک می‌شود. غرب بیش از آنکه از شهادت انسان‌ها هراس داشته باشد، از مختل شدن نظم انرژی جهانی می‌ترسد. این همان زخمی است که ایران می‌تواند با هوشمندی، آن را به عنوان اهرم فشار در مذاکرات آینده به کار گیرد. در مقابل، آن جریان سیاسی که با تکیه بر شعارهای صلح‌طلبی، مقاومت را محکوم می‌کند، خود را در موقعیتی متناقض قرار داده است. آنها در حالی از صلح سخن می‌گویند که راهکاری برای تضمین آن ارائه نمی‌دهند و با تضعیف روحیه مقاومت، به دشمن در پیشبرد اهدافش کمک می‌کنند. اعتماد به وعده‌های دولتی که سه بار در میانه مذاکرات خیانت کرده، نه تنها ساده‌لوحانه، که در حکم خیانت به آرمان‌های یک ملت است. خون شهیدان، از دانشمند هسته‌ای تا فرمانده میدان، سرمایه‌ای است که نمی‌توان آن را با وعده‌های پوچ معاوضه کرد.
صلح، به خودی خود، یک ارزش مطلق نیست؛ بلکه ابزاری برای تأمین امنیت، رفاه و عزت یک ملت است. اگر صلح به قیمت از دست دادن استقلال تمام شود، به زمینه‌ساز ذلت‌های بزرگتر تبدیل خواهد شد. ایران امروز، اگرچه زخم‌هایی بر پیکر دارد، اما همچنان از سرمایه اجتماعی، غرور تاریخی و توان دفاعی برخوردار است. این ایستادگی، به معنای نادیده گرفتن رنج مردم نیست؛ بلکه به معنای آن است که هر گام به سوی مذاکره، باید با درک عمیق از موازنه قدرت برداشته شود. تنها در این صورت است که صلح به یک واقعیت ملموس و پایدار تبدیل خواهد شد.