بازخوانی تاریخی و تمدنی؛ از استعمار تا مقاومت
تاریخ، همواره آیینهای بوده که ملتها چهره واقعی خود را در آن میبینند، اما قدرتهای سلطهگر همواره کوشیدهاند تا این آیینه را به گونهای تراش دهند که تصویری مطلوب از خود را به نمایش بگذارد. سوم اوت ۱۴۹۲، روزی است که سه کشتی کوچک اسپانیایی به فرماندهی کریستف کلمب، بندر پالوس را به مقصد اقیانوس اطلس ترک کردند. در روایت رسمی غرب، این روز آغاز عصر اکتشافات نامیده شد، اما برای میلیونها انسانی که در آن سرزمینها زندگی میکردند، سرآغاز عصر اشغال، کشتار، غارت و نابودی بود. آنچه در ظاهر یک سفر دریایی به نظر میرسید، در واقع نقطه آغاز یکی از گستردهترین پروژههای سلطهطلبی و استعمار در تاریخ بشر شد؛ پروژهای که غرب آن را کشف نامید، اما بسیاری از ملتهای غیرغربی آن را سرآغاز تهاجم و استعمار میدانند.
از همان لحظهای که کشتیهای کلمب در جزایر کارائیب لنگر انداختند، منطق استعمار اروپایی نیز شکل گرفت و به تدریج به یک الگوی جهانی تبدیل شد. سرزمینهایی که هزاران سال محل شکلگیری تمدنها، فرهنگها و نظامهای اجتماعی پیشرفته بودند، از سوی قدرتهای اروپایی به عنوان سرزمینهای بیصاحب یا اراضی بکر معرفی شدند؛ گویی تاریخ این مناطق از لحظه ورود اروپاییان آغاز شده است. مردمانی که دارای زبان، دین، هنر، دانش کشاورزی، معماری و ساختارهای سیاسی مستقل بودند، در روایت استعمارگران به وحشی و فاقد تمدن تقلیل یافتند تا اشغال سرزمینهایشان مشروع جلوه داده شود. این صرفاً یک اشتباه جغرافیایی یا سوءبرداشت فرهنگی نبود، بلکه تصمیمی آگاهانه برای بازتعریف واقعیت به سود قدرت بود.
آنچه پس از آن رخ داد، نه یک تبادل فرهنگی برابر، بلکه انتقال سازمانیافته ثروت، منابع طبیعی، نیروی کار و جان انسانها از جهان جدید به اروپا بود. معادن عظیم طلا و نقره در آمریکای لاتین، بهویژه در مناطقی مانند پرو و بولیوی امروزی، به خدمت امپراتوریهای اسپانیا و پرتغال درآمد و ثروتی بیسابقه را روانه خزانههای اروپایی کرد. در همان حال، جمعیت بومی قاره آمریکا طی چند دهه با کاهش فاجعهباری روبهرو شد؛ بیماریهای وارداتی، جنگهای خونین، کوچ اجباری، کار طاقتفرسا در معادن و مزارع و سیاستهای سرکوبگرانه، میلیونها انسان را از میان برد. اندکی بعد، تجارت برده فراآتلانتیک نیز به بخش جداییناپذیر این نظام تبدیل شد و میلیونها آفریقایی با زور، خشونت و زنجیر از سرزمین خود جدا شدند تا در مزارع و معادن مستعمرات به بیگاری گرفته شوند. این چرخه عظیم استثمار، یکی از مهمترین پایههای انباشت سرمایه در اروپا به شمار میرود و بیتوجهی به این واقعیت تاریخی، فهم نابرابریهای امروز جهان را ناممکن میسازد.
جنگ جهانی اول نیز، که در سوم اوت ۱۹۱۴ با اعلان جنگ آلمان به فرانسه وارد مرحلهای تعیینکننده شد، از بسیاری جهات امتداد همان منطق رقابت امپریالیستی بود. قدرتهای بزرگ اروپایی که طی قرن نوزدهم بخش عمده جهان را میان خود تقسیم کرده بودند، اکنون بر سر مستعمرات، بازارها، منابع طبیعی و موازنه قدرت با یکدیگر وارد نبردی تمامعیار شدند. میلیونها سرباز و غیرنظامی در میدانهای جنگ جان خود را از دست دادند و بخش بزرگی از اروپا ویران شد، اما ریشه این خشونت گسترده را باید در همان ساختار رقابت استعماری جستوجو کرد. با این حال، روایت غالب غرب از این جنگ، بیش از آنکه بر نقش امپریالیسم و استعمار تأکید کند، بر دفاع از آزادی و تمدن متمرکز شد. این گزینشگری تاریخی، الگویی تکرارشونده در بازنمایی غرب از گذشته خود است که همواره تلاش کرده خشونت ساختاری و بهرهکشی نظاممند را در لفافه مفاهیمی مانند پیشرفت و تمدنسازی پنهان کند.
امروز نیز هنگامی که کشورهای غربی از نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد سخن میگویند، این پرسش مطرح میشود که این قواعد چگونه شکل گرفته و چه کسانی در تدوین آن نقش داشتهاند. بسیاری از کشورهای جهان جنوب معتقدند بخش مهمی از این نظم، بازتاب موازنه قدرتی است که پس از قرنها استعمار و سلطه نظامی شکل گرفته است. در چنین نگاهی، مفاهیمی مانند مداخله بشردوستانه، تحریمهای یکجانبه یا تغییر رژیم، در مواردی امتداد همان منطقی تلقی میشود که روزگاری استعمار را با شعار متمدنسازی توجیه میکرد. تفاوت اصلی شاید تنها در زبان و ابزارها باشد؛ دیروز شمشیر، صلیب و کشتیهای جنگی، و امروز سازوکارهای سیاسی، اقتصادی، رسانهای و حقوقی. از این منظر، بدون بازنگری در میراث استعمار، سخن گفتن از عدالت جهانی با دشواریهای جدی روبهرو خواهد بود.
در این میان، مقاومت فلسطین بهعنوان یکی از طولانیترین و پیچیدهترین مبارزات ضداستعماری عصر مدرن، نشاندهنده تداوم همان تقابل تاریخی میان سلطهگران و سلطهپذیران است. دومین سالگرد شهادت اسماعیل هنیه، رهبر پیشین حماس، نه فقط یادآور ترور یک چهره سیاسی، بلکه نماد پایداری یک جریان مقاومت در برابر پروژهای است که ریشه در همان منطق استعماری دارد. هنیه تا آخرین لحظه بر اصول خود پایدار ماند و در کنار ملت فلسطین در میدان مقابله با دشمن حضور یافت. او معتقد بود وحدت ملی و مقاومت، کوتاهترین مسیر دستیابی به آزادی و آزادسازی فلسطین است. عباس زکی، عضو پیشین کمیته مرکزی جنبش فتح، تأکید کرده که ترور هنیه نتوانست اهداف اسرائیل را محقق کند، بلکه نام او را در تاریخ ملت فلسطین و بشریت جاودانه ساخت.
همزمان با دومین سالگرد شهادت هنیه، فشارها برای خلع سلاح مقاومت فلسطین نیز شدت گرفته، اما به نظر میرسد این تلاشها با موانع جدی روبهروست. خالد قدومی، عضو ارشد حماس، تأکید کرده که اصطلاح خلع سلاح در ادبیات مقاومت فلسطین وجود ندارد و برخورداری از سلاح، حق مشروع تمام ملتهایی است که تحت اشغال زندگی میکنند. غازی حمد، عضو دفتر سیاسی حماس نیز هر گونه خلع سلاح را تا زمان اشغال غزه بهشدت رد کرده و گفته فلسطینیها در شرایط اشغال، سلاح بر زمین نخواهند گذاشت. حتی یک منبع صهیونیست به روزنامه جروزالم پست گفته است که توافق خلع سلاح حماس اجرا نخواهد شد، زیرا کنار گذاشتن سلاح میتواند موجودیت و بقای سیاسی این گروه را به خطر بیندازد. این واقعیت نشان میدهد که پروژه خلع سلاح حماس از هماکنون شکست خورده است، بهویژه که صهیونیستها به صراحت اعلام کردهاند از غزه خارج نخواهند شد و وزیر دارایی رژیم حتی خواستار اشغال کامل غزه و اسکان مجدد یهودیان در آن منطقه شده است.
در این میان، مراسم عظیم اربعین بهعنوان یک پدیده تمدنی، نه فقط یک گردهمایی مذهبی، بلکه تمرینی برای شکلگیری نظمی بدیل در برابر نظم سلطهگر جهانی است. بیش از بیست میلیون انسان در این راهپیمایی، با گامنهادن در مسیر نجف تا کربلا، وارد فضایی میشوند که در آن، هنجارهای زندگی روزمره به تعلیق درمیآید. در این فضای آستانگی، دیگر کسی با القاب پیشین خود شناخته نمیشود، همگان در قالب هویتی تازه بازتعریف میشوند و سلسلهمراتب منزلت و ثروت فرومیریزد. تاجر ثروتمند، پزشک جراح و کارگر ساده، شانهبهشانه راه میروند، لباس غبارآلود میپوشند، زیر چادر ساده یک موکب استراحت میکنند و از یک ظرف غذا میخورند. در جهانی که بر سودجویی فردی بنا شده و بنیادش بخر تا باشی است، اربعین این منطق را ویران میکند و بهجای آن، اقتصاد بخشش را مینشاند. از غذا و سرپناه گرفته تا خدمات درمانی، خیاطی و شستوشوی لباس، همه در مقیاسی خیرهکننده و به طور رایگان توزیع میشود. این تعلیق هژمونی سرمایه، کوششی عملی برای نفی سبک زیست غربی و تجربهای عینی از زیستن در نظمی دیگرگون است.
اربعین فراتر از یک مناسک عبادی، والاترین تمرین عینی-انسانی برای امکانسنجی حیات و بقا ذیل یک نظام تمدنی بدیل به شمار میرود؛ رزمایشی فرهنگی و مستمر در برابر مصرفگرایی، سودگرایی مدرن و ناسیونالیسم ستیزهجوی مرزگرا. نظمی نویافته که نشان میدهد برونداد عینی مقاومت، افزون بر حفظ خاک، شامل آفرینش الگویی برای زیست خارج از جهان مدرن نیز میشود. این همان پیوندی است که میان بازخوانی انتقادی تاریخ استعمار، تداوم مقاومت در فلسطین و اوکراین، و تمرین زیستن در نظمی تمدنی بدیل برقرار میشود. تاریخی که اگر تنها برای ستایش فاتحان روایت شود، به ابزاری برای تکرار همان الگوهای سلطه تبدیل خواهد شد. اما اگر با نگاه انتقادی و چندجانبه خوانده شود، میتواند به فهم بهتر جهان امروز و جلوگیری از بازتولید چرخههای خشونت و نابرابری کمک کند. آینده نباید بر پایه فراموشی گذشته بنا شود، و بازخوانی این تاریخ، نه برای نفی دستاوردهای علمی یا فرهنگی غرب، بلکه برای کاملتر کردن حافظه جمعی بشر و شنیدن صدای کسانی است که قرنها در حاشیه روایتهای رسمی قرار گرفتهاند.


