به گزارش دفتر ارتباطات فرهنگی ، سیاستهای فرهنگی دوره پهلوی،سه رویکرد مهم دارد که عبارتنداز:1ـباستانگرایی2ـاسلامستیزی3-غربگرایی.متأسفانه برخی سیاست اسلامستیزی پهلویها را رد کرده و معتقدند که اینگونه نبود که پهلویها،اسلامستیز باشند بلکه با یک تلقی خاصی از اسلام،مخالف بودند.این برداشت،جای تأمل دارد که اگر آنها با روایت خاصی از اسلام، مخالف بودند، آن روایتی که مدنظر آنها بود کدام است و چه نسبتی با اسلام و تشیع راستین دارد؟ این مطلب عمدتاً از سوی کسانی مطرح میشود که نگاه آنها به مسائل فرهنگی ایران در چارچوب جریان روشنفکری دینی قابل تحلیل است.
ابتدا مبحث اسلامستیزی پهلوی مطرح و سپس به دو رویکرد دیگر پرداخته خواهد شد. رضاخان وقتی بر مسند قدرت نشست، خود او مواضع متفاوتی نسبت به اسلام داشت. در مباحث قبل گفته شد که اصلاً انتخاب او، انتخابی نبود که از سوی جریانات دینی صورت گرفته باشد و اصولاً کسی در سطح جامعه و جریانات دینی از او شناختی نداشت تا وی را برای این پستها معرفی کند.
عوامل مؤثر در شکلگیری رویکرد ضد دینی رضاخان:
1ـ گفته شد که رضاخان در خانه عین الملک هویدا و از طرق دیگر هم، به اردشیر جی معرفی شد. شرط اردشیر جی برای تصدی امور کودتا این بود که آن فرد، شیعه اثنی عشری خالص نباشد و با این ملاک، رضاخان را انتخاب کردند. در یادداشتهای اردشیر جی هم آمده است که میگوید: من شبهای متمادی در بیابانهای قزوین، او را با مضرات اسلام برای ایران، عظمت ایران در دوران باستان و ضرباتی که روحانیت به ایران زده است آشنا میکردم؛ و این نشان میدهد که رضاخان از همان ابتدا با یک رویکرد منفی نسبت به اسلام، قدرت را به دست گرفته است.
2ـ فضای بعد از مشروطه نیز تا حدودی به همین بینش ضد دینی او کمک میکند. ضمن اینکه بیان شد که فرق ضالّه هم در این میان مشغول برنامهریزی هستند و همیاری و همکاری میکنند برای اینکه بتوانند از فرصتی که روی کار آمدن رضاخان برای آنها در جهت ضربه زدن به اسلام فراهم کرده است، بهره کافی ببرند.
3ـ در اهداف کودتا هم ـ چنانکه از گفتگوی نماینده دوره چهارم مجلس با کنسول انگلیس برمیآید ـ مشاهده میشود که علاوه بر اهداف اقتصادی که تسلط بر اقتصاد ایران و غارت نفت آن مدنظر بوده است؛ در اهداف فرهنگی هم میخواستند بساط روحانیت و برنامههای عزاداری سیدالشهداء را جمع کنند.
4ـ جریان تجددگرای مشروطه که عملاً کار را بعد از کودتای 1299 به دست گرفتند، انگیزههای قوی ضد دینی دارند و بعضی از آنها واقعاً ضد دین بوده و حتی هیچ نسبت اصلاح طلبانهای هم با دین ندارند و تمام تلاش آنها و اصلاً هدف اصلی آنها از کودتا این بود که با دست یک نفر، تغییرات گستردهای در حوزههای دینی در ایران به وجود آورند. نمونه بارز اینگونه افراد و تفکرات، آقای علی اکبر سیاسی و حزب ایران جوان است که از اصول مرامنامه این حزب، تجددگرایی و تفکیک دیانت از سیاست و ... بود و نشریه آنها جزء اولین نشریاتی است که در سال 1302 و 1303 مستقیم به حجاب حمله میکند و با چاپ کاریکاتوری از زن محجبه ایرانی با چادر، به وی توهین میکند.
اینها مجموعه عواملی و اتفاقاتی است که همگی در شکلگیری رویکرد ضد دینی رضاخان ابتداً مؤثر بود.
رضاخان ـ با توجه به زیرکی خود ـ وقتی بر مسند قدرت قرار میگیرد، با فضای ایران و کانونهای قدرت ـ چه کانونهای معنوی قدرت و چه مادی قدرت ـ آشنا است و آنها را بهخوبی میشناسد. همانگونه که در بخشهای قبلی هم گفته شد رضاخان در ابتدای کار در طلیعه دستههای عزاداری به راه میافتد و گل عزا بر سر و پیشانی خود میمالید و نزد علمای نجف میرفت، هرچند در بحث جمهوریخواهی در مقابل علما عقبنشینی میکند؛ اما در سال 1303 جریان تجددگرا به رضاخان نامه نوشته و او را نسبت به این رفتار مورد نکوهش قرار میدهند به این مضمون که این رفتارهای ارتجاعی را تو هم انجام میدهی؟ و قرار بود که تغییرات جدی به وجود بیاوری. رضاخان در این فرآیند گفتگو با جریان تجددگرا، حتی سران حزب ایران جوان را فرامیخواند تا خواسته آنها را از زبان خودشان بشنود. آنها مرامنامه حزب را به او داده و رضاخان قول میدهد که پس از بررسی آن، بعداً با آنها صحبت کند. محتوای مرامنامه این حزب هم ـ همانگونه که گفته شدـ غربی کردن جامعه ایرانی، تجددگرایی و تفکیک دین از سیاست و مبارزه با خرافات بود. در واقع مبارزه با خرافات، کلید آن تحولات مذهبی است که قرار است در ایران به وجود بیاید.
علیاکبر سیاسی نقل میکند که بعد از چند هفته پس از مطالعه و بررسی مرامنامه حزب توسط رضاخان، وی همهما را فراخواند و گفت: من همه این موارد را برای شما انجام میدهم ولی شما باید به من فرصت بدهید.
با این توصیف مشخص میشود که عملاً رضاخان مأموریت یافته است که طرح تجددگراها را در ایران پیاده کند. اینکه امروزه هم برخی از غربگراها و طرفداران مدرنیسم در ایران از رضاخان طرفداری میکنند، نکته عمده آن همان همسویی تجددگرایانه است که بین اینها وجود دارد و الا به خاطر چند کیلومتر جاده و راهآهن و ...نیست و اینها در واقع بهانهای است برای اینکه بگویند او خدمت کرده و بهعنوان خائن نباید به او نگاه شود.
رویکرد ابتدایی رضاخان در تحقق برنامههای خود پس از به قدرت رسیدن:
گفته شد که رضاخان بهخوبی جامعه ایرانی را میشناسد و میداند که بایستی گام به گام برنامههای خود را پیش ببرد. رویکرد ابتدایی وی در مواجهه با مسائل کشور این است که اعلام میکند من برای ایجاد امنیت در ایران و پیشرفت کشور آمدم و نهتنها موضع ضد دینی نمیگیرد بلکه حتی با مذهبیون هم همراهی میکند مثل اینکه عزاداریها را ترویج میکند، خود گل بر سر مالیده و در ابتدای دستههای عزاداری حرکت میکند، حتی گفتهشده است که برای اولین بار دسته شام غریبان را قزّاقها در همین دوره راه میاندازند. بنابراین موضعی که رضاخان در ابتدای امر اعلام میکند عبارت است از:«ایجاد امنیت، تقویت ارتش ایران و پیشرفت کشور.»
موضع روحانیت شیعه در قبال رویکرد ابتدایی رضاخان و تقسیمبندی آنها:
اینجا این سؤال پیش میآید که روحانیت شیعه در قبال این موضع و برنامه رضاخان در آغاز به قدرت رسیدن ،چه موضعی اتخاذ کرد؟ علما را در این مقطع بهحسب موضعی که گرفتند به 4دسته میتوان تقسیم کرد که در این سلسله مباحث ، مورد به مورد، مواضع آنها بررسی خواهد شد. در این مباحث به دنبال این هستیم که تکتک مواضع رضاخان تبیین شود و سپس مواضع جریانات دینی هم نسبت به هر مقطع بازگو گردد. امّا نسبت به عکسالعمل روحانیت به موضع رضاخان در آغاز کار باید گفت:
یک دسته خیلی فعّال از این موضع استقبال میکنند. ازآنجاییکه رضاخان گفت: «من برای اصلاح وامنیّت و پیشرفت کشور... آمدم»، بخشی از روحانیت به این اعتبار، به او اعتماد کرده و همراهی میکنند. اینها عمدتاٌ همان علمای مشروطهخواه نجف هستند واصلاٌ هدف از مشروطه هم همین بود ،یعنی ایجاد امنیت، توانمندکردن نیروهای دفاعی ایران ، بهبود اوضاع مردم ،پیشرفت کشور و..... و اکنون شخصی پیدا شده که قدرت و ابهتی دارد؛ از این روی همگی فکر میکنند که شاید بتوان اینگونه مشکلات ایران را حل و ایران را به پیشرفت و تعالی رساند.
در خصوص کودتا هم باید این نکته را مورد توجه قرارداد که رژیم کودتایی برای تغییر سلطنت نیامده است ؛ حتی رضاخان وقتی سید ضیاء را از قدرت کنار میزند، صحبت او با احمدشاه این است که او احترام شاه را نگه نمیدارد و ما خواستیم این فرد، مزاحم شاه نباشد و اهانت نکند و خود رضاخان هم مکرّر به شاه اظهار ارادت کرده و میگفت: من تقویتکننده سلطنت هستم .
در هرحال، بخشی از علما که در نجف هم هستند با نگاه مثبت به این مواضع ابتدایی رضاخان توجه کرده وبراین باورند که فردی پیدا شده که میخواهد اصلاحاتی را در کشور انجام بدهد و مکرّر هم اعلام میکند که چه کارهایی را میخواهد انجام دهد.
دسته دوم، علمای مشروطهخواهی هستند که در ایرانند نظیر: مرحوم آقا شیخ جمال اصفهانی و شهید مدّرس که از همان ابتدا نسبت به این پدیده (یعنی رضاخان) موضعگیری کرده و موضع آنها هم منفی است واصلاً از کودتا استقبال نمیکنند- البته علمای نجف هم از کودتا استقبال نکردند، فقط تصورشان این بود که حرفهایی که رضاخان میزد اگر اجرا شود، خوب است -. بر همین اساس مشاهده میشود که مرحوم مدرّس را از همان ابتدا دستگیر و زندانی میکنند. بعدها مرحوم مدرّس دریک مقطعی، اندک همکاری با رضاخان دارد و آن هم به این انگیزه است که او را در راستای منافع و مصالح کشور به خدمت بگیرد که در مباحث آتی بیان خواهد شد و باید توجه داشت که این همکاری هم به این معنا نیست که رضاخان را به رسمیت ومشروعیّت بشناسد.
دسته دیگری از علما بودند که همان ابتدا به رضاخان بدبین بودند و تا آخر هم بدبینی ادامه پیدا کرد نظیر مرحوم آیتالله شاهآبادی و مرحوم بافقی و.... که این گروه هم در این مرحله که رضاخان ادعّا میکند برای ایجاد امنیّت و...آمده است، با او مخالف هستند وهم در مراحل بعدی که وی سیاستهای ضدّ دینی خود را آشکار میکند؛ با او مخالفت میکنند. از مرحوم مدرّس نقل است که آیتالله شاهآبادی به ایشان گفته است: «به این چاروادار (رضاخان) امید نبندید و با او همکاری نکنید، این آدم ابتدا تو را از بین میبرد و بعد سراغ ما میآید.» مرحوم بافقی از همان ابتدا -حتی قبل از ورود رضاخان به حرم حضرت معصومه(س) و آن قضیه مشهور – میگفت: این زندیق است . ایشان در جلسهای که رضاخان آمده بود واحتمالاٌ مرحوم آیتالله شیخ عبدالکریم حایری هم حضور داشتند، بحثی مطرح میشود و یک دفعه مرحوم بافقی خطاب به رضاخان میگوید: شاید آن زندیقی که گفته میشود در آخرالزمان از قزوین ظهور میکند، تو باشی.
یک گروه از علما هم هستند که موضع دارند ولی آن را اظهار نمیکنند و به تعبیر دیگر، به دنبال درگیری و نزاع نیستند و کار خودشان را انجام میدهند.
بنابراین چنانچه بخواهیم در یک نگاه کلی روحانیت را به لحاظ موضع آنها در برابر ادّعاهای اولیه رضاخان پس از به قدرت رسیدن، تقسیمبندی کنیم، باید اینگونه دستهبندی کرد:
1- علمای مشروطهخواه که تا یک مقطع موافق بودند و نسبت به شعارهای رضاخان خوشبینی داشتند.
2- علمایی که از ابتدا مخالف بودند و مبارزه سیاسی حادّ نداشتند امّا مخالفت خودشان را اظهار میکردند مثل آیتالله شاهآبادی و مرحوم آقای بافقی .
3- گروهی از علما که مخالف بودند ولی حوزه فعالیت آنها، فعالیت فرهنگی – دینی بود و چندان در حوزه سیاسی ورود پیدا نمیکردند.
4- علمایی که با دستگاه حکومتی همراه نیستند و مخالفت علنی وجدی هم از آنها دیده نمیشود و فعالیت آنها بیشتر در حوزه بیان احکام متمرکز است و فعالیتهای آنها حتّی با فعالیتهای فرهنگی هم تفاوت دارد( با این بیان باید حساب مرحوم حاج شیخ و شیخ عباس قمی را از این دسته چهارم جدا کرد؛ هرچند بعضیها دسته سوم و چهارم را یکی قلمداد میکنند ولی به نظر میرسد تفاوتهایی وجود دارد). نمونه بارز این گروه ، آقازاده خراسانی (فرزند آخوند خراسانی )است . ایشان با رضاخان درگیر نمیشود ولی وقتی در مسئله کشف حجاب از او سؤال شد که آیا پوشاندن وجه وکفیّن ازنظر شما لازم است یا نه ؛ میگوید: من مجتهد هستم و از این باب میگویم که از نظر من لازم است. وقتی این مطلب را در همین حّد میگوید ،حکم شرعی را بیان کرده و نظر اجتهادی خودش را گفته است امّا او را دستگیر میکنند و به یک وضع بدی به تهران میآورند. البته بهانه دستگاه این بود که ایشان درماجرای گوهرشاد دخالت داشته است درحالیکه هیچگونه دخالتی نداشت. بعداً هم آن سیره در خانواده آنها ماند.
رویکرد علما در برخورد با مسئله جمهوریخواهی:
جریان اوّل علما که همان مشروطهخواهان نجف و بقایای آنها در نجف و ایران هستند تقریباً تا مقطع جمهوریخواهی، با رضاخان درگیری ندارند. در این میان، شهید مدرس استثناء است. وی که مشروطهخواه است، از نزدیک مسائل ایران را رصد میکند و تغییر سلطنت و نظام حکومتی در ایران را بر اساس طرح و برنامهریزی انگلیسیها احساس میکند، از این رو با رضاخان مخالفت میکند و تقریباً تا پایان ماجرای جمهوریخواهی با رضاخان درگیری جدی دارد.
اما علمای نجف اینگونه نیستند و تا ماجرای جمهوریخواهی تقریباً حالت خوشبینی به رضاخان دارند. در ماجرای جمهوریخواهی ورق برمیگردد و این علما نسبت به رضاخان موضع میگیرند. جریان جمهوریخواهی اواسط سال 1302 شروع شده و تا فروردین 1303 ادامه پیدا میکند و این مقطعی است که علمای نجف مهاجرت کرده و به ایران هم آمدهاند، یعنی بعد از کودتا آمده و سال 1303 از ایران رفتهاند. در این مقطع، رضاخان اصلاً تمایل ندارد با روحانیت درگیر شود بلکه تظاهرات دینی دارد و به علما احترام میکند و فضای ایران هم به شدت ضد انگلیسی و ضد صهیونیستی است به دلیل حضور علما در ایران و تحرکات صهیونیستها در ایران و منطقه.
در ماجرای جمهوریخواهی، تلقی علما از جمهوریت این بود که نظیر آن چیزی که در فرانسه اتفاق افتاده بود در ایران هم رخ خواهد داد، و این برداشت هم کاملاً صحیح بود، چون مشروطه ایران بیشتر از اینکه تحت تأثیر مشروطه انگلیس باشد، تحت تأثیر جمهوری فرانسه بود و روشهای آنها مثل روشهای جمهوریخواهی فرانسوی بود مثل حذف مخالفین و ترور آنها، اعدام، سختگیری برای سلطنت و حقوق شاه و ... موافقان مشروطه غربی آرزو میکنند که ایکاش مشروطه انگلیسی مبنای کار مشروط خواهان قرار میگرفت؛ زیرا انگلیسیها تا همین امروز هم حقوق و احترامی برای ملکهشان قائل هستند ولی در ایران گروهی بر سر کار آمدند که به اسم مشروطه سلطنتی هیچ حقوقی برای شاه قائل نبودند و مشروطه ایران را به سمت بنبست سوق دادند.
در هر حال، علمای نجف وقتی با جمهوریت رضاخانی برخورد کردند تلقی آنها این بود که چیزی شبیه فرانسه قرار است اتفاق بیفتد و کاملاً هم درست تشخیص داده بودند. شهید مدرس هم کاملاً بهجا با جمهوریت مخالفت کرد و دیدگاه ایشان درست بود، چون اصلاً بحث جمهوریخواهی نبود بلکه به بهانه تغییر سلطنت و ایجاد جمهوری قرار بود رژیمی کاملاً وابسته روی کار بیاید و اصولاً بحث سلطنت و جمهوریت، بحث ثانوی و عارضی است و بایستی در آن مقطع جلوی این تغییر گرفته میشد، تغییری که میخواهد به بهانه جمهوریخواهی و تغییر سلطنت، رژیمی کاملاً وابسته را بر سر کار بیاورد. نکته قابلتوجه اینکه هرچند قاجارها فاسد و ناکارآمد بودند و نفوذ غرب در ایران در دوره آنها خیلی گسترش پیدا کرد اما با وجود همه اینها، وابسته نبودند و دلایل فراوانی بر این مطلب وجود دارد ازجمله مقاومت احمدشاه و امضا نکردن قرارداد 1919.
در جهت مقابله با همین جریان جمهوریخواهی است که شهید مدرس مکرراً به احمدشاه که به فرنگ رفته است، نامه مینویسد و توصیه میکند که به ایران برگردد. حتی بعضی از علما ازجمله خود شهید مدرس به شیخ خزعل نامه مینویسند و او را دعوت به قیام علیه رضاخان میکنند. شهید مدرس به شیخ خزعل میگوید: « با تمام سیئاتی که در کارنامه سیاسی تو وجود دارد اما اکنون تو را دعوت میکنم که برای صیانت از ایران، علیه رضاخان قیام کنی». حرکت رضاخان در سال 1302 به سمت خوزستان ـ چون راهها به سمت خوزستان خراب بود از این رو برای رفتن به اهواز تا یک مسیری در ایران حرکت میکردند و سپس به عتبات عراق و از آنجا به سمت اهواز میآمدند. به همین جهت رضاخان در این مسیر به نجف و عتبات میرود و در همین سفر است که با علمای نجف هم دیدار میکند ـ برای سرکوبی شیخ خزعل است. چون شیخ خزعل، عامل و وابسته به انگلیس است، به همین جهت رضاخان سرکوبی او را بهعنوان یک امتیاز مثبت برای خود لحاظ کرده تا وابستگی خودش به انگلستان را نفی کند به اینکه میگفت که او هیچ ارتباطی با انگلستان ندارد؛ زیرا او (رضاخان) بوده که عامل انگلستان (یعنی: شیخ خزعل) را که در خوزستان قصد تجزیه آن را داشته، سرکوب و از بین برده است. در این ماجرا، چنانچه طرح شهید مدرس اجرا میشد و کمیته سعادت شیخ خزعل با مدیریت شهید مدرس ادامه پیدا میکرد هم توطئه کودتا و بعد از آن ناکام میماند و هم تغییر سلطنت و آمدن یک رژیم کاملاً وابسته به نتیجه نمیرسید و هم موقعیت ایران در خلیجفارس آسیب نمیدید.
لازم به ذکر است در اینکه شیخ خزعل، عامل و وابسته به انگلیس است هیچ تردیدی نیست و شهید مدرس هم در نامه خود به او مینویسد که «با توجه به سیئات تو ...»، و این تعبیر شهید مدرس به خاطر ظلم او نیست بلکه قطعاً به دلیل وابستگی اوست، و سند هم وجود دارد. البته وقتی شیخ خزعل را حذف کردند، نفوذ ما در منطقه از بین رفت. در ماجرای شیخ خزعل سه احتمال مطرح است: یکی اینکه طرح شهید مدرس اجرایی شود به اینکه با شیخ خزعل و کمیته سعادت، قیامی علیه رضاخان راه بیفتد و بدین ترتیب تمامی ایران از شر رضاخان خلاص میشد. اما اگر شهید مدرس از این جریان حذف شود و احتمال دیگر است: یکی اینکه شیخ خزعل با همه معایب و محاسن حضورش و وابستگیهای به انگلیس بماند و دیگر اینکه رضاخان با همه معایبش بر مسند قدرت بماند.
اگر شیخ خزعل به حال خود واگذاشته میشد احتمالاً یک کشوری ولو شیعی تشکیل میشد که خوزستان و بحرین، مرکز اصلی آن میشد. اصلاً تجزیه منطقه خوزستان و بخشهای مختلف ایران با هدف نابودی نفوذ ایران در هند و خلیجفارس، سیاست قطعی انگلیس بود و اکنون هم هست. در هند موفق شدند ولی در منطقه خلیجفارس با دو هدف تضعیف یا نابودی تشیع و نیز تضعیف موقعیت ایران، انگلیسیها وارد شدند، جزایری را تسخیر کردند و ...
با توجه به سیاست کلی انگلستان، حال چنانچه شیخ خزعل بدون کنترل امثال شهید مدرس باقی میماند، مجری برنامهها و سیاستهای انگلیسیها میشد. در هر حال از سه موردی که ذکر شد، تنها یک مورد عملاً اتفاق افتاد و آن موردی است که رضاخان با سرکوبی شیخ خزعل، بر امور مسلط شد که باید تبعات آن بررسی شود.
به هر حال شیخ خزعل در منطقه خوزستان واقعیتی است که بهواسطه حمایتهای انگلیس و موقعیت خانوادگی و قبیلهای، به جایگاه و منزلتی دست یافته است و نمیتوان او را در تحلیلها در منطقه خوزستان و خلیجفارس نادیده گرفت. شهید مدرس هم سعی میکند از همه ظرفیتها مثل شیخ خزعل، میرزا کوچکخان، قیام حاجآقا نورالله اصفهانی ... برای نابودی رضاخان استفاده بکند.
شهید مدرس بهعنوان یک شخصیت سیاستمدار با زیرکی خاص از شیخ خزعل علیرغم کارنامه سیاهی که دارد دعوت به همکاری میکند و اینجا است که بحث «دفع افسد به فاسد» و «استفاده از خیر الموجودین» طرح و اصول حاکم بر رفتار مرجعیت شیعه موضوعیت پیدا میکند.
اصول حاکم بر رفتار مرجعیت شیعه:
عالم شیعی، اصول و مبانی دارد که بر رفتار سیاسی او حاکم است. آن اصول عبارتند از:
1ـ صیانت از اسلام و مسلمین (این برای مرجعیت، اصل است)
2ـصیانت از تشیع
3ـ صیانت از ایران
4ـ مبارزه با استعمار (اولویت اول)
5ـ مبارزه با استبداد (اولویت دوم)
6ـ دفع افسد به فاسد
7ـ استفاده از خیر الموجودین
دو اصل اخیر، در حوزه مدیریت مطرح است. موارد فوق، اصول حاکم بر رفتار سیاسی عالم شیعی است و ما نمیتوانیم از پیش خود، رفتار مرجعیت شیعه را تحلیل کنیم. بر اساس همین اصول است که مشاهده میشود در یک مقطعی مرحوم مدرس با روی کار آمدن مستوفیالممالک فراماسون موافقت میکند و در زمانی هم مخالفت میکند یا اینکه شهید مدرس آنجا که میخواهد جلوی تندروی رضاخان را بگیرد از قوامالسلطنه دفاع میکند. اگر این حدود و چارچوبها معین نشود و این موضوع حل نشود در تحلیلهای خود دچار اشکال شده و نمیتوانیم به سؤالات پاسخ دقیق و منطقی بدهیم. شر عظیمی به نام رضاخان وجود دارد، این افسد و شر عظیم را به چه وسیله و با چه کسی میتوان دفع کرد؟ اینجاست که مرحوم مدرس وقتی میخواهد جلوی رضاخان و رشد او را بگیرد، میبیند مستوفیالممالک حریف رضاخان نمیشود، از این رو به سراغ قوامالسلطنه میرود که فاسد است ولی از طرف دیگر، در طرح کودتا اصلاً حضور ندارد. بر این اساس مستوفیالممالک را نمیپذیرد و قائل است که باید قوامالسلطنه باشد. بعد در مقطعی دیگر روی مستوفیالممالک متمرکز شده و میگوید باید او رئیسالوزرا بشود.
اینها اصول حاکم بر رفتار سیاسی مرجعیت شیعه است که برای هر یک میتوان دهها مثال آورد که یک نمونه آن ماجرای شیخ خزعل است که علما میخواستند بهوسیله او دفع افسد به فاسد کنند، با عنایت به اینکه خزعل، شیعه است و با او میتوان حاکمیت ایران را اصلاح و موقعیت تشیع را در منطقه خلیجفارس تقویت کرد؛ زیرا وی در عراق، بصره، بحرین و یمن نفوذ داشت و با او امکان این بود که به نتایج خوبی دست یافته شود.
همانگونه که ذکر شد واگذاری خزعل به حال خود خطرناکتر از باقی ماندن گزینه رضاخان بود، زیرا امکان داشت با تجزیه خوزستان از ایران و کمک انگلیسیها، یک کشور شیعی در کنار ایران تشکیل شود که انگلیسیها کنترل آن را بر عهده دارند؛ چیزی که در عراق اتفاق افتاده بود. البته سرکوبی شیخ خزعل به دست رضاخان به معنای قدردانی از کار رضاخان نیست بلکه اینجا انتخاب بین بد و بدتر است؛ زیرا وقتی شهید مدرس و طرح او کنار گذاشته شود و گزینه مدرس حذف شود یا باید شیخ خزعل بماند و یا رضاخان و ماندن هر دوی آنها باهمدیگر میتوانست منجر به جدایی خوزستان از ایران بشود. اینجا اقدام رضاخان علیه وی حداقل مانع جدایی خوزستان از ایران شد.
البته هر یک از اصول مذکور ملاحظاتی هم دارد مثلاً در بحث صیانت از اسلام و مسلمین، یعنی: سرزمینهای اسلامی، دماء و نوامیس مسلمین و ... همان بحثی است که ما را به اتحاد جهان اسلام دعوت میکند منتها بعضیها مکتب تشیع و صیانت از آن را لحاظ نمیکنند مثل سید جمالالدین اسدآبادی، به همین جهت اصل دیگری به نام صیانت از تشیع هم مطرح میشود.
بر اساس همین اصول است که ما در سطح کلان از سرزمینهای اسلامی دفاع میکنیم بهعنوان نمونه علمای ما نظیر آقا نورالله نجفی اصفهانی ... در زمان اشغال لیبی توسط ایتالیاییها فتوای جهاد صادر میکنند و یا امروز که ما در مسئله فلسطین درگیر هستیم و ... این رفتارها بر اساس همان اصول و اعتقاد مبنایی که حمایت از سرزمینهای اسلامی و مسلمین است شکل گرفته و میگیرد. منتها همین عالم شیعی اگر ایران و تشیع به خطر بیفتد، اولویت او صیانت از ایران و تشیع خواهد بود که نمونههای آن را در اوایل انقلاب اسلامی ایران شاهد هستیم آنجا که شهید منتظری به همراه جمعی به سوریه و لبنان رفتند برای رفتن به فلسطین و دفاع از آن، ولی از آنجا که جنگ تحمیلی شروع شده بود امام خمینی (ره) به آنها دستور بازگشت داده و فرمودند: راه قدس از کربلا میگذرد. تحلیل این مسئله این است که حفظ ایران برای ما واجب است و اصل اولی این است که باید یک ایران قدرتمندی وجود داشته باشد، چون اگر ایران قدرتمندی باشد میتواند از کانونهای مقاومت در منطقه دفاع و صیانت بکند.
بحث اصول حاکم بر رفتار سیاسی مرجعیت شیعه بهعنوان مقدمه این مباحث امر ضروری بود که عدم توجه به آنها میتواند ما را در تحلیل رفتار بزرگان و علمای شیعه دچار اشکال کرده و نتوانیم به درستی پاسخگوی سؤالات و شبهات باشیم.
منبع:اندیشی سیاسی


