خوانشی فراتر از تقابل امنیتی ایران و غرب
تحولات اخیر در عرصه سیاست خارجی پیرامون ایران را نمیتوان صرفاً به عنوان مجموعهای از رخدادهای جداگانه — نشستهای امنیتی، مواضع سیاسی افراد، یا تهدیدهای نظامی — تحلیل کرد. آنچه در لایههای عمیقتر مشاهده میشود، شکلگیری یک میدان پیچیده از رقابت روایتها، مدیریت ادراک و بازتعریف قدرت در نظام بینالملل است. در چنین فضایی، کنشهای نمادین، تجمعات سیاسی، اظهارنظرهای بازیگران غیررسمی و حتی تحلیلهای رسانهای، بخشی از یک جنگ شناختی گستردهتر هستند که هدف آن تأثیرگذاری بر محاسبات راهبردی طرف مقابل است.
از منظر فرا تحلیلی، نخستین نکته این است که «تهدید» در سیاست امروز کمتر یک واقعیت صرفاً نظامی است و بیشتر یک ابزار برای تولید معنا در سطح سیاسی جغرافیایی است. وقتی از احتمال حمله، بازدارندگی یا مداخله خارجی سخن گفته میشود، مسئله اصلی نه فقط وقوع یا عدم وقوع جنگ، بلکه شکلدهی به ادراک بازیگران داخلی و خارجی است. این همان نقطهای است که سیاست امنیتی از حوزه سختافزاری فاصله گرفته و به قلمرو روانشناسی سیاسی و مدیریت تصویر منتقل میشود.
در این چارچوب، نشستهای بینالمللی و نمایشهای سیاسی پیرامون اپوزیسیون یا جریانهای مخالف، بیشتر از آنکه دارای اثر عملیاتی باشند، کارکرد نمادین دارند. قدرتهای بزرگ معمولاً از چنین فضاهایی برای سنجش ظرفیتهای اجتماعی، ارزیابی میزان مشروعیت روایتهای جایگزین و ارسال پیامهای غیرمستقیم استفاده میکنند. بنابراین، شکست یا موفقیت یک تجمع یا حمایت سیاسی، تنها به میزان جمعیت یا موضع رسمی خلاصه نمیشود؛ بلکه به میزان همخوانی آن با محاسبات استراتژیک قدرتهای اصلی وابسته است. اگر حمایت آشکاری صورت نمیگیرد، ممکن است نشانهای از فاصله میان روایت تبلیغاتی و واقعیتهای سخت ژئوپلیتیک باشد.
از سوی دیگر، در تحلیل فراسطحی باید به تغییر ماهیت مفهوم «بازدارندگی» توجه کرد. بازدارندگی کلاسیک مبتنی بر توازن نظامی و تهدید متقابل بود، اما در محیط امنیتی امروز، بازدارندگی چندلایه شده است. قدرت نرم، مشروعیت داخلی، انسجام اجتماعی و حتی توانایی مدیریت روایتهای رسانهای، به اندازه ابزارهای نظامی اهمیت یافتهاند. این تحول نشان میدهد که بازیگران منطقهای، از جمله ایران، تلاش میکنند ترکیبی از بازدارندگی سخت و نرم ایجاد کنند؛ ترکیبی که هدف آن نه فقط جلوگیری از جنگ، بلکه افزایش هزینههای ادراکی هرگونه اقدام خصمانه است.
در همین راستا، بحث افول نسبی قدرتهای هژمونیک نیز اهمیت پیدا میکند. بسیاری از تحلیلگران معتقدند رفتارهای تهاجمی یا غیرقابل پیشبینی قدرتهای بزرگ، لزوماً نشانه قدرت مطلق نیست؛ بلکه ممکن است واکنشی به احساس کاهش نفوذ باشد. در تاریخ روابط بینالملل، قدرتهایی که احساس میکنند جایگاهشان در حال تضعیف است، گاهی به سیاستهای پرریسک روی میآورند تا نظم موجود را به نفع خود تثبیت کنند. بنابراین، باید میان «نمایش قدرت» و «اضطراب قدرت» تمایز قائل شد؛ چرا که این دو میتوانند ظاهری مشابه اما ریشههایی متفاوت داشته باشند.
نکته مهم دیگر، گذار از نظم تکقطبی به ساختار چندقطبی است. در چنین شرایطی، هر بحران منطقهای به صحنه رقابت قدرتهای متعدد تبدیل میشود و احتمال اقدام نظامی مستقیم کاهش مییابد؛ زیرا هزینههای غیرقابل پیشبینی آن برای اقتصاد جهانی و موازنه قدرت بسیار بالاست. در این چارچوب، تهدیدهای نظامی بیشتر به ابزار چانهزنی تبدیل میشوند تا پیشدرآمد جنگ واقعی. این مسئله بهویژه در مناطقی با اهمیت انرژی و مسیرهای راهبردی، مانند خلیج فارس، بیشتر دیده میشود.
همزمان، نقش بازیگران غیردولتی و شبکهای نیز تغییر کرده است. دیگر نمیتوان سیاست منطقهای را صرفاً بر اساس دولتها تحلیل کرد؛ زیرا شبکههای رسانهای، گروههای سیاسی فراملی و حتی شخصیتهای سیاسی خارج از ساختار رسمی، در تولید روایتهای امنیتی نقش دارند. این وضعیت باعث میشود مرز میان جنگ واقعی و جنگ روایی کمرنگ شود. در نتیجه، گاهی رقابت اصلی نه بر سر میدان نبرد، بلکه بر سر تعریف واقعیت و تعیین چارچوبهای تفسیری رخدادها است.
از منظر فرا تحلیلی، یکی از مهمترین روندهای کنونی، «اقتصاد ادراک» در سیاست خارجی است. یعنی بازیگران تلاش میکنند نه فقط واقعیت، بلکه برداشت دیگران از واقعیت را شکل دهند. اگر یک طرف بتواند این تصور را ایجاد کند که جامعهاش منسجم و مقاوم است، احتمال افزایش فشار خارجی کاهش مییابد؛ و بالعکس، اگر تصویر شکاف داخلی غالب شود، انگیزه برای اعمال فشار بیشتر خواهد شد. بنابراین، هر نمایش سیاسی یا اجتماعی — چه در داخل و چه در خارج — به بخشی از بازی بزرگ ادراک تبدیل میشود.
از زاویهای دیگر، باید به نقش انرژی و اقتصاد جهانی در محدودسازی گزینههای نظامی توجه کرد. وابستگی ساختاری اقتصاد جهانی به ثبات بازار انرژی، باعث شده هرگونه جنگ گسترده در منطقه با پیامدهای جهانی همراه باشد. این واقعیت نوعی بازدارندگی ساختاری ایجاد میکند؛ یعنی حتی اگر اختلافات سیاسی شدید باشد، هزینههای اقتصادی جهانی میتواند مانع از تبدیل بحران به جنگ تمامعیار شود.
آنچه امروز شاهد آن هستیم، بیش از آنکه تقابل ساده میان دو طرف باشد، یک رقابت چندسطحی است که در آن قدرت سخت، قدرت نرم، روایتهای رسانهای و ساختارهای اقتصادی جهانی به طور همزمان نقش ایفا میکنند. تحلیل این وضعیت نیازمند عبور از نگاه خطی و پذیرش پیچیدگیهای جدید سیاست جهانی است؛ جایی که مرز میان امنیت، رسانه، اقتصاد و هویت به شدت در هم تنیده شده است.
آینده تقابل ایران و غرب احتمالاً نه در میدان جنگ کلاسیک، بلکه در میدان مدیریت ادراک، بازتعریف مشروعیت و رقابت بر سر شکلدهی به نظم چندقطبی آینده تعیین خواهد شد؛ نظمی که در آن، پیروزی نه صرفاً به معنای غلبه نظامی، بلکه به معنای موفقیت در تثبیت روایت غالب از واقعیت است.
- برای ارسال دیدگاه وارد شوید.


