در بوته نقد؛ واکاوی مواضع جریان‌های داخلی در برابر جنگ و مقاومت

شما اینجا هستید

 در بوته نقد؛ واکاوی مواضع جریان‌های داخلی در برابر جنگ و مقاومت
 
جنگ همواره آینه‌ای است که چهره واقعی افراد و جریان‌ها را بی‌پرده به نمایش می‌گذارد. در روزگار صلح و آرامش، سخن از عشق به وطن و دلدادگی به خاک این سرزمین آسان است؛ اما هنگامی که آتش باران می‌بارد و موشک‌ها بر سر کودکان و بیمارستان‌ها فرود می‌آید، ارزش واقعی این عشق و دلدادگی محک می‌خورد. جنگ کنونی ایران و آمریکا، اگرچه برای ملت ایران هزینه‌های سنگینی داشته است، اما از جهتی دیگر، فرصتی بی‌نظیر برای تمایز میان دلسوزان واقعی و مدعیان دروغین فراهم آورده است. در این میان، مواضع برخی جریان‌های سیاسی داخلی و چهره‌های مشهور، به ویژه آنانی که از تریبون‌های مختلف به نقد مقاومت و دفاع از صلح پرداخته‌اند، پرسش‌های جدی را در اذهان عمومی برانگیخته است.
محمد خاتمی، رئیس دولت اصلاحات، در تازه‌ترین اظهارات خود، باز هم از صلح شرافتمندانه و مذاکره سخن گفته و کسانی را که خواستار پاسخ قاطع به دشمن هستند، با رژیم صهیونیستی همسو خوانده است. این سخنان، در شرایطی که آمریکا و اسرائیل با نقض آشکار تفاهمنامه اسلام‌آباد، حملات خود را به زیرساخت‌های ایران و حتی بیمارستان کودکان اهواز تشدید کرده‌اند، بیش از آنکه نشان‌دهنده درک درست از واقعیت‌های میدان باشد، حکایت از توقف در یک برهه تاریخی دور دارد. گویی آقای خاتمی در روز هشتم اسفند سال گذشته، یعنی پیش از حمله غافلگیرانه آمریکا، فریز شده است. گویی ندیده که ترامپ و نتانیاهو آشکارا اذعان کردند که از مذاکره به عنوان ابزاری برای فریب و طراحی حمله استفاده کرده‌اند. گویی فراموش کرده که برجام، که با اعتماد به وعده‌های آمریکا امضا شد، نه تنها به سرانجام نرسید، بلکه با خروج یک‌طرفه ترامپ و تشدید تحریم‌ها، به تجربه‌ای تلخ در تاریخ دیپلماسی ایران تبدیل شد. اینکه آقای خاتمی هنوز بر ضرورت مذاکره با دولتی تأکید دارد که سه بار در میانه گفت‌وگوها خیانت کرده و کودکان بی‌گناه را در مدارس به خاک و خون کشیده است، از نوعی انجماد فکری حکایت دارد که با هیچ منطق عقلانی قابل توجیه نیست. آیا کسی که شهادت بیش از چند هزار شهروند ایرانی در دو جنگ و یک فتنه را دیده، باز هم می‌تواند با وجدانی آسوده، دشمن را به صلح و مدارا دعوت کند و مردم را از پاسخگویی به تجاوز بازدارد؟
این رفتار، برخی تحلیلگران را به این نتیجه رسانده است که مواضع اخیر خاتمی را باید در چارچوب همان الگوی رفتاری جست که در لبنان نیز شاهد آن بوده‌ایم. در آنجا نیز برخی مقامات بی‌ریشه و سرسپرده، در اوج حملات رژیم صهیونیستی، به آغوش آمریکا و اسرائیل غلتیدند و نام آن را صلح و شرافت گذاشتند. این قیاس، اگرچه تلخ است، اما بیانگر یک حقیقت ناگوار است: در شرایط جنگ، سخن از صلح، اگر با اشاره به جنایت‌های دشمن و محکومیت آن همراه نباشد، نه یک اقدام مصلحانه، که نوعی همراهی با روایت دشمن محسوب می‌شود. وقتی کسی در اوج بمباران بیمارستان کودکان، از جنگ‌طلبی نیروهای داخلی سخن می‌گوید و دشمن متجاوز را نادیده می‌گیرد، در واقع به آرایش روانی دشمن برای تضعیف روحیه مقاومت کمک کرده است. این همان خطای راهبردی است که خون هزاران شهید را بر گردن کسانی سنگین می‌کند که با پالس‌های تسلیم‌آمیز خود، پشت نیروهای مسلح را خالی کرده‌اند.
در کنار این چهره‌های سیاسی، گروه دیگری نیز در این روزهای سخت، رفتارهایی را به نمایش گذاشته‌اند که شایسته تأمل و نقد است؛ سلبریتی‌ها و چهره‌های مشهور هنری، ورزشی و رسانه‌ای که گویا پس از ماه‌ها سکوت، یکباره از خواب بیدار شده و به فکر همدردی با مردم جنوب کشور افتاده‌اند. این افراد که در طول جنگ دوازده‌روزه و چهل‌روزه، کوچک‌ترین واکنشی به جنایات دشمن نشان ندادند و شهادت ۱۶۸ دانش‌آموز میناب را نادیده گرفتند، اکنون با صفحات مجازی آکنده از بغض و اندوه، برای مردم جنوب ابراز دلسوزی می‌کنند. اما سؤال اینجاست که چرا این دلسوزی دیرهنگام، تنها پس از آن ظاهر می‌شود که بمباران‌ها به مناطقی رسیده که شاید محل زندگی آنان یا مخاطبانشان باشد؟ آیا سکوت آنان در برابر فاجعه میناب، نشانه بی‌تفاوتی نسبت به کودکان این سرزمین نبود؟ آیا وقتی دانش‌آموزان یک مدرسه ابتدایی در نخستین ساعات جنگ به شهادت رسیدند، این سلبریتی‌ها کجا بودند؟ آن روز که خون کودکان بر زمین ریخت، آنان در صفحات خود به استقبال از یک محصول تبلیغاتی یا نمایش سبک زندگی مشغول بودند. این رفتار دوگانه، یعنی سکوت در برابر یک فاجعه بزرگ و سپس ابراز همدردی احساسی در برابر فاجعه‌ای مشابه، نشان می‌دهد که این واکنش‌ها بیش از آنکه ناشی از دغدغه ملی باشد، ریشه در دغدغه‌های فردی و حفظ جایگاه اجتماعی دارد. وقتی یک سلبریتی، با وجود میلیون‌ها دنبال‌کننده، شهادت کودکان را نادیده می‌گیرد و سپس با انتشار یک استوری احساسی، خود را دلسوز مردم جنوب معرفی می‌کند، در واقع اعتبار و نفوذ خود را به قیمت حقیقت‌گویی معامله کرده است.
نکته قابل تأمل دیگر اینکه این سکوت و بیداری گزینشی، نه تنها به‌عنوان یک رفتار فردی، بلکه به‌عنوان یک الگوی سازمان‌یافته قابل تحلیل است. تجربه جنگ‌های اخیر نشان داده که برخی جریان‌های رسانه‌ای و سیاسی، در شرایط سخت و هنگامی که کشور در معرض تهدید جدی قرار دارد، ترجیح می‌دهند سکوت کنند یا در بهترین حالت، مواضعی کلی و غیرمتعهدانه اتخاذ کنند. اما به محض اینکه فرصتی برای نمایش همدردی و جذب مخاطب فراهم شود، همه‌چیز را کنار می‌گذارند و در صف اول دلسوزان ظاهر می‌شوند. این رفتار ریاکارانه، که از یک سو ریشه در ترس از موضع‌گیری صریح در برابر دشمن دارد و از سوی دیگر، ناشی از فرصت‌طلبی و منفعت‌جویی است، به تدریج اعتماد عمومی را سلب کرده و موجب می‌شود که مردم، هرگونه ابراز همدردی را با دیده شک بنگرند. در چنین شرایطی، تأکید بر ضرورت «تشخیص» میان دلسوزان واقعی و مدعیان دروغین، به یک وظیفه ملی تبدیل می‌شود، زیرا در میانه جنگ، هرگونه تردیدافکنی یا سکوت در برابر جنایت، می‌تواند به‌اندازه یک موشک دشمن، به پیکر جامعه آسیب وارد کند.
از سوی دیگر، جریان اصلاح‌طلب و برخی چهره‌های وابسته به آن، که همواره بر ضرورت مذاکره و تعامل با جهان تأکید داشته‌اند، در این جنگ نیز همان روایت تکراری را پیش گرفته‌اند. اما آنچه این بار بیش از پیش به چشم می‌آید، بیتوجهی آنان به تغییرات واقعی میدان و اصرار بر نسخه‌های منسوخی است که در گذشته نیز به شکست انجامیده است. این جریان، در حالی که در جنگ چهل‌روزه به امید تغییر نظام سکوت کرد و منتظر فروپاشی بود، اکنون که کشور با قوت تمام ایستاده و دشمن را به چالش کشیده، یکباره به مدافعان صلح تبدیل شده است. این تغییر ناگهانی، این شکاف میان سکوت در اوج خطر و فریاد در هنگام ظهور فرصت، در نوع خود نشان‌دهنده یک خطای محاسباتی استراتژیک است. کسانی که تصور می‌کنند با عقب‌نشینی از مواضع دفاعی و بازگشت به میز مذاکره می‌توانند آتش جنگ را فرو نشانند، غافل از آنند که در سیاست بین‌الملل، هیچ‌چیز به اندازه ضعف و عقب‌نشینی، طمع دشمن را برنمی‌انگیزد. تجربه برجام، که با بیشترین انعطاف ایران همراه بود و در نهایت به خروج یک‌طرفه آمریکا و تشدید فشارها انجامید، گواه روشنی بر این مدعاست. در آن زمان نیز همان کسانی که امروز بر صلح تأکید دارند، با شور و اشتیاق از توافق دفاع می‌کردند و ایران را به اعتماد به وعده‌های آمریکا فرا می‌خواندند، اما نتیجه چیزی جز خسارت و سرخوردگی نبود.
باید با صراحت گفت که نقد جریان‌های داخلی و چهره‌های مشهور، به معنای انکار ضرورت مذاکره یا نادیده گرفتن رنج مردم نیست. جنگ، به خودی خود، یک پدیده مطلوب نیست و هر انسان عاقلی به دنبال پایان دادن به آن است. اما راه پایان دادن به جنگ، نه از مسیر تضعیف روحیه ملی و مشروعیت‌زدایی از دفاع مشروع، که از مسیر تقویت بازدارندگی و نشان دادن اراده پولادین یک ملت می‌گذرد. سخن از صلح، زمانی ارزشمند است که از موضع قدرت بیان شود، نه از موضع ضعف و تسلیم. کسانی که در میانه جنگ، با نادیده گرفتن جنایت‌های دشمن، تنها بر هزینه‌های دفاع تأکید می‌کنند و مقاومت را به چالش می‌کشند، نه تنها راهی به صلح نمی‌گشایند، بلکه به تداوم جنگ و افزایش هزینه‌های آن دامن می‌زنند. تاریخ، قضاوت تلخی درباره این دسته از انسان‌ها خواهد داشت، همان‌گونه که خیانت منافقین در جنگ تحمیلی هشت ساله، هرگز از حافظه تاریخی این ملت پاک نشد. خون شهیدان، از دانشمند هسته‌ای و فرمانده میدان تا دانش‌آموز میناب، سرمایه‌ای است که نمی‌توان آن را با وعده‌های پوچ و ندامت‌های دیرهنگام معاوضه کرد. مردمان این سرزمین، نیک می‌دانند که در این روزهای سخت، چه کسانی در کنارشان بوده‌اند و چه کسانی با سکوت یا سخنان نسنجیده خود، به دشمن یاری رسانده‌اند. این آگاهی، بزرگ‌ترین سلاح یک ملت برای عبور از پیچ‌های تاریخی است و خائنان و سست‌عنصران، هرگز نمی‌توانند آن را از ایشان بگیرند.