بازدارندگی نظامی و افول راهبردی آمریکا

شما اینجا هستید

بازدارندگی نظامی و افول راهبردی آمریکا
 
نشانه‌های آشکاری از دگرگونی عمیق در موازنه قدرت در غرب آسیا پدیدار شده است. آنچه تا چند ماه پیش به عنوان یک فرضیه در محافل راهبردی مطرح بود، اکنون به واقعیتی ملموس در میدان نبرد تبدیل شده است. جنگ تحمیلی اخیر که با طراحی آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران آغاز شد، نه تنها به هدف‌های مورد نظر دشمنان دست نیافت، بلکه زمینه‌ساز نمایش توانمندی‌هایی شد که پیش‌تر بسیاری از تحلیلگران بین‌المللی از درک آن عاجز بودند.
پنتاگون پس از حدود دو هفته بمباران فشرده و متوالی علیه ایران، حملات تهاجمی بزرگ را که دونالد ترامپ وعده داده بود، به حالت تعلیق درآورد. این تغییر تاکتیکی پس از یک جلسه حساس در کاخ سفید صورت گرفت؛ جلسه‌ای که طراحان نظامی و اعضای ارشد کابینه ترامپ، به ویژه ژنرال دن کین رئیس ستاد مشترک ارتش و جی. دی. ونس معاون اول رئیس‌جمهور، درباره تبعات تشدید گسترده و ناگهانی جنگ به او هشدار دادند. ارزیابی‌های داخلی نشان داد که شدت بخشیدن به نبرد هوایی می‌تواند ذخایر موشک‌های پدافندی پنتاگون را به شکلی خطرناک تخلیه کند و این هشدارها سبب شد که کارزار بمباران متوقف شود.
کاهش شدید ذخایر موشک‌های پدافندی به یک محدودیت محوری برای طراحان نظامی آمریکا تبدیل شده است. در طول جنگ پنج‌ماهه با ایران، بیش از هزار و دویست تیر موشک رهگیر پاتریوت با هزینه تقریبی هر تیر چهار میلیون دلار شلیک شده که این موضوع آسیب‌پذیری‌های جدی در ذخایر فرماندهی مرکزی آمریکا ایجاد کرده است. نرخ بالای مصرف موشک در سامانه‌های زمین‌پایه پاتریوت و سامانه‌های دریاپایه ایجیس، پنتاگون را مجبور به انتقال مهمات از سایر مناطق عملیاتی کرده است؛ موضوعی که نگرانی شدید طراحان نظامی را درباره تضعیف بازدارندگی بلندمدت آمریکا در منطقه هند و آرام برانگیخته است.
نگرانی از حملات تلافی‌جویانه علیه متحدان آسیب‌پذیر در خلیج فارس، جهش قیمت جهانی انرژی و ریسک افزایش انسجام داخلی در ایران حول محور رهبری سیاسی کشور، تأثیر عمده‌ای بر تصمیم آمریکا برای توقف عملیات داشته است. بسیاری از مقامات ارشد ایالات متحده ابراز تردید کرده‌اند که گسترش دامنه بمباران‌ها بتواند ایران را به میز مذاکره بازگرداند؛ چراکه ضربات سنگین غالباً نتیجه عکس داده و باعث اتحاد جریان‌های داخلی در برابر تهدید خارجی می‌شود.
در همین راستا، شواهد متعددی نشان از دست‌برتر بودن جمهوری اسلامی در جنگ ترکیبی دارد. جدیدترین سند درباره برتری ایران در میدان، اظهارات اخیر ترامپ در گفت‌وگو با شبکه فاکس‌نیوز است که اعتراف کرد حمله سه‌شنبه‌شب ایران به پایگاه آمریکا در اردن غافلگیرکننده بود و نیروهای آمریکایی فقط چند دقیقه فرصت داشتند. جیسون کمپبل تحلیلگر آمریکایی نیز چندی پیش گفته بود که آمریکا تا این لحظه بخش قابل توجهی از مهمات خود و همچنین بخش مهمی از توان پدافند هوایی خود را مصرف کرده است و ایرانیان نشان داده‌اند که هم اراده و هم توانایی پاسخ متقابل به اهداف مشابه در سراسر منطقه را دارند.
 
فرماندهی چندوجهی محور مقاومت، ویژگی مهم این شبکه به شمار می‌رود. در حالی که ائتلاف‌های سنتی نظامی عمدتاً بر فرماندهی متمرکز و ساختارهای کلاسیک متکی هستند، محور مقاومت با اتکا به ساختار شبکه‌ای، امکان بازیابی سریع، انتقال تجربه، بومی‌سازی فناوری و هماهنگی عملیاتی را حفظ کرده است. همین ویژگی موجب شده که حذف یا تضعیف یک بازیگر، لزوماً به تضعیف کل شبکه منجر نشود و سایر اضلاع بتوانند خلأ ایجادشده را تا حدی جبران کنند.
تحولات غرب آسیا از تنگه هرمز تا تنگه باب‌المندب نشان می‌دهد منطقه وارد مرحله تازه‌ای از رقابت‌های راهبردی شده است. هم‌افزایی راهبردی میان بازیگران همسو با محور مقاومت، با وجود استقلال آن‌ها در تصمیم‌گیری، نشانه تغییر معادله بازدارندگی و افزایش هزینه‌های امنیتی، اقتصادی و سیاسی برای آمریکا و متحدانش است. فشار همزمان بر مهم‌ترین گذرگاه‌های انرژی و تجارت دریایی جهان، می‌تواند ابتکار عمل را بیش از گذشته از ائتلاف غرب سلب کرده و موازنه قدرت در منطقه را دستخوش تحول کند.
تحولات اخیر نشان می‌دهد که معادله قدرت در غرب آسیا دیگر صرفاً بر مبنای توان نظامی کلاسیک یا برتری فناوری تعیین نمی‌شود. آنچه امروز از هرمز تا باب‌المندب دیده می‌شود، نشانه شکل‌گیری یک معماری جدید بازدارندگی در منطقه است؛ معماری‌ای که در آن هر فشار جدید، به جای تضعیف محور مقاومت، به افزایش تجربه، ارتقای توان و گسترش میدان عمل آن منجر می‌شود. آینده رقابت در غرب آسیا بیش از آنکه به برتری تسلیحاتی وابسته باشد، به توان طرفین در مدیریت هزینه‌ها و حفظ ابتکار عمل بستگی دارد؛ عرصه‌ای که تحولات اخیر نشان می‌دهد محور مقاومت در آن دست برتر را در اختیار دارد.

جان مرشایمر نظریه‌پرداز مشهور آمریکایی اخیراً اعتراف کرده است که آمریکا با چهار هدف وارد این جنگ شد: تغییر رژیم در ایران، از بین بردن توانایی ایران برای غنی‌سازی اورانیوم، پایان دادن به حمایت ایران از حوثی‌ها، حزب‌الله و حماس، و متوقف کردن برنامه موشک‌های دوربرد ایران. او صراحتاً اعلام کرده که آمریکا در هر چهار مورد شکست خورده است. این اعتراف از زبانی که خود از نظریه‌پردازان برجسته جریان رئالیسم تهاجمی در ایالات متحده به شمار می‌رود، نشان‌دهنده عمق دگرگونی در معادلات راهبردی منطقه است. ایالات متحده که پس از پایان جنگ سرد خود را ابرقدرت بلامنازع جهان می‌پنداشت، اکنون در منطقه‌ای که روزگاری صحنه نمایش بی‌چون‌وچرای قدرت نظامی و سیاسی آن بود، با شبکه‌ای از بازیگران همسو روبه‌روست که توانایی تحمیل هزینه‌های گزاف را به آن دارند و این افول تدریجی، بیش از هر عامل دیگری، ناشی از رویارویی با جبهه‌ای است که منطق جنگ‌های نامتقارن را به خوبی درک کرده و از ظرفیت‌های منحصر‌به‌فرد خود برای تغییر قواعد بازی بهره می‌گیرد.