سایه‌های درون و بازیگران بیرون؛ نقد گفتمان مخالفان در پیوند با دشمنی خارجی

شما اینجا هستید

سایه‌های درون و بازیگران بیرون؛ نقد گفتمان مخالفان در پیوند با دشمنی خارجی
خلاصه:
با واکاوی رویکرد رسمی و تهاجمی نسبت به پدیده مخالفت سیاسی در ایران؛ مرز میان «اعتراض داخلی» و «براندازی» را در هم می‌آمیزد. در این روایت، وقایعی همچون «فتنه ۸۸» به عنوان نقطه عطفی تلقی می‌شوند که در آن منافع شخصی رهبران مخالف با منافع ملی در تضاد قرار گرفت و بهانه‌ای برای تحریم‌های خارجی فراهم گردید. این گفتمان با استناد به همگرایی ادبیات مخالفان با سیاست‌های دشمنان خارجی (مانند آمریکا و اسرائیل) و اشاره به خشونت‌ها و هتک حرمت‌ها در اعتراضات اخیر، مخالفان را متهم به همکاری در یک پروژه واحد برای تضعیف حاکمیت می‌کند. در لایه‌ای عمیق‌تر، تفکر مخالفان مبتنی بر «ساده‌لوحی» و «تقلیلگرایی» خطرناک ارزیابی می‌شود که بدون درک پیچیدگی‌های حکمرانی، به دنبال تغییرات رادیکال و تخریب سازوکارهای امنیتی کشور هستند. در نهایت، این چارچوب سه‌گانه (خیانت در ۸۸، همنشینی با دشمن، و ذهنیت تخریبگرا) میدان نبرد را از سیاست و اصلاح به امنیت ملی و بقا تغییر می‌دهد تا مشروعیت مخالفت را سلب نماید.
 
پدیده مخالفت سیاسی در چارچوب جمهوری اسلامی، همواره در فضای تنشی میان نقد داخلی و اتهام خیانت بیرونی در نوسان بوده است. مجموعه تحلیلها و گزارشها، نمایانگر قرائتی رسمی و تهاجمی است که نه به دنبال فهم یا پاسخ به نقد، که در پی آشکارسازی روایتی خاص از مخالفت است: روایتی که آن را از سطح اعتراضی داخلی و مسالمتآمیز، به عرصه «براندازی» و «همکاری با پروژه دشمن خارجی» ارتقا میدهد. این گفتمان، مخالفان را نه ذینفعانی در یک میدان سیاسی داخلی، بلکه مهرههایی در یک نقشه بزرگتر و فروملی تفسیر میکند.
در کانون این روایت، رویدادهای موسوم به «فتنه ۸۸» به عنوان نقطه عطفی بنیادین عمل میکند. در این نگاه، آنچه در آن سال رخ داد نه اعتراض به نتیجه انتخابات، که اجرای یک «ماموریت محوله» با هدف بیثباتسازی ایران در بحرانیترین زمان بود. هسته این استدلال بر این انگاره استوار است که رهبران مخالف، برای کسب قدرت حاضر به تحمیل هزینههای امنیتی و بینالمللی سنگین به کشور شدند. از منظر این تحلیلها، حرکت آنها موجب تشدید دو قطبی داخلی و مهمتر از آن، فراهم آوردن بهانه و زمینه برای تشدید تحریمها و فشارهای بینالمللی علیه ایران گردید. نتیجه منطقی این استنباط آن است که منافع شخصی یا گروهی این افراد، در آن مقطع تاریخی با منافع ملی در تضاد قرار گرفت. این تضاد منافع، سنگ بنای اتهام «براندازی نرم» را تشکیل میدهد.
پس از آن و به ویژه در پی اعتراضات سال ۱۴۰۱، این گفتمان با افزودن لایهای جدید تقویت شد: لایه «همنشینی با دشمن». تحلیلها با تأکید بر زمانبندی و ادبیات بیانیههای مخالفان خارجنشین یا تحت حصر، سعی در نشان دادن هماهنگی گفتمانی آنها با دشمنان خارچی ایران، به ویژه آمریکا و اسرائیل، دارند. شاهد این مدعا، تشابه ادبیات به کار رفته از سوی این افراد با ادبیات مقامات آمریکایی و صهیونیستی عنوان میشود. وقتی موسوی از «پایان بازی» سخن میگوید و ترامپ از «فشار حداکثری»، یا وقتی مخالفان داخلی خواستار «تغییر پارادایم» میشوند و تحلیلگران غربی از «نیاز به تغییر رژیم» در ایران حرف میزنند، از منظر این گفتمان، این تشابه تصادفی نیست. این، نشانه «همگرایی گفتمانی» و قرار گرفتن در خدمت یک «پروژه واحد» دانسته میشود که هدف نهایی آن تضعیف حاکمیت ملی و استقلال ایران است.
این همگرایی تنها در سطح کلمات باقی نمیماند. روایت رسمی، با اشاره به حمله آشوبگران به اماکن مذهبی، مساجد، اموال عمومی و نمادهای ملی در جریان اعتراضات، خط قرمزهایی اخلاقی و هویتی ترسیم میکند. همسویی ظاهری یا سکوت برخی چهرههای مخالف در قبال این خشونتها – یا حتی توصیف عاملان آنها با واژگانی مانند «مردم خداجو» – از نگاه این تحلیل، نشانه قطعی عبور آنها از مرزهای «انتقاد سیاسی مشروع» و پیوستن به جریان آشوب و تخریب است. در این تصویر، مخالف تبدیل به «برانداز» میشود، کسی که حفظ کالبد فیزیکی و هویتی کشور برایش در اولویت نیست و برای رسیدن به مقصود، همدلی با هرج و مرج و حتی تروریسم را میپذیرد. اوج این روایت، قرار دادن نام این افراد در کنار گروهکهای مسلح جداییطلب یا سلطنتطلبان وابسته است. این کار، هدفی دوگانه دارد: اول، مشروعیتزدایی کامل از مخالف از طریق ارتباط نمادین با خائنترین عناصر به کشور؛ و دوم، ایجاد ترس در جامعه با القای این پیام که آلترناتیو نظام حاضر، نه دموکراسی و اصلاح، که آشوب، تجزیهطلبی یا بازگشت استبداد وابسته است.
در لایه عمیقتر، این گفتمان سعی دارد با نقد «ذهنیت گسستطلب» یا «سادهلوح»، به تحلیل خود عمق فلسفی-سیاسی ببخشد. استدلال میشود که تفکر این مخالفان، مبتنی بر «تقلیلگرایی خطرناک» است. آنها اقتدار دولتی – که ضامن امنیت و تمامیت ارضی است – را به یک «نماد شخصی» تقلیل میدهند و خواستار برچیدن آن بدون در نظر گرفتن هرج و مرج حتمی پس از آن هستند. آنها سازوکارهای پیچیده و زمانبر اصلاحات قانونی (مانند رفراندوم) را – که خود نیازمند نهادهای پایدار است – به عنوان یک «کلید جادویی» فوری میبینند و در نهایت، جامعه کثیر و چندصدایی ایران را به یک «توده یکپارچه معترض» تقلیل میدهند. از این منظر، ذهنیت مخالف، «فرسوده»، «غیرمسئول» و عاجز از درک پیچیدگیهای حکمرانی و لزوم تدریج در تغییر است. این ناتوانی تحلیلی، آنها را به دامن شعارهای رادیکال و راهحلهای تخریبگرا میاندازد که تنها به نفع دشمن خارجی تمام میشود، دشمنی که منتظر خلأ قدرت و بیثباتی داخلی ایران است تا پروژه خود را پیش ببرد.
در جمعبندی، روایت حاکم بر این دسته از متون، مخالفت را در یک مثلث امنیتی-هویتی قرار میدهد: رأس اول، خیانت به منافع ملی در بحران ۸۸؛ رأس دوم، همگامی گفتمانی و عملی با دشمن خارجی؛ و رأس سوم، داشتن ذهنیتی تخریبگرا و سادهانگار که موجودیت کشور را به خطر میاندازد. این سهگانه، چارچوبی قدرتمند برای مقابله ایدئولوژیک و رسانهای با هرگونه مخالفت ساختارشکن فراهم میآورد. هدف نهایی این گفتمان، نه بحث محتوایی با انتقادات، که تغییر میدان نبرد از عرصه «سیاست و اصلاحات» به عرصه «امنیت ملی و بقا» است