راز خشم و درماندگی آمریکا؛ سه لایه شکست استراتژیک آمریکا در مواجهه با انقلاب اسلامی

شما اینجا هستید

راز خشم و درماندگی آمریکا؛ سه لایه شکست استراتژیک آمریکا در مواجهه با انقلاب اسلامی
خلاصه: عمق خشم و درماندگی آمریکا در برابر انقلاب اسلامی ایران حاصل سه شکست استراتژیک طبقه‌بندی می‌کند. لایه اول، شکست اقتصادی-ژئوپلیتیک است که در آن ایران از یک متحد و ژاندارم منطقه به یک قدرت مستقل و خصم تبدیل شد و کنترل بر منابع انرژی و موقعیت راهبردی خود را از دسترس آمریکا خارج کرد. لایه دوم، تهدید ایدئولوژیک و «الگوسازی» است؛ جایی که گفتمان استکبارستیزی ایران به الهامی برای ملت‌های تحت سلطه بدل گشت و موجودیت هژمونیک غرب را به چالش کشید. لایه سوم، شکست در پروژه مهار و بازدارندگی است؛ تلاش‌های واشنگتن از جنگ تحمیلی تا فشار حداکثری و تحریم‌ها، نه تنها نظام را متلاشی نکرد، بلکه با تقویت اقتصاد مقاومتی و پیشرفت‌های دفاعی-موشکی، هزینه هرگونه رویارویی را برای آمریکا به شدت افزایش داد. نتیجه نهایی، یک «تعادل ناپایدار خشمگین» است که در آن آمریکا از پذیرش قدرت ایران عاجز است و در عین حال از جنگ مستقیم به دلیل هزینه‌های سرسام‌آور هراسان است.
 
 
در سپیده‌دم انقلاب اسلامی ایران، شکافی سیاسی جغرافیایی در جهان ایجاد شد که تا امروز گشوده باقی مانده است. این رویداد، فراتر از یک تغییر حکومت محلی، چنان ضربه‌ای سهمگین به معماری قدرت جهانی وارد کرد که زخم آن پس از نزدیک به نیم قرن، هنوز مایه خشم و درماندگی استکبار جهانی به رهبری آمریکاست. برای درک عمق این خشم، باید از دریچه‌ای فراتر از روایت‌های رسمی نگریست و آن را در بستر یک شکست استراتژیک بی‌سابقه، یک مدل متخاصم الهام‌بخش و یک بازدارندگی ریشه‌دار تحلیل کرد.
در هسته مرکزی این خشم، یک محاسبه اشتباه تاریخی و یک زیان مادی عظیم نهفته است. آمریکا پیش از انقلاب، ایران را نه تنها به عنوان یک متحد، که به مثابه یک «ژاندارم منطقه» و دژ مستحکم منافع خود می‌دید. این رابطه تنها بر پایه سلطنت پهلوی نبود، بلکه بر کنترل مستقیم و غیرمستقیم یکی از غنی‌ترین مخازن انرژی جهان، موقعیت بی‌نظیر استراتژیک ایران به عنوان پل ارتباطی اوراسیا، و بازار گسترده آن استوار بود. پیروزی انقلاب اسلامی با شعار «نه شرقی، نه غربی»، به یکباره این کاخ آرزوها را فرو ریخت. این تنها یک تغییر در دولت میزبان نبود؛ یک مصادره کامل و رادیکال از تمامی اهرم‌های نفوذ بود. ایران از یک پایگاه مطمئن به یک قطب مستقل و خصم تبدیل شد که نه تنها منابعش را از دسترس خارج کرد، بلکه ادعای مالکیت و حاکمیت بر آنها را با صدایی رسا به گوش جهان رساند. این، اولین و تلخ‌ترین شکست آمریکا در قرن بیستم بود؛ شکستی که طعم آن از دست دادن یک کشور کلیدی با تمام مواهب ژئوپلیتیک و اقتصادی آن بود.
اما خشم آمریکا تنها ناشی از از دست دادن یک شکارچی وفادار نبود، بلکه از هراس عمیقتر از تبدیل شدن شکار به شکارچی می‌آمد. نظام تازه‌تأسیس جمهوری اسلامی، خود را نه به عنوان یک دولت منزوی، که به عنوان «الگویی» برای رهایی ملت‌های تحت سلطه تعریف کرد. گفتمان استکبارستیزی، حمایت از جنبش‌های آزادی‌بخش و تأکید بر خوداتکایی، خطری ایدئولوژیک برای نظم هژمونیک غرب به شمار می‌رفت. این خطر در بحران گروگان‌گیری سفارت آمریکا در تهران و سپس در شعار «مرگ بر آمریکا» تجسم یافت و به نمادی جهانی تبدیل شد. آمریکا دریافت که با موجودیتی روبه‌روست که موجودیت او را به چالش می‌طلبد و این چالش محدود به مرزهای ایران نیست، بلکه پیامی جهان‌شمول دارد که می‌تواند در سایر نقاط جهان اسلام و حتی جهان سوم طنین‌انداز شود. این «تهدید الگوساز» برای واشنگتن به مراتب خطرناک‌تر از یک تهدید صرفاً نظامی بود.
پاسخ طبیعی یک ابرقدرت به چنین خسارتی، تلاش برای بازگرداندن وضعیت پیشین یا مهار و نابودی عامل ایجاد خسارت است. تاریخ پنج دهه گذشته، موزائیکی از این تلاش‌های ناموفق است. حمله تمام‌عیار عراق به ایران با حمایت مالی، اطلاعاتی و تسلیحاتی مستقیم آمریکا و متحدانش، آزمونی خونین بود که قرار بود «نهال نورس» انقلاب را ریشه‌کن کند. اما نتیجه، ظهور یک ابر-هویت ملی حول محور دفاع مقدس و تبدیل ایران به یک قدرت نظامی با توانایی‌های بومی غیرمنتظره بود. شکست این جنگ، ضربه دوم به پرستیژ آمریکا در منطقه بود.
استراتژی بعدی، «فشار حداکثری» و محاصره اقتصادی بود. محاسبه این بود که اقتصاد فلج‌شده، نظام را از درون می‌پوساند یا دست کم آن را به میز مذاکره وادار می‌کند. اما این سیاست نیز با ایجاد یک «اقتصاد مقاومتی» ناقص اما جان‌سخت، و مهم‌تر از آن، شتاب‌دادن به پیشرفت‌های علمی و فناوری در حوزه‌های حساسی مانند موشکی، پهپادی و هسته‌ای مواجه شد. ایران نشان داد که تحریم می‌تواند محرک نوآوری اجباری باشد. هر چه فشار بیشتر شد، توانمندی‌های امنیتی-دفاعی ایران عمیق‌تر و غیرقابل انکارتر گردید، به گونه‌ای که امروز تهدید به «گزینه نظامی» از سوی آمریکا، دیگر یک تهدید کم‌هزینه و یکطرفه نیست. توانایی ایران در ایجاد هزینه‌های غیرقابل تحمل برای هر متجاوزی (از طریق موشک‌های دوربرد، جنگ نامتقارن و متحدان منطقه‌ای) یک بازدارندگی واقعی ایجاد کرده است. این، سومین شکست استراتژیک آمریکاست: ناتوانی در مهار ایران حتی با تمام اهرم‌های اقتصادی و دیپلماتیک خود.
در صحنه فعلی، خشم آمریکا حالتی درمانده و عصبی یافته است. ایران نه تنها سقوط نکرده، بلکه به یک بازیگر تعیین‌کننده منطقه‌ای با نفوذ از عراق و سوریه تا لبنان و یمن تبدیل شده و توانسته هسته‌ای خود را تا آستانه نظامی‌شدن پیش ببرد. سناریوهای پیش‌روی واشنگتن، همگی با ریسک و عدم قطعیت بالا مواجهند: جنگ مستقیم پرهزینه و بی‌حاصل است، فشار اقتصادی به تشدید مقاومت انجامیده، و دیپلماسی نیز با بی‌اعتمادی عمیق دوطرفه و مخالفت داخلی در هر دو کشور روبه‌روست.
بنابراین، آنچه امروز شاهد آنیم، یک «تعادل ناپایدار خشمگین» است؛ وضعیتی که در آن آمریکا از پذیرش یک قدرت مستقل و رقیب در منطقه عاجز است، اما همزمان از مواجهه تمام‌عیار با آن به دلیل هزینه‌های سرسام‌آور واهمه دارد.
راز عصبانیت آمریکا را باید در سه لایه جستجو کرد: لایه اقتصادی-استراتژیک (از دست دادن کنترل بر منابع و موقعیت بی‌همتای ایران)، لایه ایدئولوژیک-الگویی (ظهور یک گفتمان رادیکال ضد هژمونی که توان الهام‌بخشی دارد) و لایه قدرت-بازدارندگی (شکست مفتضحانه تمامی ابزارهای تهدید از جنگ تا تحریم در تغییر رفتار ایران). این سه‌گانه، حلقه‌های زنجیر شکستی را تشکیل می‌دهند که هویت یک ابرقدرت را به چالش کشیده است. تا زمانی که ایران بر استقلال، مقاومت و افزایش توان دفاعی خود اصرار می‌ورزد و آمریکا نیز قادر به هضم این واقعیت جدید نیست، این خشم تاریخی و درماندگی استراتژیک، موتور محرک تنش‌های پیاقی در آینده باقی خواهد ماند.