گذار از انقلاب سیاسی به انقلاب تمدنی؛ تحلیل راهبردی از گذار تمدنی و ابعاد شناختی جنگ ترکیبی در منظومه انقلاب اسلامی
خلاصه: با بررسی گذار تاریخی انقلاب اسلامی از یک حرکت سیاسی به سمت تحقق یک «انقلاب تمدنی»، میتوان به تحلیل تغییر ماهیت قدرت از مؤلفههای مادی به «ظرفیت شناختی» و «کارآمدی ایدئولوژیک» رسید. در این میان، تضاد هستیشناسانه میان اسلام ناب و نظام سلطه، دشمن را به بهرهگیری از جنگ ترکیبی، نفوذ ساختاری و مدیریت محاسبات واداشته است. از اینرو باید به تاکتیک دشمن توجه داشت تلاش دارد که با پدیده «مارپیچ سکوت» و مهندسی ادراکات عمومی، خطراتی جدی برای هویت ملی ایجاد کند. راهبرد برونرفت از این توطئه خروج از انفعال، حضور فعال در میدان شناخت، حفظ همبستگی ملی و ارائه الگوی کارآمد حکمرانی دینی برای عبور از پیچهای تاریخی و شکست هژمونی استکبار میباشد.
مقدمه: تحول در پارادایم قدرت و گذار تاریخی
بررسی دقیق ساختار مفهومی و معرفتشناختی حاکم بر گفتمان انقلاب اسلامی، بیانگر یک گذار تاریخی بنیادین و عمیق است. این گذار، فراتر از تغییرات سیاسی یا اجتماعی سطحی، حکایت از تحولی بنیادین در ماهیت «انقلاب» دارد؛ حرکتی که از یک «انقلاب سیاسی» صرف، به سمت تحقق یک «انقلاب تمدنی» در حال شکلگیری است. در این میان، آنچه در سالهای اخیر به عنوان یک واقعیت انکارناپذیر در معادلات قدرت جهانی و روابط بینالملل نمایان شده است، تغییر ماهیت مؤلفههای قدرت و نحوه تعامل آنها با ساختار حاکمیت در ایران است. در پارادایم جدید قدرت، هسته مرکزی و محوری قدرت، نه صرفاً منابع طبیعی، ذخایر انرژی، یا حتی توان نظامی و تسلیحاتی (قدرت سخت) است، بلکه معطوف به «کارآمدی ایدئولوژیک» و «ظرفیت شناختی» یک تمدن در حال بالندگی است.
این تمدن نوظهور توانسته است با رویکردی انتقادی و با غبارزدایی از سنتهای کهنه و جاری، نسخهای کاملاً عملیاتی و کارآمد از حکمرانی دینی را در عصر حاضر ارائه دهد. این پدیده از آن جهت دارای اهمیت راهبردی است که ذاتاً و ماهیتاً با نظم موجود جهانی، که بر پایه سلطهگری، استکبار و تکقطبی بودن ساختار قدرت بنا شده است، در تعارض قرار دارد. این تعارض، تضادی سطحی و موقتی نیست، بلکه تضادی هستیشناسانه و بنیادین است که به واسطه ماهیت متضاد دو دیدگاه (اسلام ناب در برابر نظام سلطه) شکل گرفته و ماهیتاً قابل حل از طریق دیپلماسی کلاسیک، سازشهای سیاسی یا مذاکرات معمول نیست. بنابراین، درک عمیق این گذار و ابعاد مختلف آن، کلید فهم پویاییهای آینده قدرت در منطقه و جهان است.
۱. تضاد هستیشناسانه: نظام سلطه در برابر اسلام ناب
در کانون این تقابل و گذار تمدنی، یک تضاد هستیشناسانه عمیق قرار دارد. این تضاد میان دو دیدگاه متفاوت نسبت به هستی، انسان و جامعه شکل گرفته است: از یک سو «نظام سلطه» که مبتنی بر سلطهگری، استثمار، و تمرکز قدرت در دست ابرقدرتهاست، و از سوی دیگر، «اسلام ناب» که بر پایه عدالتخواهی، استقلال و کرامت انسانی استوار است. نظام سلطه تلاش دارد تا با حفظ ساختار تکقطبی خود، مانع از ظهور قدرتهای جدید و تمدنهای جایگزین شود. در مقابل، انقلاب اسلامی با ارائه الگوی جدیدی از حکمرانی و قدرت، چالشی جدی برای مشروعیت و کارآمدی نظم موجود ایجاد کرده است.
این تضاد تنها در عرصه نظامی یا اقتصادی خلاصه نمیشود، بلکه تمامی ابعاد وجودی و شناختی دو طرف را در بر میگیرد. نظام سلطه برای حفظ برتری خود، از تمامی ابزارها بهره میبرد، اما در مرحله کنونی، تمرکز خود را بر روی عرصههای شناختی و فرهنگی گذاشته است. زیرا درک کرده است که شکست در میدان «معنا» و «شناخت»، به معنای شکست نهایی در حفظ هژمونی جهانی است. از این رو، جنگ ترکیبی و شناختی، به عنوان ابزار اصلی نظام سلطه برای مقابله با پویاییهای انقلاب تمدنی اسلامی به کار گرفته میشود.
۲. تغییر ماهیت قدرت: از برخورد فیزیکی تا جنگ شناختی
در گذار از انقلاب سیاسی به انقلاب تمدنی، ابزارهای مقابله و تعارض نیز دگرگون شدهاند. اگر در گذشته، جنگها عمدتاً فیزیکی و با تکیه بر قدرت سخت (تسلیحات، ارتش، و اقتصاد) تعریف میشدند، امروزه تعریف جنگ گسترده یافته و به عرصههای نامرئی و شناختی کشیده شده است. قدرت نرم و قدرت سخت، در تعامل با ساختار حاکمیت ایران، معنای جدیدی یافتهاند. قدرت نرم، در اینجا به معنای توانایی جذب و اقناع دیگران از طریق کارآمدی ایدئولوژیک و مدل حکمرانی دینی است، در حالی که قدرت سخت، نه برای تهاجم، بلکه برای بازدارندگی و حفظ استقلال در برابر فشارهای نظام سلطه به کار میرود.
در این پارادایم جدید، «ظرفیت شناختی» جامعه به عنوان یک مؤلفه استراتژیک مطرح میشود. جامعهای که بتواند ساختارهای شناختی خود را در برابر تهاجمات فرهنگی و رسانهای حفظ کند و توانایی تحلیل انتقادی داشته باشد، در میدان جنگ ترکیبی پیروز خواهد شد. بنابراین، دشمن تلاش میکند تا با هدف قرار دادن همین ظرفیت شناختی، ادراکات عمومی را تغییر داده و اراده جامعه را تضعیف کند. این تغییر ماهیت جنگ، نیازمند تغییر استراتژیهای دفاعی است؛ استراتژیهایی که در آن «دفاع شناختی» و «آگاهیبخشی» جایگزین دفاع صرفاً فیزیکی میشود.
۳. آسیبشناسی اجتماعی و پدیده «مارپیچ سکوت»
یکی از پیچیدهترین و خطرناکترین ابزارها در جنگ نرم و ترکیبی که دشمن برای مقابله با انقلاب تمدنی به کار میگیرد، ایجاد و تقویت پدیده «مارپیچ سکوت» است. این تئوری که در علوم ارتباطات و جامعهشناسی سیاسی جایگاه ویژهای دارد، بیان میکند که وقتی افراد در یک جامعه احساس کنند که دیدگاه، باورها یا ارزشهای آنها در اقلیت است یا مورد تأیید اکثریت قرار ندارد، ترجیح میدهند سکوت کنند و نظرات خود را ابراز نکنند. دشمن با استفاده از ابزارهای رسانهای، شبکههای اجتماعی و فضای مجازی، تلاش میکند تا این توهم را ایجاد کند که اکثریت جامعه با نظام مخالفند، یا حداقل نسبت به ارزشهای انقلاب بیتفاوت شدهاند.
این توهم (مهندسی شده)، پیامدهای سهگانه و مخربی را به دنبال دارد:
اول، زمینه را برای فعالیتهای تخریبی دشمن فراهم میکند؛ چرا که وقتی موافقان نظام در سکوت فرو میروند، فضای عمومی به دست مخالفان و منتقدان (واقعی یا ساختگی) میافتد و تصویری غیرواقعی از جامعه ارائه میشود.
دوم، نسلهای آینده را دچار سردرگمی و آدرسغلطی میکند؛ جوانانی که در فضای مجازی با موجی از (منفیبافی) روبرو میشوند، ممکن است هویت تاریخی و تمدنی خود را فراموش کنند و در جهتگیریهای آینده دچار اشتباه شوند.
سوم، دشمن را جسورتر میکند تا به نقاط حساستر و حیاتیتری از ساختار اجتماعی و امنیتی کشور حمله کند؛ چرا که سکوت جامعه به عنوان یک سیگنال ضعف و رضا تلقی میشود.
بنابراین، شکستن این سکوت از طریق ابراز وجود علنی، حضور فعال در عرصههای مختلف و اعلام مواضع روشن، یک ضرورت دفاعی و امنیتی است. حضور در میدان، تنها یک کنش سیاسی نیست، بلکه یک کنش امنیتی برای حفظ هویت و جهتگیری جامعه در برابر تهاجمات شناختی محسوب میشود.
۴. شناخت راهبردهای دشمن: نفوذ ساختاری و مدیریت محاسبات
برای مقابله مؤثر با جنگ ترکیبی، شناخت دقیق راهبردهای دشمن امری اجتنابناپذیر است. یکی از راهبردهای کلیدی دشمن در این عرصه، «نفوذ ساختاری» است. نفوذ ساختاری به معنای تأثیرگذاری بر نهادها، قوانین، و فرآیندهای تصمیمگیری یک کشور به گونهای است که منافع دشمن بدون نیاز به حضور فیزیکی یا جنگ مستقیم، تأمین شود. این نوع نفوذ، عمیقتر و خطرناکتر از نفوذ فردی است، زیرا میتواند مسیر حرکت یک جامعه یا نظام را در بلندمدت تغییر دهد.
همراه با نفوذ ساختاری، دشمن از استراتژی «مدیریت محاسبات» نیز بهره میبرد. این استراتژی تلاش میکند تا محیط تصمیمگیری برای نخبگان و مردم را به گونهای مدیریت کند که هزینههای مقاومت را بسیار بالا و هزینههای سازش را بسیار پایین نشان دهد. با تغییر در متغیرهای محاسباتی و دستکاری ادراکات عمومی نسبت به «تهدید»، «فرصت»، «هزینه» و «منفعت»، دشمن تلاش میکند تا رفتارهای جمعی و تصمیمات کلان را به سمت منافع خود سوق دهد. در این شرایط، جامعه و مسئولان باید دارای هوشمندی محاسباتی بالا باشند تا بتوانند واقعیتها را از توهمات جدا کرده و تصمیمات مبتنی بر منافع ملی و استقلال اتخاذ کنند.
۵. ضرورت هوشیاری و حضور فعال در میدان شناخت
در مجموع، وضعیت کنونی جمهوری اسلامی ایران، نشاندهنده یک گذار تاریخی حساس و ورود به فاز جدیدی از تقابل با نظام سلطه است. این تقابل که ابعاد آن اکنون از میدانهای نظامی و اقتصادی به عرصه شناخت، فرهنگ و ادراکات کشیده شده است، نیازمند هوشیاری تمامقد، حضور فعال در میدان و شناخت دقیق و عمیق راهبردهای دشمن است. پیروزی در این میدان، در گرو حفظ همبستگی ملی، شکست مارپیچ سکوت، و مقابله علمی و عملی با جنگ شناختی است.
این مقابله نیازمند یک حرکت جمعی و فراگیر است. نهادهای رسمی، نخبگان، رسانهها و مردم، همگی در این جنگ نقشی دارند. تقویت سواد رسانهای، بازسازی هویت تمدنی، و ارائه الگوی موفق از زندگی اسلامی-ایرانی، راهکارهای اصلی برای خنثیسازی توطئههای دشمن در عرصه شناخت هستند. اگر جامعه بتواند باورهای خود را با عملکردی کارآمد و منطبق بر عدالت تثبیت کند، هیچ توهمی قادر نخواهد بود اراده آن را در هم بشکند.
۶. نتیجهگیری راهبردی: آیندهای در گرو اراده شناختی و عبور از پیچهای تاریخی
گذار از انقلاب سیاسی به انقلاب تمدنی، به هیچ وجه مسیری هموار، خطی و بدون مانع نیست؛ بلکه این گذار فرآیندی پیچیده، پرفراز و نشیب و پر از چالشهای بنیادین است که ماهیت آنها به مراتب بیشتر از آنکه فیزیکی و مادی باشند، ماهیتی شناختی، فرهنگی و معنایی دارند. در این مقطع حساس از تاریخ، نظام سلطه جهانی که با هژمونی قدرتهای استکباری اداره میشود، با درک عمیق خطراتی که تمدن نوظهور اسلامی برای بقای نظم سلطهگر دارد، تمام توان ابزاری، معرفتی و رسانهای خود را به کار گرفته است. این نظام با بهرهگیری از پیشرفتهترین ابزارهای جنگ ترکیبی، جنگ شناختی و جنگ نرم، تلاشی همهجانبه را آغاز کرده تا این حرکت تمدنی را متوقف کند، انگیزههای آن را خنثی نماید و یا در بهترین حالت برای خود، مسیر آن را منحرف سازد و به بنبست کشاند.
با این وجود، بررسی دقیق مؤلفههای درونی انقلاب اسلامی نشان میدهد که «ظرفیت شناختی» و «پویایی درونی» این پدیده، پتانسیلها و استعدادهای بالایی را برای عبور موفقیتآمیز از این پیچهای تاریخی در خود نهفته دارد. این پویایی، ریشه در انعطافپذیری اندیشه دینی و توانایی بازتولید مفاهیم اسلامی در بستر زمان دارد. اما تحقق این پتانسیل، منوط به شرایطی است که در آن اراده شناختی جامعه بازیابی و تقویت شود.
پیروزی نهایی و پایدار در این میدان نبرد نامتقارن، مستلزم آن است که جامعه ایرانی و اسلامی از وضعیت انفعالی و منفعلانهی «مارپیچ سکوت» خارج شود. مارپیچ سکوت، که محصول مهندسی ادراکات توسط دشمن است، باعث میشود که اکثریت جامعه که با ارزشهای انقلاب همسو هستند، به دلیل توهم اقلیت بودن، صدای خود را خاموش کنند. شکستن این سکوت، یک انتخاب اختیاری نیست، بلکه یک ضرورت وجودی و دفاعی است. جامعه باید با حضور فعال، آگاهانه و علنی در عرصههای مختلف، واقعیتهای خود، باورهای عمیق و هویت تاریخیاش را در برابر توهمات ادراکی و ساختههای ذهنی دشمن ثبت و تثبیت کند. این حضور، دشمن را از توهماتش بیرون میآورد و محاسبات او را تغییر میدهد.
حفظ «همبستگی ملی» در این میان، به مثابه یک سپر دفاعی عمل میکند. دشمن تلاش میکند با ایجاد شکافهای قومی، مذهبی، طبقاتی و سیاسی، بدنه جامعه را متلاشی کند تا در برابر تهدیدات آسیبپذیر شود. بنابراین، تقویت پیوندهای اجتماعی و تاکید بر مشترکات هویتی، اولین گام برای مقاومت در برابر جنگ ترکیبی است. در کنار آن، «شناخت دقیق دشمن» و درک سازوکارهای نفوذ او، ضرورتی اجتنابناپذیر است. بدون شناخت دقیق روشهای دشمن در «مدیریت محاسبات» و «نفوذ ساختاری»، نمیتوان تدبیر درستی برای دفاع اتخاذ کرد.
همچنین، «مقاومت علمی و عملی با تهدیدات شناختی» باید در دستور کار نهادهای رسمی، نخبگان و عموم مردم قرار گیرد. این مقاومت به معنای تولید محتوای غنی، تقویت سواد رسانهای و نقد علمی روایتهای مخرب است. در نهایت، آنچه در این نبرد تاریخی ماندگار خواهد شد و تعیینکننده سرنوشت جوامع است، «کارآمدی ایدئولوژیک» و توانایی یک تمدن در ارائه پاسخهای نوین، کارآمد و مبتکرانه به نیازهای اساسی و معنوی بشر معاصر است. این پاسخها نمیتوانند کپیبرداری از مدلهای غربی باشند؛ بلکه باید در چارچوب «اسلام ناب» و با اتکا به ظرفیتهای بومی، تاریخی و فرهنگی شکل بگیرند. تنها پاسخهایی که بتوانند رنجهای انسان مدرن را درمان کنند و نظم سلطهگر و ظالم را به چالش بکشند، پاسخهایی هستند که بر عدالت، معنویت و کرامت انسانی استوار باشند. این است مسیری که انقلاب تمدنی در پیش گرفته و با اتکا به اراده شناختی امت، از آن عبور خواهد کرد.
- برای ارسال دیدگاه وارد شوید.


