پایان مفهوم صلح کلاسیک
وقتی واشنگتن، صلح را به ابزاری برای مدیریت شکست خود تبدیل میکند
خلاصه:
تحولات همزمان در جبهههای اوکراین و غزه، نشاندهنده استحاله جدی مفهوم «صلح» در سیاست خارجی ایالات متحده است. تحلیلها حاکی از آن است که صلح دیگر یک هدف مبتنی بر توازن قدرت یا مذاکرات برابر نیست، بلکه به ابزاری صرف برای تثبیت دستاوردهای مورد نظر واشنگتن و مدیریت سیاسی شکستها بدل شده است.
در اوکراین، تغییر تدریجی ادبیات رسانهای از «مقاومت قهرمانانه» به «اضطرار و اجبار»، بازتابی از تغییر اولویتهای قدرتهای حامی است؛ جایی که منافع کوتاهمدت، بقای جغرافیای سیاسی متحدان را تحتالشعاع قرار داده است.
بهطور مشابه در غزه، طرحهای صلح مطرح شده نه بر ریشههای تاریخی و اجتماعی بحران، بلکه بر اساس مهندسیشدهترین راهکارها برای کنترل پیامدهای امنیتی و رسانهای طراحی میشوند.
وجه مشترک این دو پرونده، فروپاشی اعتبار واشنگتن به عنوان یک میانجی بیطرف است. هنگامی که یک بازیگر نقش سهگانه تسلیحکننده، تأمینکننده مالی و طراح صلح را ایفا کند، نتیجه مطلوب، برقراری عدالت نیست، بلکه تحمیل بیعدالتی خواهد بود؛ روندی که در بلندمدت به تولید نفرت انباشته و ظهور اشکال جدید مقاومت دامن میزند.
بررسی اخبار مربوط به جنگ اوکراین، غزه و نقشآفرینی آمریکا نشان میدهد مفهوم «صلح» در سیاست خارجی واشنگتن دچار استحالهای جدی شده است. صلح دیگر نتیجه توازن یا مذاکره برابر نیست، بلکه ابزاری است برای تثبیت دستاوردها و مدیریت شکستها. در این منطق، صلح زمانی پیشنهاد میشود که ادامه جنگ هزینهساز شده، نه زمانی که عدالت یا ثبات محقق گردد.
در اوکراین، همین منطق باعث شده متحد دیروز، امروز میان حفظ کرامت ملی و بقای جغرافیای سیاسی مخیر شود. روایتسازیهای رسانهای که زمانی از قهرمانی و مقاومت میگفتند، اکنون جای خود را به ادبیات اضطرار و اجبار دادهاند. این تغییر گفتمان، نه ناشی از تحول میدانی ناگهانی، بلکه حاصل تغییر اولویتهای قدرت مسلط است.
در غزه نیز طرحهای سیاسی بدون توجه به ریشههای بحران، صرفاً با هدف مدیریت پیامدهای امنیتی و رسانهای مطرح میشوند. ایدههایی که بیش از آنکه مبتنی بر واقعیت اجتماعی و تاریخی باشند، بازتاب نگاه مهندسیشده به جغرافیا و انساناند. این سیاستها نشان میدهد آمریکا بیش از آنکه به حل بحران بیندیشد، در پی کنترل روایت و زمان است.
وجه مشترک این دو پرونده، فروپاشی تدریجی اعتبار «میانجیگری بیطرف» است. هنگامی که یک بازیگر همزمان تسلیحکننده، تأمینکننده مالی و طراح صلح باشد، نتیجه نه فرونشستن بحران، بلکه تثبیت بیعدالتی است. این وضعیت در بلندمدت، نهتنها بحرانها را حل نمیکند، بلکه نفرت انباشته تولید میکند؛ نفرتی که خود را در اشکال جدید مقاومت و بیاعتمادی نشان خواهد داد.
- برای ارسال دیدگاه وارد شوید.


