پارادوکس قدرت و شکاف؛ نبرد روایت‌های ایران و غرب در سایه‌ی تهدید اقتصادی و جنگ روانی

شما اینجا هستید

پارادوکس قدرت و شکاف؛ نبرد روایت‌های ایران و غرب در سایه‌ی تهدید اقتصادی و جنگ روانی
خلاصه: 
یک رابطه پارادوکسیکال میان ایران و غرب، به‌ویژه آمریکا وجود دارد. در یک سو، ایران با تکیه بر بازدارندگی و توانمندی‌های نظامی نامتقارن (نماد آن تنگه هرمز)، روایتی از قدرت را ارائه می‌دهد که تهدیدی مستقیم برای اقتصاد جهانی و شهروندان غربی محسوب می‌شود. در سوی دیگر، سیاست خارجی آمریکا دچار دوگانگی و کشمکش داخلی میان جنگ‌طلبی برای نمایش چیرگی و واقع‌گرایی تلخ است که از ورود به جنگ با کشوری منسجم مانند ایران، به‌دلیل بحران‌های داخلی و خستگی جامعه آمریکا، هراسان است. در این میان، جنگ روانی و پروپاگانداهای دو طرف تلاشی برای ایجاد شوک و شکاف در درون جوامع یکدیگر است. نویسنده در پایان بر لزوم کاهش وابستگی به نفت و حرکت به سمت اقتصاد دانش‌بنیان برای برون‌رفت از بحران‌های دوره‌ای تأکید می‌کند.
 
صحنه رویارویی ایران و غرب، به ویژه آمریکا، پرده‌ای است از یک پارادوکس ژرف و چندلایه. از یک سو، تصویری از ایران عرضه می‌شود که در آن، توانمندی، خودکفایی و آمادگی کامل برای مقابله‌ای سهمگین و ناهمسان به چشم می‌خورد. روایتی که بر بازدارندگی ایستاده است و بر پایه‌ی توانایی افزایش بی‌حدّ هزینه‌ی رویارویی برای رقیب بنا شده است. در این روایت، ایران نه از موضع ناتوانی، که از جایگاه قدرتی آگاهانه سخن می‌گوید که بهای هر درگیری را تا مرز گزاف بالا می‌برد. قلب تپنده‌ی این روایت، "تنگه‌ی هرمز" است، اما نه به عنوان یک گذرگاه آبی ساده. اینجا، تنگه به نمادی چندبعدی بدل گشته است: هم نشان از آسیب‌پذیری اقتصادهای مصرف‌کننده دارد، هم صحنه‌ای برای نمایش ظرافت‌های راهبرد نظامی نامتقارن ایران است (قایق‌های کوچک و چابک در برابر ناوگان سنگین)، و هم کارتی برای چانه‌زنی. قدرت این روایت در ژرفای اندیشه‌ی راهبردی آن نهفته است؛ تنها ادعای توان جنگی نیست، بلکه ادعای "توانایی وارد آوردن شوک به نظام اقتصادی جهانی" است. جنگی که اگر آغاز شود، دیگر درگیری‌ای مرزی نخواهد بود، بلکه بحرانی می‌شود که تورم، رکود و ناپایداری را مستقیماً به خانه‌ی شهروند غربی می‌فرستد.
 
اما در سوی دیگر این میدان، روایت غرب — و به طور مشخص جریان‌هایی در آمریکا — تصویری به غایت ناهمگون و چندپاره ارائه می‌دهد. در این سو با یک دولت یکپارچه و همسو روبرو نیستیم، بلکه با میدانی از نیروهای درگیر در کشمکشی درونی روبه‌روییم. از یک سو، صدای جنجال جنگ‌طلبی و تهدیدهای رسانه‌ای به گوش می‌رسد که می‌کوشد با نمایش توان رزمی، ایران را به عقب‌نشینی وادارد. از سوی دیگر، نزدیک‌ترین حلقه‌های فکری به همین جریان، با صراحتی کمنظیر با این جنجال به مخالفت برمی‌خیزند. استدلال آنان نه بر ملاحظات اخلاقی، که بر پایه‌ی "واقع‌گرایی تلخ و درونی" استوار است: خود آمریکا درگیر شکاف‌های اجتماعی عمیق، گسل‌های اقتصادی و بحران‌های هویتی است. پرداختن به جنگی تازه در خاورمیانه، آن هم با کشوری مانند ایران که نه چون افغانستانی سست است و نه مانند عراقی ازهم‌گسیخته، برای جامعه‌ی آمریکا که از "جنگ‌های بی‌پایان" خسته شده، گناهی نابخشودنی در عرصه‌ی سیاست خواهد بود. اینجا شاهد دوگانگی‌ای رنج‌آور در سیاست برون‌مرزی آمریکا هستیم: اراده‌ای ناسالم که میان میل به نمایش چیرگی (برای همپیمانانی چون اسرائیل یا عربستان) و نیاز به پاسخ‌گویی به خشم طبقه‌ی کارگر و متوسط خود در شهرهای آمریکا سرگردان است.
 
در این میان، آنچه به نام "جنگ روانی دشمن" برجسته می‌شود، خود بخشی از این نبرد روایت‌هاست. پراکندن آمارهای شگفت از کشته‌ها یا ساختن تصویری از ایرانی در آستانه‌ی فروپاشی، تنها یک کارزار تبلیغاتی خصمانه نیست؛ بلکه کوششی است برای پدید آوردن همان "شوک" و "شکاف" در درون جامعه‌ی ایران که طرف مقابل، می‌کوشد با تهدید به بستن تنگه‌ی هرمز در جامعه‌ی غرب ایجاد کند. این دو، روی یک سکه‌اند: هر دو در پی افزایش هزینه‌های درونی رقیب برای ادامه‌ی راه خویشند. یکی با تهدید به گران کردن سوخت و آفرینش رکود، و دیگری با برانگیختن ناخرسندی و یأس.
 
ثالثاً، اقتصاد ایران نیازمند کاهش وابستگی به درآمدهای نفتی و حرکت به سمت یک اقتصاد مولد و دانش‌بنیان است. این امری بلندمدت است، اما بدون آغاز این مسیر، بحران‌های ارزی و تورمی به شکل دوره‌ای تکرار خواهند شد.