وقتی «علیالاصول» از یک اختلاف سلیقه به یک مسئله بنیادین درک راهبردی تبدیل میشود
این رفتار که با هدف تخلیه بار مسئولیت از دوش خود و انتقال آن به نهادهای بالادستی انجام میشود، نشان از یک رویکرد غیرحرفهای و غیرمسئولانه دارد. اما برای درک صحیح ابعاد این پیام، نباید آن را به سطح یک اختلاف نظر ساده تقلیل داد. عبارت کلیدی و عمیق رهبر معظم انقلاب در این پیام، یعنی «بنده علیالاصول نظر دیگری داشتم»، در واقع پرده از یک واقعیت بسیار مهم و در عین حال نگرانکننده برمیدارد؛ واقعیتی که نه به معنای وجود دو نظر در عرض هم، بلکه به معنای وجود دو سطح متفاوت از درک و بینش نسبت به نظام تکوین و تشریع در مواجهه با دشمن است.
مقام معظم رهبری به عنوان ولی فقیه و نایب امام زمان، دارای نگاهی هستند که مبتنی بر «سنن الهی»، «تاریخ مقاومت» و «شناخت دقیق از ماهیت دشمنی نظام سلطه» است. این نگاه، یک نگاه راهبردی و فراتر از تحلیلهای روزمره و معمول سیاسی است. از این منظر، مواجهه با آمریکا نه یک بازی دیپلماتیک صرف، که یک نبرد تمامعیار در طول تاریخ است که در آن صبر، استقامت و بهرهگیری از ظرفیتهای حداکثری قدرت ملی، تنها راه پیروزی است. درک رهبری از این واقعیت که «دشمن کوچکترین ضعفی در شما احساس کند، از هر طرف هجوم میآورد»، مبتنی بر یک تجربه تاریخی و یک بینش الهی است که فهم آن برای بسیاری از تحلیلهای سطحی و روشنفکرانه دشوار مینماید.
در مقابل، آنچه از روند تصمیمگیری و اظهارات برخی از مسئولان اجرایی کشور برمیآید، گویی در افقی دیگر و با ابزارهای متفاوتی تحلیل میشود. به نظر میرسد در این سطح از تحلیل، موضوع به یک معادله دیپلماتیک صرف تقلیل یافته است. در این نگاه، شتاب برای امضای یک تفاهمنامه، بدون آنکه تمام ظرفیتهای قدرت ملی به میدان آورده شود، نشاندهنده یک محاسبه غلط و نوعی «خوشبینی سادهاندیشانه» به ماهیت دشمن است. این رویکرد، گویی فراموش کرده است که اعتماد به تعهدات آمریکا، چنان که تجربه تلخ برجام نشان داد، جز هزینه و عقبنشینی نتیجهای در بر ندارد. مسئولان اجرایی با پذیرش این مسیر، عملاً فاصله خود را با درک کلان و بنیادین رهبری از «هنر جنگ و صلح» نشان دادهاند.
نکته حساس در اینجا، درک این حقیقت است که وقتی رهبری میفرمایند «علیالاصول نظر دیگری داشتم»، این سخن به منزله یک ایراد ساده به شیوه مذاکره نیست. بلکه این جمله، یک «ملاک ارزیابی» برای سنجش میزان عمق درک مسئولان از جایگاه ایران در معادلات جهانی و قدرت بازدارندگی آن به دست میدهد. اگر رهبری معتقد بودند هنوز راه برای کسب امتیازات بیشتر باز است، این بدان معناست که آنها به درک صحیحی از «محاسبات طرف مقابل» و «نقطه ضعف دشمن» دست یافته بودند. اما مسئولان اجرایی، گویی این فرصت طلایی را از دست دادهاند و با شتاب، به سمتی رفتهاند که دشمن میخواست.
این رفتار که به نوعی اتکا به یک فرمول سادهانگارانه در مذاکره انجامید، نشان میدهد که شکاف اصلی، یک شکاف فکری و بینشی است، نه یک شکاف سیاسی. یعنی بدنه اجرایی نتوانست خود را به سطح تحلیل رهبری برساند. آنچه در این میان نگرانکنندهتر است، عدم اقبال آنها به عقبنشینی از این موضع و اصلاح رویه خود بر اساس منویات رهبری است. به عبارت دیگر، آنها نه تنها به این تشخیص راهبردی «اعتماد نکردند»، بلکه در عمل نیز «مشتی» متفاوت از آنچه باید، در این میدان انتخاب کردند.
در نتیجه، پیام رهبری علاوه بر یک راهنمایی، یک «فرصت» برای بیداری و بازنگری در نگرشهاست. این پیام به مسئولان میگوید که برای صیانت از انقلاب و کشور، باید خود را به سطح فهم و درک رهبری نزدیک کنند و از تحلیلهای سطحی فاصله بگیرند. این اتفاق، به همان اندازه که نشاندهنده یک ضعف تحلیل در بدنه اجرایی است، میتواند نشاندهنده یک «رشد و آگاهی» در جبهه حق باشد؛ به شرط آنکه مسئولان از این فرصت برای اصلاح دیدگاههای خود و همسو شدن با مبانی نظری و عملی رهبری استفاده کنند. در غیر این صورت، این شکاف بینشی، نه تنها در این تفاهمنامه، که در معادلات آینده کشور نیز میتواند هزینههای سنگینی را تحمیل نماید. آنچه امروز از رهبری میشنویم، دعوت به یک «بازگشت به اصول» و یک «تکیه مجدد بر قدرت ملی» است که باید سرلوحه تمامی تصمیمگیریهای آینده باشد.


