نقد گفتمان غربگرا و برانداز؛ از برجام تا فتنههای اخیر
جهان امروز عرصه تقابل دو الگوی متفاوت از زیست سیاسی است. در یک سو، نظام سلطه جهانی به سرکردگی آمریکا ایستاده که حیات خود را در گرو بلعیدن استقلال ملتها و تحمیل نظم تکقطبی تعریف کرده است. در سوی دیگر، جمهوری اسلامی ایران قرار دارد که با تکیه بر دکترین نفی سبیل و حاکمیت مردمپایه دینی، مسیری متفاوت از وابستگی و سازش را برگزیده است. این تقابل، ریشه در اصطکاک زودگذر دیپلماتیک یا اختلاف نظر مقطعی بر سر منافع مرزی ندارد. نزاعی ماهوی و آشتیناپذیر میان دو الگوی حکمرانی است که هر یک سرنوشت متفاوتی را برای منطقه و جهان رقم میزند.
در چنین فضایی، جریان غربگرا در ایران همواره تلاش کرده است دشمنی با آمریکا را به عنوان مانع پیشرفت کشور و بهبود وضعیت معیشتی مردم معرفی کند. این جریان با تکرار گزارههایی مانند پایان دادن به دشمنی با آمریکا، پرهیز از آمریکاستیزی و ضرورت مذاکره بدون پیششرط، سعی در عادیسازی رابطه با قدرتهای سلطهگر دارد. اما پرسش بنیادین این است که آیا این رویکرد در طول دهههای گذشته توانسته است ذرهای از فشارهای آمریکا علیه ملت ایران بکاهد یا مسیری برای توسعه کشور بگشاید؟ تجربه تاریخی پاسخ روشنی به این پرسش داده است.
دولت آمریکا از فردای پیروزی انقلاب اسلامی، تمام هم و غم خود را در خاورمیانه بر سرنگونی جمهوری اسلامی و تسلط بر منابع نفت و انرژی ایران متمرکز کرد. بدون آنکه اقدامی از سوی نظام مستقر علیه آمریکا صورت گیرد، دولت این کشور تحریمهای متعددی علیه مردم ایران اعمال کرد و دشمنان ایران را از هر نوع تسلیحات نظامی برای مقابله با مردم ایران تأمین نمود. با این حال، ملت ایران و دلدادگان انقلاب اسلامی همواره متهم به آمریکاستیزی و حرکت خلاف منافع ملی میشوند. این اتهامزنی در حالی صورت میگیرد که اسناد تاریخی گواهی میدهد آمریکا هیچگاه به تعهدات خود پایبند نبوده و مذاکره با آن، تنها ابزاری برای تحمیل خواستههای جدید بوده است.
برجام به عنوان روشنترین نمونه این رویکرد، در سال ۲۰۱۵ با وعده گشایش اقتصادی و پایان فشارها امضا شد. اما آنچه در عمل رخ داد، خسارت محض برای ملت ایران بود. بزرگترین انحراف مذاکرهکنندگان برجام این بود که به قاعده بازی در زمین دشمن با قواعد دشمن بیتوجه شدند. آنها با این تصور که آمریکا به تعهدات خود پایبند خواهد ماند، ده سال نظارتهای خاص را برای ایران تصویب کردند و مکانیزم ماشه را یکطرفه به ایران تحمیل نمودند. زمانی که از یک عضو تیم مذاکرهکننده پرسیده شد اگر آمریکا به توافق خود عمل نکند چه میشود، پاسخ داد اینگونه نخواهد شد و برای آمریکا بد میشود. اما تجربه تلخ بعدی نشان داد که این تصور، توهمی بیش نبود. آمریکا بهراحتی از برجام خارج شد و اروپاییها نیز هیچ اقدام عملی برای جبران خسارتهای ایران انجام ندادند.
این تجربه تلخ در زمان امضای یادداشت تفاهم اسلامآباد نیز تکرار شد. همانطور که پیشتر در برجام دیده بودیم، ذوقزدگی و شتابزدگی که دو آفت دیپلماسی هستند، نگذاشت توصیههای دلسوزانه برای تامل در برداشتن گامهای عملی توسط آمریکا مورد توجه قرار گیرد. امام شهید به ما آموخت که رصد دائمی رفتار دشمن و ارزیابی قول و فعل او، لازمه دشمنشناسی است. دوستان ما پیش از موافقت با امضا باید دریافته باشند که آمریکا بنای اجرای متن امضا شده را ندارد. اما متأسفانه کسانی در ایران این بازی را درنیافتند و یا به دلایل دیگری نخواستند درک کنند.
نکته قابل تأمل اینجاست که حتی پس از خروج آمریکا از برجام، عدهای تلاش کردند آمریکا را به این توافق بازگردانند، ولی همه این تلاشها بینتیجه ماند. حتی رئیسجمهور بعدی آمریکا که در زمان امضای برجام معاون اوباما بود، هرگز به برجام برنگشت. اکنون مسئله این است که حتی در صورت بازگشت آمریکا به تفاهمنامه، این بازگشت تحت چه شرایطی میتواند از نظر سیاسی و حقوقی با تکرار تجربه گذشته تفاوت داشته باشد. تفاهمنامه اسلامآباد مطابق متن منتشرشده، بیشتر یک توافق برای باز کردن تنگه هرمز بود تا یک تفاهمنامه ساده. این تفاهمنامه مجموعهای از تعهدات متقابل را دربر میگرفت که شامل پایان فوری عملیات نظامی، خودداری از آغاز جنگ علیه یکدیگر، احترام به حاکمیت و تمامیت ارضی طرف مقابل، آغاز مذاکرات برای دستیابی به توافق نهایی در حداکثر شصت روز، رفع تدریجی محاصره دریایی، فراهم کردن عبور ایمن کشتیهای تجاری از تنگه هرمز، مذاکره درباره آینده اداره خدمات دریایی تنگه، وعده سرمایهگذاری سیصد میلیارد دلاری برای بازسازی ایران، رفع یا تعلیق بخشی از تحریمها، آزادسازی داراییهای محدودشده و ایجاد سازوکاری برای نظارت بر اجرای تفاهمنامه بود. اما واقعیت مهم آن است که همین تفاهمنامه نیز نتوانست در برابر نخستین بحرانهای اجرایی دوام بیاورد.
مسئله اصلی امروز تنها این نیست که آیا آمریکا حاضر است به تفاهمنامه برگردد یا نه. مسئله این است که اگر آمریکا به تفاهمنامه برگردد چه چیزی مانع از آن خواهد شد که این تفاهمنامه برای بار دوم از طرف آمریکا نقض نشود و فرو نپاشد. باید میان دو مفهوم مهم تمایز قائل شد: بازگشت به توافق و احیای اعتبار توافق. ممکن است آمریکا قبول کند که دوباره به توافق برگردد، اما باید توجه داشت که اگر سازوکارهای نظارتی، ضمانت اجرا، هزینه نقض و جبران خسارت مشخص نشده باشد، صرف بازگشت به متن قبلی الزاماً مشکل اصلی را حل نمیکند. توافق بین دولتها تنها زمانی پایدار میشود که طرفین باور داشته باشند که نقض آن برای طرف مقابل و خودشان هزینه قابل توجهی دارد.
از این رو، پرسش دیگری که باید جدی گرفته شود این است که اگر آمریکا به تفاهمنامه بازگردد، تنگه هرمز باز شود و پس از کاهش فشار اقتصادی و سیاسی بار دیگر اجرای تعهداتش را متوقف کرده و دوباره حمله کند، چه باید کرد. مشکل اصلی فقدان تفاهمنامه نیست و بیشتر فقدان بازدارندگی در برابر نقض تفاهمنامه خواهد بود. از این رو اگر دولت قرار است به تفاهمنامه برگردد، باید سازوکارهایی را در متن تفاهمنامه قرار دهد که نقض تعهد برای آمریکا هزینه داشته باشد.
در کنار نقد گفتمان مذاکرهمحور، تحلیل گفتمان براندازان همسو با صهیونیسم نیز اهمیت ویژهای دارد. طیفى از اپوزیسیون جمهوری اسلامی که از حمله اسرائیل و آمریکا علناً حمایت کردند، از تهدیدات آنها لذت میبرند و بازتاب میدهند و از آنها درخواست برخورد با ایران دارند، نشانههایی آشکار از وابستگی به قدرتهای خارجی را بروز میدهند. روش مواجهه این جریان با جمهوری اسلامی شامل بزرگنمایی ضعف، دروغ، توهین، تهمت و به سخره گرفتن است. ایدئولوژی آنها بر نژادپرستی استوار است و غیریت گفتمانی آنها در برابر گفتمان رقیب یعنی اسلام تعریف میشود. معتبرترین شخصیت خارجی مورد نظر آنها نتانیاهو است و تراز شخصیتپردازی آنها از پهلوی، ترازی است که تشیع در توصیف امیرالمؤمنین معتقد است. آنها فاقد اخلاق، ادب و انصاف هستند و سطح دشمنی خود را بر تنفر بنا نهادهاند.
فرهنگ زیستی این جریان غریزی است اما بر ملیگرا بودن تأکید میکند و به قاعده هرکس با ما نیست بر ماست باور دارد. چشمانداز مورد نظر آنها فقط نبود جمهوری اسلامی است. پرتکرارترین عناصر گفتمانی آنها تمام است، بیناموس و بیشرف است، حال آنکه دو واژه آخر مفاهیم دینی است. از کوچکترین توجه یک شخصیت درجه چندم غربی به پهلوی به وجد میآیند. محورهای مواجهه آنها با اصل اسلام شامل توهین به قرآن، حمله به آیات جهاد، مسخره کردن آیات مربوط به زنان، حمله به ورود اسلام به ایران، توهین به شخصیتهای مسلمان با اولویت پیامبر، امام حسین و سلمان فارسی، قرآنسوزی و نشر تصاویر آن، حمله به احکام قصاص و تهدید به نابودی مساجد، حرم امام رضا و مرقد امام خمینی است. این هجمه گسترده به اسلام نشان میدهد آنها باور به ورود به ایران ندارند وگرنه جامعهای که نود و نه درصد مسلمان و حتی کلیمیان و زرتشتیهایش هم عاشق امام حسن هستند و قرار بیایند بر آنها حکومت کنند چنین نمیکردند.
در همین راستا، اظهارات اخیر علی ربیعی، چهره با سابقه امنیتی و دستیار رئیسجمهور در امور اجتماعی، قابل تأمل است. او ادعا کرده است بخش بزرگی از مردم میگویند هیچ راهی برای اعتراض ندارند و باید سازوکاری ایجاد شود تا مردم بتوانند اعتراض کنند. این اظهارنظر بیش از آنکه صرفاً یک مطالبه اجتماعی باشد، به دلیل مطلق بودن گزاره و جایگاه گوینده، نیازمند توضیح و مستندات است. نخستین پرسش این است که این ادعای گسترده بر اساس کدام پیمایش علمی و با چه جامعه آماری مطرح شده است. وقتی از بخش بزرگی از مردم سخن گفته میشود، انتظار طبیعی آن است که مشخص شود این جمعبندی بر پایه کدام پژوهش، با چه روش نمونهگیری و در چه جامعهای به دست آمده است. نمیتوان یک ادعای فراگیر درباره نگاه جامعه را بدون ارائه پشتوانه پژوهشی، به عنوان واقعیتی مسلم مطرح کرد. از سوی دیگر، اصل بیست و هفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، تشکیل اجتماعات و راهپیماییها را با رعایت شرایط مقرر در همین اصل، به رسمیت شناخته است. بنابراین، میان نقد کاستیها و مطالبه برای بهبود سازوکارهای اعتراض قانونی، با این ادعا که مردم هیچ راهی برای اعتراض ندارند، تفاوتی جدی وجود دارد. پرسش مهمتر متوجه نحوه طرح این گزاره از سوی دستیار رئیسجمهور است، بنبستنمایی از مسیرهای قانونی اعتراض با چه هدفی مطرح و تبلیغ میشود. اگر منظور، ضرورت تقویت سازوکارهای قانونی و تسهیل بیان مطالبات اجتماعی است، چرا موضوع با تعبیری مطلق و فراگیر همچون هیچ راهی برای اعتراض صورتبندی شده است.
در کنار این مباحث، بازگشت سلبریتیهای وطنفروش به کشور نیز مسئلهای است که نباید از کنار آن به سادگی عبور کرد. هنوز نعرهکشی و معرکهگیریهای برخی سلبریتیهای وطنفروش در کودتای دیماه ۱۴۰۴ بر فضای رسانهای سنگینی میکند. روزهایی که برخی چهرههای لوسشده فضای هنری، از تریبونهای غربی و نشستهای لندن، ساز براندازی مینواختند و خود را آتش زیر خاکستر و پرچمدار قانون خودساخته مینامیدند. حالا اما با افول سراب غرب و خالی شدن حسابهای بانکیشان در فرنگ، همان بازیگرنماهای دیروز، بیصدا و آرام چمدانها را جمع کرده و به آغوش همان وطن بازمیگردند.
در این میان، آنچه بیش از اصل این بازگشت جلبتوجه میکند، استقبال با آب و تاب و پایکوبی قبیلهای روزنامههای زنجیرهای مدعی اصلاحات است. از تیترهای شاعرانه معتمدآریا در وطن در روزنامه شرق گرفته تا قصه جدید سیمین در سازندگی، گویی نهتنها هیچ اتفاقی نیفتاده و جامعه منتظر جولان دوباره سلبریتیهای همیشه طلبکاری است که برای آتش زدن امنیت کشور هوار میکشیدند. حالا زنجیرههای مطبوعاتی اصلاحات چنان با اشتیاق به استقبال بازیگر وطنفروش رفته که انگار نه انگار پرونده مفتوح و قانونشکنیهای آشکار او، مطالبه جدی افکار عمومی است. همانطور که رهبر شهید انقلاب در یازدهم مهر ۱۴۰۱ فرمودند جامعه هنری ما سالم است و در آن عناصر مؤمن و با شرافت کم نیستند. بر همین اساس مراد و منظور ما، برخورد قاطع دستگاه قضا با آن تعداد قلیل سلبریتیهایی است که نه کوچکترین تعصبی به خاک ایران دارند و نه کمترین مسئولیتی نسبت به ملت ایران بر دوش خود حس میکنند و از همه گفتنیتر آنکه به گواه صاحبنظران عرصه سینما، چه داخلی و چه خارجی، در شمار دمدستیترین افراد این عرصه هستند.
مسئله، سلب حق بازگشت به وطن نیست. اما مسئله اصلی، مصونیت ناشی از شهرت و تناقض آشکار رفتاری این جریان است. خانم بازیگری که روزی در لندن فرمان براندازی صادر میکرد و مطالبات وطنفروشان دیگر را ضریب میداد، در جریان جنگ رمضان و حتی جنایات حمله به مدرسه شجره طیبه میناب و لامرد و جشن عروسی در سیریک و پرپر شدن کودک و زن و مرد و پیر و جوان، روزه سکوت گرفت. ظاهراً از نگاه این جماعت، خون هموطنان و مظلومیت بچههای وطن تنها زمانی ارزش ضریبدهی و اشک تمساح ریختن دارد که بشود با آن ویزای فرانسه گرفت یا در حاشیه کنسرت عکس یادگاری ثبت کرد. حالا که سختی زندگی در غربت و بنبست مالی، آنها را دوباره به مقصد وطن کشانده، روزنامههای زنجیرهای میکوشند از یک پرونده قضایی و سوابق ساختارشکنانه، یک مظلومیت هنری بسازند. دستگاه قضا باید هوشیار باشد. جامعه امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند تحقق بدون تبعیض حاکمیت قانون است. اگر پروندههای اتهامی و ادعاهای مطرحشده در باره مواضع علیه امنیت ملی مختومه شده، باید شفاف اعلام شود و اگر هنوز مفتوح است، لابیهای رسانهای نباید موجب حاشیه امن برای هیچکس شود. روزنامههای زنجیرهای و سلبریتیهای طردشده از فرنگ بدانند که قانون باید برای همه، چه مردم عادی و چه جامعه به اصطلاح هنری، یکسان باشد. پرونده خیانت و وطنفروشی با تیترهای سفارشی پاک نمیشود.
جنگ دوازده روزه و نبرد رمضان، سیلی سختی به صورت رؤیابافهایی بود که سالها تلاش میکردند مفهوم دشمن را توهم و انتزاعی جلوه دهند. اما دو جنگ اخیر نشان داد که در قانون جنگل، منطق حاکم زور است، نه ادبیات بیخاصیت غربزدگان. روزنامه زنجیرهای شرق در ادامه سیاهنماییها، در گزارش اصلی خود با تیتر تحریم در ارتفاع نوشت تشدید فشارهای آمریکا علیه شبکه حمل و نقل هوایی و دریایی ایران را نمیتوان صرفاً در چارچوب یک بسته تحریمی متعارف تحلیل کرد. در واقع آنچه در هفتههای اخیر رخ داده، به سمت محدودکردن همزمان مسیرهای مالی، دریایی و هوایی ایران پیش رفته است. با این حال، نگاهی به مواضع جریان مدعی اصلاحات نشان میدهد که استادانماها و تحلیلگران این طیف هنوز ابتداییترین درس دشمنشناسی را پاس نکرده و در این آزمون مردود هستند.
روزگاری مرحوم هاشمی رفسنجانی مدعی شده بود دنیای فردا دنیای گفتمانهاست نه موشکها و آذر منصوری، رئیس غیرقانونی جبهه اصلاحات، تنها چند روز پس از عبور کشور از جنگ دوازدهروزه، در صفحه اینستاگرامش مینویسد کاش به جای اسلحه، ساز میساختیم. این موضعگیریهای جاهلانه در حالی مطرح میشود که بررسی روند تاریخی نشان میدهد ایران در عصر قاجار و پهلوی دقیقاً به دلیل فقدان قدرت دفاعی، زیر پای بیگانگان له شد و بخشهای زیادی از خاک خود را از دست داد. امثال صادق زیباکلام که در رسانهها مدعی میشوند نظامیگری پدر مملکت را درآورده، گویا فراموش کردهاند که اگر اقتدار موشکی و پهپادی امروز نبود، سرنوشت کشور چیزی جز تجدید ماجراجوییهای عصر قاجار و پهلوی نمیشد. نکته قابل تأمل اینجاست که درست در جایی که روزنامه صهیونیستی هاآرتس به نقل از منابع ارتش رژیم صهیونیستی اعتراف میکند هدف اصلی صهیونیستها ضربه زدن به توان موشکی ایران است و روزنامه والاستریت ژورنال از سردرگمی پنتاگون در برابر عبور موشکهای دقیق ایران از لایههای پدافندی آمریکا برای محافظت از پنجاه هزار نیرویش مینویسد، مدعیان اصلاحات در داخل نغمه تضعیف قدرت ملی را سر میدهند.
از پرونده هستهای و اقتدار در تنگه هرمز گرفته تا توان موشکی، هر جا کشور به ابزار قدرتی دست یافته، این جریان ناکارآمد با دلواپسی درباره فجایع اقتصادی که خود به ملت تحمیل کردند و تحریم در ارتفاع، دقیقاً همان خطی را دنبال کرده که اتاقهای فکر دشمن دیکته میکنند. تجربه تاریخی ثابت کرده است که حفظ قدرت بازدارندگی یک انتخاب نیست، بلکه ضرورت است. پژواک اقتدار و امنیت هرگز با ساز نواخته نمیشود. ملت ایران در چهل و هشت سال گذشته ثابت کرده است که مسیر عزت و استقلال، مسیری است که باید با تکیه بر توان داخلی، ایمان به وعدههای الهی و پرهیز از اعتماد به بیگانگان پیموده شود. گفتمان سازش و وادادگی، گفتمانی است که تاریخ مصرف آن در ایران اسلامی به سر آمده است.


