نقدی بر روشنفکران برجنشین و اتحاد ناکام اعراب با آمریکا
در هر جامعهای، جریانهای فکری مختلفی وجود دارند که هر یک به نوبه خود نقشی در شکلگیری افکار عمومی و مسیر تاریخی آن جامعه ایفا میکنند. در ایران نیز جریانهای روشنفکری از دیرباز نقش تأثیرگذاری داشتهاند، اما آنچه در این میان جلب توجه میکند، جدایی برخی از این روشنفکران از واقعیتهای جامعه و تبدیل شدنشان به کسانی است که در برجهای عاجنشین خود، به جای همراهی با مردم، به قضاوت آنان میپردازند. این جدایی، در کنار اتحاد ناکام کشورهای عربی حاشیه خلیجفارس با آمریکا، دو روی سکه یک واقعیت هستند: ناتوانی در درک قدرت واقعی و پایبندی به توهمات گذشته.
شاید امروزه اصلیترین سنجه اطلاق واژه روشنفکر به افراد، در خلاف جهت شنا کردن آنان باشد. یعنی شناخته شدن یک فرد به عنوان روشنفکر باید با بوق و کرنا در گوش جامعه فرو رود و سپس اندیشههای او مطرح و بازخورد آن دیده شود. البته طبیعی است که در فضای امروز که احاطه جریانهای حاکم فکری در مطالعات فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و غیره بستگی مستقیم با قدرت تبلیغاتی و ثروت آنان دارد، روشنفکر برای شنیده و دیده شدن نیاز به ایجاد یک موج اولیه دارد که بتواند به درون این فضا نفوذ کرده و جایی برای خود پیدا کند.
اما گاهی اوقات همین مسیر و نحوه ورود، منجر به دگماندیشی شده، زیرا برای مقابله با جریانهای قوی و جاافتاده فکری موجود، روشنفکر باید بدون توجه به اشکالات اندیشههای خود به دل این میدان برود و بعد از پیدا کردن جایگاه خود و تصاحب بخشی از این زمین بازی، به تبیین و ترویج تفکر خود بپردازد. با همه این اوصاف، گاهی اوقات ایراد از خود روشنفکران است که نه میخواهند خلاف مسیر رودخانه شنا کنند، بلکه اصلا در رودخانه اشتباه شنا میکنند.
یکی از اصلیترین اشکالاتی که از گذشتههای دور به برخی روشنفکران وارد بوده و امروزه نیز حتی با اینکه دسترسی به افکار، اطلاعات و آمار بیشتر و سادهتر است این ایراد باز هم وارد میشود، بحث دوری و جدایی روشنفکر از بطن جامعه و دغدغههای آن است. درست است که یک روشنفکر برای اینکه بتواند زمین بازی را بهتر ببیند باید در جایگاهی بنشیند که به کل زمین احاطه داشته باشد، اما اگر هرازگاهی پا به این زمین نگذارد، نمیتواند از دغدغههای واقعی افراد باخبر شود.
سالهاست که با کمّی شدن قانون جاذبه، مهندسان بر پایه همان قانون، دستاوردهای فراوانی داشتهاند، اما از ازل تاکنون در مطالعات انسانی هیچ قانون مطلق و مستحکمی که بشود از آن به عنوان حقیقتی غیرقابل تغییر نام برد وجود نداشته، زیرا تغییرات در مطالعات انسانی به ازای هر فرد و هر زمان، جدید و متنوع بوده و خواهد بود.
برخی از این روشنفکران اوج پویایی و نگاهشان از طبقات بالاتر یک برج است و فکر میکنند با کارهای پژوهشی و تئوریپردازی صرف میتوانند افراد را قضاوت کنند در حالی که بسیاری از تئوریهایشان حتی به نظریه هم تبدیل نمیشود. این روشنفکران از پلههایی بالا میروند که مهندسان ساختهاند، از آسانسورهایی بالا میروند که مهندسان ساختهاند، اما وقتی به پشت بام برج میرسند، بر لبه آن میایستند و با غرور و نگاه از بالا، تنها به خود تکیه میکنند تا بتوانند افکار همان مهندسان و سایر مردمی که در خیابان زیر پایشان راه میروند و حالا از بالای آن برج در نگاه این روشنفکران همچون ذرهای شدهاند را قضاوت و تقبیح کنند.
در کنار این انتقاد به روشنفکران، نکته مهم دیگری نیز وجود دارد که باید به آن پرداخت. آمریکا، رژیم صهیونیستی و برخی از کشورهای عربی، اگرچه با اسم و رسم و نامهای جداگانهای شناخته میشوند، ولی برخلاف نامهای متفاوتشان، هویت واحد و یکسانی دارند. تنها تفاوتشان در میزان و اندازه سهمیهای است که در این واحد پلید به آنها داده شده است. از این روی اگر در سیستم محاسباتی خود، اسرائیل را از آمریکا و یا سران دستنشانده برخی از کشورهای عربی را از آمریکا و اسرائیل جدا تلقی کرده و برای هر یک از آنها حساب جداگانهای باز کنیم، به یقین در گرداب یک خطای فاحش گرفتار شدهایم.
این خطا در بسته پیشنهادی و ده مادهای شورای عالی امنیت ملی کشورمان به آمریکا اتفاق افتاده است. توضیح آن که در بسته پیشنهادی، فقط آمریکا را ملزم به پذیرش شرایط دهگانه ایران کرده بودیم و حال آن که باید میدانستیم رژیم صهیونیستی و دولتهای عربی دستنشانده آمریکا در منطقه نیز بخش جداییناپذیر آمریکا هستند و از آنجا که در بسته پیشنهادی ایران مشمول شرایط دهگانه نشدهاند، میتوانند در نقش بازوهای آمریکا وارد کارزار با ایران بشوند.
به بیان دیگر در این حالت، آمریکا از اقدامات خصمانه علیه کشورمان کنار نکشیده، بلکه در پوشش بازوهای دیگر خود به حملات نظامی علیه ایران اسلامی ادامه میدهد و دیدیم که چنین کرد و در حالی که نامی از خود به میان نیاورده است، تحت نام اسرائیل و مثلاً امارات به حملات نظامی علیه کشورمان ادامه داده است و در همان حال ادعا میکند که نقض پیمان نکرده است.
با توجه به این واقعیت که سه محور آمریکا، رژیم صهیونیستی و برخی از دولتهای عربی برخلاف نامهای متفاوتی که دارند یک پیکره واحد هستند، انتظار آن بود که در بسته شرایط دهگانه پیشنهادی، این بند نیز اضافه میشد که هرگونه حمله نظامی از سوی بازوهای یاد شده آمریکا به ایران و نیروهای مقاومت در لبنان، یمن وعراق را هم به حساب آمریکا مینویسیم و حملات آنها به ایران و یا هر یک از نیروهای مقاومت را به منزله حمله آمریکا به ایران تلقی میکنیم.
غفلت مسئولان محترم از گنجاندن شرط یاد شده در بسته پیشنهادی ایران به آمریکا، کفه این بسته را به نفع آمریکا سنگین کرده است و اگر بند مورد اشاره به آن اضافه نشود، بعید نیست که نتیجه و خروجی آن نیز به جای تأمین منافع جمهوری اسلامی ایران، خواسته بر زمین مانده دشمن را تأمین کند.
بر فرض که آمریکا تمامی شرایط دهگانه ما در بسته پیشنهادی را بپذیرد که بسیار بعید و ناممکن به نظر میرسد، ولی در صورت پذیرش، قرار است حملات نظامی خود را علیه ایران متوقف کند. در این صورت، ما نیز متعهد شدهایم که به منافع آمریکا در منطقه و یا هر نقطه دیگر حمله نکنیم. به بیان دیگر، پایگاهها و مراکز و منافع آمریکا را از اهداف مشروع حملات خود حذف کردهایم. این یک امتیاز بزرگ برای آمریکاست.
اما بهره ما از این امتیاز که به آمریکا دادهایم چیست؟ حملاتش به ایران را متوقف کند! این دقیقاً همان خیال باطلی است که متأسفانه از نگاه تهیهکنندگان بیانیه دهبندی پنهان مانده است. چرا که آمریکا میتواند حملات خود را در پوشش حملات اسرائیل ادامه بدهد و خواهد داد و داده است.
کشورهای عرب حاشیه خلیجفارس وضعیت خوبی پس از جنگ علیه ایران ندارند، چون در عمل آنها با میزبانی از پایگاههای آمریکایی هم در تجاوزات ضدایران شریک شدند و هم حالا پس از آتشبس به عنوان همسایه دیوار به دیوار ایران، خود را در موقعیت خطرناکی در برابر قدرت ایران میبینند.
نشریه انگلیسی تلگراف در گزارشی نوشت کشورهای عرب حاشیه خلیجفارس به خاطر جنگافروزی ترامپ در منطقه متحمل ضرر هنگفتی شدهاند. گزارش تلگراف با اشاره به تنشهای نظامی اخیر علیه ایران گفته است فراتر از ابعاد نظامی، ساختار اقتصادی و امنیتی کشورهای حاشیه خلیجفارس پس از جنگ با چالشی بیسابقه روبهرو شده، چون احتمال وضع تعرفه عبور از تنگه هرمز توسط ایران، ضرر هنگفتی به آنها میزند.
نتیجهگیری روزنامه تلگراف این است که جنگ علیه ایران نه تنها خسارات مالی عظیمی برای کشورهای عرب حاشیه خلیجفارس به بار آورده، بلکه اعتبار مناطقی مانند دوبی را که خود را پناهگاه امن سرمایهگذاران غربی میدانستند، بهشدت متزلزل کرده است. به نوشته تلگراف، سرخوردگی ناشی از هزینههای اقتصادی جنگ و توهینهای دیپلماتیک ترامپ باعث شده پس از جنگ، کشورهای عرب خود را در موقعیتی ببینند که احتمالاً به دنبال بازتعریف راهبردهای امنیتی و تنوع بخشیدن به شرکای بینالمللی خود در خارج از دایره غرب باشند.
حتی کارشناسان عرب هم به شکست انتظارات کشورهای شیخنشین خلیجفارس در اتحاد با آمریکا اذعان دارند و معتقدند اتحاد با آمریکا نتوانسته برای کشورهای عرب امنیت بیاورد. عبدالباری عطوان سردبیر روزنامه رأیالیوم و تحلیلگر برجسته جهان عرب در این ارتباط گفت کشورهای عرب که حمله ایران به مواضع آمریکا در خلیجفارس را محکوم میکردند، درگیر بحران و فاجعه شدند. آنها تریلیونها دلار به ترامپ دادند اما اکنون باید همان پول را به قدرت جدید منطقه یعنی ایران واگذار کنند و این نشان میدهد کشورهای حوزه خلیجفارس حتی ببر کاغذی هم نبودند؛ آنها بز کاغذی بودند.
آنچه از این تحلیلها برمیآید، این است که در عصر جدید، هم روشنفکران برجنشین که از واقعیتهای جامعه فاصله گرفتهاند و هم کشورهایی که به امنیت آمریکا دل بستهاند، در حال تجربه یک شکست تلخ هستند. روشنفکرانی که فکر میکنند میتوانند از بالای برجهای عاجنشین خود، مردم را قضاوت کنند، در نهایت تنها خواهند ماند. کشورهایی هم که فکر میکنند با اتکا به قدرت آمریکا میتوانند امنیت خود را تضمین کنند، باید بیدار شوند و ببینند که این اتحاد، نه تنها امنیت نیاورده، بلکه بار سنگینی بر دوش آنها گذاشته است.
ایران اما با اتکا به قدرت واقعی خود و با درک صحیح از معادلات منطقهای و بینالمللی، توانسته است جایگاه خود را در نظم جدید جهانی تثبیت کند. این درسی است برای همه کسانی که هنوز در توهمات گذشته به سر میبرند.


