مذاکره یا استمرار فشار؟چالشهای دیپلماسی ایران و آمریکا
خلاصه خبری
مذاکره در سیاست بینالملل زمانی موثر است که طرفین آن را ابزاری برای حل اختلافات بدانند، نه وسیلهای برای پیشبرد تقابل نرم. بحران فعلی در روابط ایران و آمریکا ناشی از شکاف بین تصور از دیپلماسی و رفتار واقعی طرف مقابل است. در سالهای اخیر، ایده بازگشت به مذاکره با تغییرات جدید مطرح شده، اما سوال کلیدی این است که آیا مشکل در نحوه بیان خواستههاست یا در نیت طرف مقابل؟
تاریخ مذاکرات ایران و آمریکا نشان میدهد که دیپلماسی غالباً تحت سایه بیاعتمادی و بهعنوان ابزار مدیریت زمان و فشار به کار رفته است. بدین ترتیب، مذاکره بدون تغییر موازنه قدرت و بدون تضمین پایبندی، به دام تبدیل میشود. تجربیات گذشته نشان داده که حتی توافقهای رسمی نیز در برابر اراده سیاسی آمریکا شکننده هستند.
در این شرایط، تمرکز بر تغییر عناوین بدون اصلاح رفتار طرف مقابل، به نادیده گرفتن مسئله اصلی منجر میشود. دیپلماسی زمانی کارآمد است که طرفین به هزینههای نقض آن آگاه باشند. همچنین، مذاکره بدون اجماع داخلی و پشتوانه اجتماعی میتواند به یک عامل تضعیف تبدیل شود.
دیپلماسی باید در زمانی صورت گیرد که طرف مقابل به این جمعبندی رسیده باشد که مسیر فشار به بنبست رسیده است. در غیر این صورت، گفتگو فقط به تعلیق بحران میانجامد. لذا، دعوت به مذاکره باید با این سوال سنجیده شود: آیا این گفتگو قرار است بحران را حل کند یا فقط شکل آن را تغییر دهد؟
مذاکره در سیاست بینالملل، زمانی معنا دارد که طرفین آن را ابزاری برای حل اختلاف بدانند، نه وسیلهای برای پیشبرد تقابل در شکلی نرمتر. بحران امروز در پرونده روابط ایران و آمریکا، دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود: شکاف عمیق میان تصور از دیپلماسی و واقعیت رفتار طرف مقابل. در چنین فضایی، اختلاف نه بر سر واژهها و عناوین، بلکه بر سر ماهیت بازی است؛ بازیای که بارها تجربه شده و هر بار با هزینهای سنگین به پایان رسیده است.
در سالهای اخیر، ایده بازگشت به مذاکره با تغییر صورتبندی آن بار دیگر مطرح شده است. این نگاه بر این فرض استوار است که بنبست موجود، بیش از آنکه ریشه در تضاد منافع داشته باشد، حاصل نحوه بیان مطالبات است. بر اساس این منطق، اگر قالب گفتگو تغییر کند، امکان بازسازی مسیر دیپلماسی فراهم میشود. اما این تحلیل، در مواجهه با تجربه تاریخی، با یک پرسش بنیادین روبهروست: آیا مشکل اصلی در نحوه طرح خواستههاست یا در نیت و راهبرد طرف مقابل؟
واقعیت آن است که در مناسبات میان ایران و آمریکا، دیپلماسی همواره در سایه بیاعتمادی مزمن شکل گرفته است؛ بیاعتمادیای که نه محصول سوءتفاهم، بلکه نتیجه تکرار الگوهای رفتاری مشخص است. مذاکره در این چارچوب، بارها همزمان با تشدید فشار، تحریم و تهدید پیش رفته و عملاً به بخشی از یک راهبرد چندلایه تبدیل شده است. در چنین شرایطی، گفتگو نه بهعنوان مسیر حل مسئله، بلکه بهمثابه ابزاری برای مدیریت زمان، مهار واکنشها و ایجاد شکاف در طرف مقابل به کار گرفته شده است.
مسئله اصلی این نیست که آیا مذاکره ذاتاً امری منفی است یا مثبت؛ مسئله این است که مذاکره بدون تغییر در موازنه قدرت و بدون تضمین پایبندی، بهسرعت به یک دام تبدیل میشود. تجربه نشان داده است که حتی توافقهای رسمی و چندجانبه نیز در برابر اراده سیاسی آمریکا شکنندهاند. خروج یکجانبه از تعهدات، بازگشت تحریمها و تلاش برای تحمیل شروط فرابرجامی، این پیام را منتقل کرده که توافق، نه نقطه پایان فشار، بلکه مرحلهای جدید از آن است.
در چنین فضایی، تمرکز بر تغییر عناوین یا بازتعریف مفاهیم، خطر نادیده گرفتن مسئله اصلی را در پی دارد. دیپلماسی، زمانی کارآمد است که طرفین به هزینههای نقض آن واقف باشند. اگر یک بازیگر مطمئن باشد که میتواند بدون پرداخت هزینه، تعهدات خود را زیر پا بگذارد، هیچ واژه یا قالبی قادر به اصلاح رفتار او نخواهد بود. مشکل، نه در واژه «غنیسازی» است و نه در جمله «سلاح هستهای»؛ مشکل در این است که طرف مقابل، دیپلماسی را امتداد فشار میداند، نه جایگزین آن.
از سوی دیگر، مذاکره بدون اجماع داخلی و پشتوانه اجتماعی، خود به عامل تضعیف تبدیل میشود. هرگونه سیگنال ضعف یا شتابزدگی، نهتنها قدرت چانهزنی را کاهش میدهد، بلکه طرف مقابل را به مطالبه امتیازات بیشتر تشویق میکند. در این شرایط، دیپلماسی بهجای آنکه ابزار تأمین منافع ملی باشد، به عرصهای برای آزمون میزان عقبنشینی تبدیل میشود.
این به معنای نفی کامل گفتگو نیست، بلکه تأکید بر بازتعریف جایگاه آن است. مذاکره باید محصول قدرت باشد، نه جایگزین آن. باید در زمانی صورت گیرد که طرف مقابل به این جمعبندی رسیده باشد که مسیر فشار، به بنبست منتهی شده است. در غیر این صورت، هر گفتگویی صرفاً به تعلیق بحران کمک میکند، نه حل آن.
در نهایت، دیپلماسی بدون تضمین، بدون تغییر رفتار و بدون درک واقعبینانه از تجربه گذشته، نه فرصت، بلکه ریسک است. بیاعتمادی مزمن، با تغییر عنوان از میان نمیرود؛ بلکه تنها با تغییر معادله قدرت و رفتار طرف مقابل فرو میریزد. تا آن زمان، هر دعوتی به مذاکره باید با این پرسش سنجیده شود: آیا این گفتگو قرار است بحران را حل کند، یا فقط شکل آن را تغییر دهد؟
- برای ارسال دیدگاه وارد شوید.


