مدیریت هم‌زمان سه چالش اجتماعی در میانه جنگ

شما اینجا هستید

مدیریت هم‌زمان سه چالش اجتماعی در میانه جنگ

 

کشوری که درگیر جنگ است، با یک معمای پیچیده درونی روبه‌رو می‌شود، چگونه هم‌زمان با مقابله با تهدیدات بیرونی، تنش‌های درون‌ملتی را مهار کند تا جبهه داخلی از هم نپاشد. این معما در شرایط فعلی ایران سه رخت متفاوت به خود گرفته است. یکی مسئله پوشش غیر شرعی و سبک زندگی بخشی از زنان جامعه است. دیگری رفتار رسانه‌هایی که اکثریت ساکت و پابرجای ملت را به اقلیت تندرو تقلیل می‌دهند. سومی مسئله بازگشت کسانی است که سال‌ها در بیرون از مرزها علیه هویت ملی و دینی این سرزمین سخن راندند. هر یک از این سه موضوع به‌تنهایی قابل بررسی است، اما وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند، تصویر یک چالش بزرگ‌تر از مدیریت اجتماعی، رسانه‌ای و هویتی آشکار می‌شود.

مسئله پوشش و سبک زندگی، نمونه بارز آن است که یک پدیده اجتماعی نمی‌تواند با یک تفسیر واحد و یک شیوه برخورد یکدست مدیریت شود. بخشی از زنانی که پوششان را به غلط تغییر داده‌اند، این کار را از سر یک دگرگونی درونی و سبک زندگی شخصی انجام داده‌اند و لزوماً با ساختار سیاسی و امنیتی کشور در خصومت نیستند. مواجهه با این بخش از جامعه، از جنس گفت‌وگو، اقناع و تعامل فرهنگی است. اما در کنار این جریان، نگرانی‌هایی وجود دارد که رفتارهای سازمان‌یافته‌ای را به‌عنوان ابزاری برای ضربه زدن به هویت ایرانی و اسلامی شناسایی می‌کنند. این دو بخش را در یک سبد قرار دادن، هم از نظر علمی غلط است و هم از نظر عملیاتی آسیب‌زا. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که هرگاه یک مسئله اجتماعی چندبُعدی با یک روش تک‌بُعدی مدیریت شود، هم بخش معتدل‌تر جامعه از دست می‌رود و هم بخش چالش‌برانگیزتر با وجود برخورد، شکل جدیدی به خود می‌گیرد.

پیشنهاد تشکیل یک ساختار ملی که از دانش جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و الهیات بهره ببرد، نشان‌دهنده حرکت از موضع واکنشی به موضع طراحی‌محور است. وقتی یک مسئله اجتماعی را به پلیس بسپاریم، در عمل داریم می‌گوییم که این مسئله یک مسئله امنیتی است، در حالی که ریشه‌های آن در لایه‌های فرهنگی، روان‌شناختی و سبک‌زندگی است. پلیس مأموریت اصلی‌اش تأمین امنیت است و تخصص در همه حوزه‌های اجتماعی را ندارد. تحمیل این بار بر دوش پلیس، هم از کارکرد اصلی این نهاد می‌کاهد و هم مسئله اجتماعی را عمیق‌تر می‌کند. عبور از جرم‌انگاری به تخلف‌انگاری و استفاده از ابزارهای هوشمند و مرحله‌ای، بیانگر این واقعیت است که مدیریت اجتماعی مؤثر، مدیریت آهسته و علمی است، نه مدیریت شتاب‌زده و نمایشی. اصلاح باید از بالاترین سطح رسمی، یعنی ادارات دولتی، آغاز شود و به‌تدریج به پایین‌ترها تسری یابد. این ترتیب، هم منطق تربیتی دارد و هم از ایجاد احساس تبعیض و تحمیل جلوگیری می‌کند.

رسانه‌ها در این میان نقشی کلیدی و گاه تعیین‌کننده دارند. وقتی یک روزنامه زنجیره‌ای با عنوانی مثل تندروها این بار علیه اهل خانه، اجتماعات شبانه‌ای که بیش از شش ماه است ادامه دارد را هدف قرار می‌دهد و برچسب اقلیت تندرو به آن می‌زند، در عمل دارد کاری می‌کند که دقیقاً در خدمت دشمن بیرونی است. آمار رسمی نشان می‌دهد حدود شصت درصد مردم ایران دست‌کم یک بار در این تجمعات حضور یافته‌اند. یعنی بیش از نیمی از جمعیت، بدنه اصلی جامعه را تشکیل می‌دهند. وقتی رسانه‌ای این جمعیت بزرگ را اقلیت تندرو بخواند و خودش را اهل خانه معرفی کند، در واقع دارد مرز میان اکثریت و اقلیت را وارونه می‌کند. این وارونگی، خطرناک‌تر از هر شعار مخالف است، زیرا از درون، اعتماد اجتماعی را می‌شکند. جنگ بیرونی، جنگی است که در آن دشمن می‌کوشد از درون، اراده ملت را بشکند. رسانه‌ای که این کار را از درون انجام دهد، عملاً در خط مقدم دشمن قرار گرفته است، حتی اگر خودش این‌طور فکر نکند.

مسئله بازگشت برخی چهره‌های مخالف، لایه سوم این معمای درونی را تشکیل می‌دهد. کسانی که سال‌ها در رسانه‌های بیرونی علیه اسلام، مردم ایران و مقدسات این سرزمین سخن راندند، اکنون بدون آنکه با کمترین پاسخ‌گویی روبه‌رو شوند، امکان بازگشت یافته‌اند. در مقابل، دو مستندساز اسرائیلی که فیلمشان به برخی جنایات غزه اشاره داشت، از سوی کشور خودشان سلب تابعیت شده‌اند و اجازه بازگشت ندارند. این تضاد، حتی اگر بخواهیم آن را در چارچوب سیاست‌های داخلی توضیح دهیم، سؤال جدی ایجاد می‌کند، مرز میان نقد داخلی و خیانت به هویت ملی کجاست؟ مرز میان بازگشت برای گفت‌وگو و بازگشت برای تداوم تخریب کجاست؟ دستگاه‌های فرهنگی، قضایی و اطلاعاتی در قبال این پرسش‌ها، یا باید پاسخ مشخصی داشته باشند یا باید توضیح دهند چرا پاسخی نداده‌اند. در هر دو صورت، سکوت یا بی‌توجهی، پیامی منفی به جامعه می‌فرستد.

 

نکته کلیدی این است که این سه چالش، جدا از هم نیستند. وقتی یک مسئله اجتماعی با روش نادرست مدیریت شود، بخش‌هایی از جامعه از ساختار رسمی فاصله می‌گیرند. وقتی رسانه‌ها این فاصله را تشدید کنند، فضای عمومی از هم می‌پاشد. وقتی مرزهای هویتی و ملی مبهم شوند، کسانی که سال‌ها در بیرون بودند، احساس می‌کنند بازگشت‌شان بی‌هزینه است. هر سه این فرآیندها، هم‌زمان با جنگ بیرونی، جبهه داخلی را ضعیف می‌کنند.

راه‌حل این معما، ترکیب سه عنصر است. اول، مدیریت علمی و مرحله‌ای مسائل اجتماعی، بدون تقلیل همه‌چیز به یک مسئله امنیتی و بدون بی‌توجهی به رفتارهای سازمان‌یافته. دوم، رسانه‌ای که وظیفه‌اش بازتاب واقعی جامعه باشد، نه تقلیل اکثریت به اقلیت و معرفی خودش به اهل خانه. سوم، مرزبندی روشن و قانونی میان نقد داخلی، مخالفه مشروع و خیانت به هویت ملی، به‌گونه‌ای که بازگشت افراد، مشروط به پاسخ‌گویی و احترام به مرزهای هویتی باشد.

کشوری که در جنگ است، به انسجام داخلی نیاز دارد، اما این انسجام از سر سرکوب یا بی‌توجهی به تنوع اجتماعی به دست نمی‌آید. انسجام واقعی، حاصل مدیریت هوشمندانه، رسانه مسئول و مرزهای هویتی روشن است. این سه ستون، هم‌زمان باید ایستاده باشند. اگر یکی از آن‌ها فرو بریزد، دو ستون دیگر هم تحت فشار قرار می‌گیرند. چالش اصلی، هم‌زمانی است. ایران در میانه جنگ، نمی‌تواند هر سه مسئله را با یک روش مدیریت کند و نمی‌تواند یکی را به بهانه جنگ به تعویق بیندازد. هر سه باید با روشی متناسب، هم‌زمان و با عجله‌ای محاسبه‌شده، پیش برود. این، آزمون واقعی حکمت درون‌ملتی است.