ماتِ حکمت؛ خون شهادت و بازآفرینی هویت ملی

شما اینجا هستید

ماتِ حکمت؛ خون شهادت و بازآفرینی هویت ملی
 
در کالبدشکافی وقایع روزهای اخیر، آنچه بیش از هر چیز ذهن تحلیلگران را به خود مشغول داشته، پدیده‌ای معنوی و عرفانی در دلِ میدان جنگ است که شاید بتوان آن را «معجزه‌ی خون» نامید. آنچه در روزهای نخستین به عنوان یک ضربه‌ی سهمگین و حذف فیزیکی شخصیت محوری انقلاب تلقی می‌شد، خیلی زود خود را به عنوان بزرگترین سرمایه‌ی معنوی و عامل پیروزی معرفی کرد. شهادت رهبر انقلاب، نه تنها باعث سقوط نظام یا ایجاد هرج‌ومرج نشد، بلکه با منطقی عاشورایی، زلزله‌ای در درون جامعه ایجاد کرد که امواج آن، تمامی معادلات دشمن را بر هم زد.
برای درک عمیق این ماجرا باید به لایه‌های زیرین فرهنگ و باورهای ایرانی-اسلامی نفوذ کرد. دشمن که با منطق مادیگرایانه محاسبه می‌کرد، گمان می‌کرد با حذف «مدیر»، «مدیریت» از میان می‌رود. اما در منظومه‌ی فکری انقلاب اسلامی، رهبری یک پست سازمانی نیست، بلکه تجلیگاهی از «ولایت» و امامت است که وجودش در کالبد جسمانی خلاصه نمی‌شود. انتخاب نهایی رهبر انقلاب برای ماندن در خانه و پناه نبردن، درست در لحظه‌ای که آسمان بر سر ایران باران موشک می‌ریخت، یک حرکت سیاسی نبود؛ بلکه بازگویی یک سنت الهی بود که در آن، «شهادت در میدان دفاع» اوج عزت و تکمیلِ رسالت است. این انتخاب آگاهانه، حجت را بر همگان تمام کرد و مرز باریک میان «استکبارستیزی واقعی» و «شعارهای توخالی» را آشکار ساخت.
اثرگذاری این واقعه بر روحیه‌ی مقاومت، چیزی فراتر از تحلیل‌های عادی سیاسی بود. داغ شهادت، خون تازه‌ای در رگ‌های جنبش مقاومت در منطقه و در کالبد نیروهای مسلح ایران دمید. مردمی که روزهای نخست را در شوکی عاطفی سپری می‌کردند، با دیدن صحنه‌ی ایستادگی رهبرشان و شهادت خانواده‌ی ایشان، دریافتند که «امام»شان آن‌ها را تنها نگذاشته، بلکه با خون خود، مسیر را هموارتر کرده است. این حسِ «تکلیف» که در دل مردم ایجاد شد، تبدیل به یک «شجاعت عاشورایی» گشت. دیگر هیچ مصلحتی نمی‌توانست مانع از خروش مردم شود. سوال تکراری در ذهن جامعه این شد: «اگر خون سیدعلی در راه دفاع از ایران و اسلام ریخته شد، خون ما چه رنگی دارد که بخواهیم در خانه بنشینیم؟» این تغییر نگرش، جامعه‌ی ایران را از یک وضعیت منفعل به یک «ملتِ مبعوث‌شده» و آماده‌ی فداکاری تبدیل کرد.
این تحول معنوی، پیامدهای راهبردی عمیقی نیز به همراه داشت. دشمن که روی وحدت ملی ایران شرط بسته بود، با صحنه‌ای مواجه شد که در آن، تمامی شکاف‌های قومی، مذهبی و سیاسی زیر پرچم واحد انتقام و دفاع از خون شهید محو شد. خیابان‌های ایران، از تبریز تا زاهدان و از مشهد تا اهواز، به صحنه‌ای برای بیعت دوباره با آرمان‌های انقلاب تبدیل شدند. این حضور حماسی، تمامی نقشه‌های دشمن برای ایجاد آشوب داخلی یا استفاده از گروه‌های تجزیه‌طلب را نقش بر آب کرد. دشمن دریافت که در برابر ملتِ واحدی ایستاده است که اراده‌ی آن با بمب و موشک قابل شکستن نیست.
از منظر بین‌المللی نیز، این شهادت اتمام حجت شد. تقابل مستقیم میان «نورانیت و معنویت» نماینده‌ی ایران و «شیطان‌پرستی و فساد» نماینده‌ی غرب و رژیم صهیونیستی، تصویری روشن برای جهانیان ترسیم کرد که دیگر نمی‌توانستند خود را به ندانستن بزنند. وقتی رهبری یک کشور در برابر ابرقدرتهای جهان می‌ایستد و ترجیح می‌دهد شهید شود تا اینکه عزت خود را بفروشد، اعتبار اخلاقی تمامی رهبران غربی که با تماس‌های تلفنی و معاملات زیرمیزی قدرت را حفظ می‌کنند، زیر سوال می‌رود. این شرافت پرهزینه، طعمی شیرین دارد که ذائقه‌ی مادی‌گرایان جهان درک آن نمی‌کند.
آنچه در این هشت روز رخ داد، بازخوانی مجدد مفهوم «ولایت» بود. برخی ساده‌لوحان گمان می‌کردند ولی فقیه باید در مواجهه با خطر، چمدان ببندد و به کشور دیگری پناه ببرد؛ اما سیدعلی نشان داد که ولیِ مؤمنین، کسی است که در خط مقدمِ خطر می‌ایستد تا امت خود را حفظ کند. این حرکت، جایگاه ولایت را نه به عنوان یک مقام سیاسی، بلکه به عنوان یک سنگر معنوی تثبیت کرد که مردم برای دفاع از آن حاضرند جان خود را نثار کنند. دشمن امروز با این واقعیت روبروست که با شهادت فیزیکی رهبر، نه تنها انقلاب تضعیف نشده، بلکه با خون او جوان‌تر، قدرتمندتر و منسجم‌تر از همیشه شده است. ماتِ ماندن دشمن در برابر این حکمت الهی، بزرگترین پیروزی است که در سایه‌ی شهادت رقم خورد.