خیابان میدان اصلی جنگ نشد؛ ناکامی پروژه آشوب و قدرت انسجام جمع

شما اینجا هستید

خیابان میدان اصلی جنگ نشد؛ ناکامی پروژه آشوب و قدرت انسجام جمعی

خلاصه:
تحولات اخیر در ایران نماد یک الگوی تکراری در مواجهه دشمن با ایران است که فشار اقتصادی را به ناآرامی اجتماعی پیوند می‌زند و آن را به‌عنوان «بحران مشروعیت» بازنمایی می‌کند. فشارهای معیشتی و نوسانات ارزی بستر نارضایتی را شکل می‌دهد، اما این نارضایتی نمی‌تواند به اغتشاش تبدیل شود، چرا که جامعه ایرانی به تفکیک میان «اعتراض» و «اغتشاش» دست یافته است.
این مرزبندی اجتماعی موجب شده تا اعتراضات نتوانند یارگیری کنند و هسته‌های خشونت‌طلب منزوی شوند. بازار و اقشار اجتماعی نیز با واکنشی سرد به تلاش‌های تبدیل مطالبات صنفی به ناآرامی، نشان دادند که حاضر به پرداخت هزینه پروژه‌هایی نیستند که ربطی به حل واقعی مشکلات ندارند.
پس از ناکامی آشوب‌ها در خیابان، میدان روایت به صحنه اصلی تقابل تبدیل شده و رسانه‌های غربگرا سعی در بازتعریف شکست آشوب دارند. با این حال، هر نشانه‌ای از همدلی و گفت‌وگو به حمله قرار می‌گیرد، چرا که برای تحلیلگران این جریان، وجود شکاف دائمی ضروری است.
این تحولات نشان می‌دهد که انسجام اجتماعی بزرگ‌ترین مانع پروژه بی‌ثبات‌سازی است. جامعه‌ای که هم‌زمان منتقد باشد و مرز خود را با آشوب حفظ کند، نشان‌دهنده بلوغ اجتماعی بوده و می‌تواند به ساختار اعتماد واقعی به روایت‌های رسمی کمک کند. نهایتاً، بحران اقتصادی لزوماً به بحران اجتماعی تبدیل نمی‌شود و عدم همراهی این بار نشان‌دهنده آگاهی و تجربه بالای جامعه ایرانی است.
 
 
آنچه در هفته‌های اخیر در فضای اجتماعی و رسانه‌ای ایران رخ داد، بیش از آنکه یک رویداد مقطعی باشد، بازتاب یک الگوی تکرارشونده در مواجهه دشمن با ایران است؛ الگویی که بر پیوند زدن فشار اقتصادی با ناآرامی اجتماعی و سپس بازنمایی رسانه‌ای آن به‌عنوان «بحران مشروعیت» بنا شده است. در این الگو، خیابان نه نقطه آغاز، بلکه ابزار تکمیل‌کننده یک جنگ ترکیبی است که پیش‌تر در حوزه اقتصاد و روان جامعه کلید خورده است.
افزایش فشارهای معیشتی، نوسانات ارزی و دشواری‌های روزمره، بستر واقعی نارضایتی را شکل می‌دهد؛ بستری که نمی‌توان و نباید آن را انکار کرد. اما مسأله از جایی تغییر ماهیت می‌دهد که این نارضایتی، به‌جای تبدیل شدن به مطالبه‌گری اجتماعی، به سوخت یک پروژه بیرونی بدل می‌شود. هم‌زمانی اعتراض‌های محدود با پیام‌ها، فراخوان‌ها و بزرگ‌نمایی‌های رسانه‌ای خارج از کشور، نشان می‌دهد که آشوب در این سناریو نه واکنش خودجوش، بلکه ابزار مکمل جنگ اقتصادی است.
در چنین شرایطی، دشمن بیش از آنکه به گستردگی اعتراض دل بسته باشد، به «قاب‌بندی رسانه‌ای» آن امید دارد. حتی تجمع‌های کوچک و پراکنده، اگر درست روایت شوند، می‌توانند در افکار عمومی جهانی به «ناآرامی سراسری» تبدیل شوند. اینجاست که جنگ روایت اهمیت پیدا می‌کند؛ جنگی که هدفش نه توصیف واقعیت، بلکه ساختن واقعیتی جایگزین است.
اما آنچه این پروژه را با اختلال مواجه کرد، نه صرفاً اقدامات امنیتی، بلکه واکنش خود جامعه بود. جامعه‌ای که تجربه‌های پیشین را پشت سر گذاشته، امروز حساسیت بیشتری نسبت به تغییر ماهیت اعتراض دارد. تفکیک میان «اعتراض» و «اغتشاش» دیگر صرفاً یک گزاره سیاسی یا خطابه رسمی نیست؛ به یک فهم عمومی تبدیل شده است. بسیاری از مردم، حتی آنان که منتقد شرایط اقتصادی‌اند، حاضر نیستند مطالبه‌شان به خشونت، تخریب یا پیوند با بازیگران خارجی آلوده شود.
این مرزبندی اجتماعی، نقطه‌ای است که پروژه آشوب را از درون تهی می‌کند. وقتی اعتراض نتواند اجتماعی شود و از حمایت بدنه خاموش برخوردار گردد، ناچار به تندروی می‌شود و همین تندروی، آن را منزوی‌تر می‌کند. خشونت، برخلاف تصور طراحان آشوب، همدلی نمی‌آورد؛ بلکه فاصله می‌سازد.
در این میان، نقش بازار و برخی اقشار اجتماعی قابل‌تأمل است. تلاش برای تبدیل مطالبات صنفی به موتور ناآرامی، با واکنش سرد و محتاطانه مواجه شد. فاصله‌گذاری آگاهانه با شعارسازی و تخریب، نشان داد که جامعه اقتصادی کشور نیز حاضر نیست هزینه پروژه‌ای را بپردازد که ربطی به حل مشکلات واقعی ندارد. این رفتار، به‌نوعی سلب مشروعیت میدانی از آشوب بود؛ چیزی که هیچ عملیات رسانه‌ای قادر به جبران آن نیست.
وقتی خیابان مطابق سناریو پیش نرفت، میدان روایت به صحنه اصلی تقابل تبدیل شد. رسانه‌های غربگرا و برخی جریان‌های همسو در داخل، تلاش کردند شکست آشوب را به شکل‌های مختلف بازتعریف کنند؛ گاهی با بزرگ‌نمایی خشم پنهان، گاهی با القای سرکوب فراگیر و گاهی با طرح ادعای فرسایش سرمایه اجتماعی. این روایت‌ها، بیش از آنکه مبتنی بر واقعیت میدانی باشند، تلاشی برای حفظ چارچوب تحلیلی خود بودند؛ چارچوبی که از پیش، نتیجه را تعیین کرده بود.
نکته قابل‌توجه این است که هر نشانه‌ای از همدلی، گفت‌وگو یا تفکیک هوشمندانه اعتراض از اغتشاش، به‌سرعت هدف حمله قرار گرفت. گویی برای این جریان‌ها، وجود شکاف دائمی، یک ضرورت تحلیلی است. در این منطق، اگر جامعه دچار فروپاشی نشود، تحلیل فرو می‌ریزد. به همین دلیل، همبستگی داخلی نه‌تنها نادیده گرفته می‌شود، بلکه به‌عنوان مانع یا فریب معرفی می‌گردد.
این رفتار رسانه‌ای، ناخواسته یک واقعیت مهم را آشکار می‌کند: انسجام اجتماعی، پاشنه آشیل پروژه بی‌ثبات‌سازی است. جامعه‌ای که بتواند هم‌زمان منتقد باشد و مرز خود را با آشوب حفظ کند، قابل مهندسی از بیرون نیست. در چنین جامعه‌ای، روایت رسمی اگر با واقعیت هم‌راستا باشد، می‌تواند اعتماد بسازد؛ و اگر نباشد، دست‌کم با روایت جعلی جایگزین نمی‌شود.
نهایتا، آنچه از این مقطع باقی می‌ماند، یک درس مهم است. بحران اقتصادی، اگرچه واقعی و پرهزینه است، اما لزوماً به بحران اجتماعی تبدیل نمی‌شود. تبدیل بحران اقتصادی به آشوب، نیازمند همراهی جامعه است؛ همراهی‌ای که این بار اتفاق نیفتاد. این عدم همراهی، نه نشانه رضایت، بلکه نشانه بلوغ اجتماعی است.
جامعه‌ای که تجربه کرده، آموخته است و می‌داند هر صدایی که بلند است، الزاماً از درون نمی‌آید. شاید به همین دلیل است که این‌بار، برخلاف محاسبات طراحان جنگ ترکیبی، خیابان به میدان اصلی نبرد تبدیل نشد و روایت، پیش از آنکه تثبیت شود، با واقعیت اجتماعی تصحیح شد.