جنگهای نیابتی در عصر فرسایش قدرتها
خلاصه خبری
امروزه جنگها عمدتاً ویژگیهای جدیدی یافتهاند که در آن بازیگران اصلی در میدان درگیریها حضور ندارند و به جای آن، کشورها و ملتهای دیگر به میدان میآیند تا هزینهها را بپردازند. این درگیریها، نتیجه برهمخوردن توازن قدرت در نظم بینالمللی و ناتوانی قدرتهای بزرگ در اتخاذ تصمیمات قاطع هستند.
در خاورمیانه، یمن نمونهای از این الگو است که کشورها با نامها و بهانههای مختلف وارد فازهای جدیدی از تنش میشوند. همچنین بحران اوکراین، اروپا را به تأمینکننده منابع یک جنگ فرسایشی تبدیل کرده و نشاندهنده سردرگمی راهبردی این قاره در مواجهه با بحرانهای امنیتی است.
نبود اراده و راهبرد صحیح در پاسخ به این بحرانها، آنها را به سوی بیثباتی بیشتر سوق داده است. در این میان، قدرتهای بزرگ تلاش میکنند تا از هزینههای مستقیم جنگ اجتناب کنند، اما این محاسبه نادیده میگیرد که نیروهای محلی دارای هویت و منافع هستند که میتوانند معادلات را تغییر دهند.
تجربه تاریخ نشان میدهد که جنگهای نیابتی به طور معمول نتایج مورد انتظار طراحان را به بار نمیآورند و به یک منطقه بیثبات و جوامع ویران منجر میشوند. در نهایت، این الگو به یک قاعده در نظم جهانی آینده تبدیل خواهد شد، جایی که بیتصمیمی قدرتها به هزینهای سنگین برای ملتها منجر میشود.
جهان امروز بیش از هر زمان دیگری درگیر جنگهایی است که بازیگران اصلی آن، خود در میدان حاضر نیستند. الگوی مسلط درگیریها، دیگر جنگ مستقیم میان دولتهای بزرگ نیست، بلکه نزاعهایی است که در آن قدرتهای بزرگ با طراحی صحنه، دیگران را به میدان میفرستند و هزینهها را به ملتها و دولتهای پیرامونی تحمیل میکنند. این جنگها نهتنها محصول اراده طرفهای محلی نیستند، بلکه نتیجه برهمخوردن توازن قدرت در نظم بینالمللی و ناتوانی بازیگران مسلط در تصمیمگیری قاطع هستند.
در این چارچوب، مناطق بحرانخیز به میدان آزمایش پروژههای جغرافیایی سیاسی تبدیل شدهاند؛ پروژههایی که هدف اصلی آنها مهار رقبا، حفظ نفوذ و خرید زمان است. جنگ نه برای پیروزی نهایی، بلکه برای فرسایش طرف مقابل طراحی میشود. نتیجه چنین رویکردی، درگیریهای طولانی، بیثباتی مزمن و تخریب ساختارهای سیاسی و اقتصادی کشورهایی است که در خط مقدم قرار میگیرند.
در خاورمیانه، یمن نمونهای روشن از این الگو است. کشوری که سالهاست به صحنه رقابت قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای تبدیل شده و هر بار با نامها و بهانههای تازه، وارد فاز جدیدی از تنش میشود. پروژههای بهظاهر محلی، در عمل بخشی از یک نقشه بزرگتر هستند که هدف آن مهار نیروهای مقاوم و کنترل مسیرهای راهبردی دریایی است. آنچه در ظاهر بهعنوان ساماندهی یا یکپارچهسازی معرفی میشود، در واقع زمینهسازی برای بازتولید درگیری و کشاندن آن به سطحی وسیعتر است؛ درگیریای که اگر شعلهور شود، محدود به مرزهای یمن نخواهد ماند.
در سوی دیگر جهان، جنگ اوکراین چهرهای متفاوت اما باطنی مشابه دارد. اروپا در این بحران، بیش از آنکه بازیگری مستقل باشد، به تأمینکننده منابع یک جنگ فرسایشی تبدیل شده است. میلیاردها یورو هزینه میشود، بیآنکه چشماندازی روشن برای پایان درگیری وجود داشته باشد. این وضعیت، نشانهای از سردرگمی راهبردی قارهای است که سالها امنیت خود را به دیگران واگذار کرده و اکنون با انتخابی دشوار روبهروست: ادامه پرداخت هزینههای سنگین مالی یا پذیرش ریسکهای امنیتی و انسانی در آینده.
بحران اصلی، نه کمبود منابع، بلکه فقدان اراده و راهبرد است. تصمیمگیران میکوشند با تعلیق وضعیت، زمان بخرند؛ اما زمان در جنگهای نیابتی به نفع هیچکس کار نمیکند. هر روز تعلل، شکافهای اجتماعی را عمیقتر، اقتصادها را فرسودهتر و اعتماد عمومی را تضعیف میکند. جنگی که قرار بود «کنترلشده» باشد، بهتدریج از کنترل خارج میشود و دامنه آن گسترش مییابد.
نکته مشترک در این میدانها، تلاش قدرتهای بزرگ برای اجتناب از هزینه مستقیم است. ورود مستقیم به جنگ، تبعات سیاسی و اجتماعی سنگینی دارد؛ بنابراین ترجیح داده میشود درگیری از طریق بازیگران واسطه مدیریت شود. اما این محاسبه اغلب نادیده میگیرد که نیروهای محلی، صرفاً مهرههای بیاختیار نیستند. مقاومت، هویت و منافع بومی، میتوانند معادلات از پیشطراحیشده را برهم بزنند و هزینهها را به سطحی غیرقابل پیشبینی برسانند.
تجربه نشان داده است که جنگهای نیابتی بهندرت به نتایج مورد انتظار طراحانشان میرسند. آنچه باقی میماند، منطقهای بیثبات، اقتصادهای ویران و جامعههایی است که اعتمادشان به نظم بینالمللی از میان رفته است. در چنین شرایطی، روایتهای رسمی از «دفاع»، «بازدارندگی» یا «حفظ نظم» رنگ میبازد و واقعیت عریان جنگ خود را نشان میدهد.
جهان وارد مرحلهای شده است که در آن، قدرتهای بزرگ بیش از آنکه قادر به حل بحرانها باشند، در حال مدیریت فرسایشاند. این مدیریت، نه بهدنبال صلح پایدار است و نه پیروزی قاطع؛ بلکه تعلیق دائمی بحران را هدف گرفته است. اما تاریخ نشان میدهد که بحرانهای معلق، سرانجام با هزینهای بسیار سنگینتر بازمیگردند.
اگر این الگو ادامه یابد، جنگهای نیابتی نه استثنا، بلکه قاعده نظم جهانی آینده خواهند بود؛ نظمی که در آن، بیتصمیمی به یک استراتژی تبدیل شده و ملتها، بهای تردید قدرتها را میپردازند.
- برای ارسال دیدگاه وارد شوید.


