تقابل روایتها: تقابل نخبگان و رسانهها در کشمکش اقتصادی ایران
خلاصه خبر:
در سالهای اخیر، فضای اقتصادی ایران به مکان منازعهای گفتمانی میان نهادهای حاکمیتی و رسانههای منتقد تبدیل شده است. دو محور اصلی این کشمکش شامل تعریف نخبگی و شایستهسالاری در مدیریت کشور و روایتسازی پیرامون شاخصهای کلان اقتصادی، بهویژه موضوع تورم است. نقدی که بر مدیریت نخبگان صورت میگیرد، بر این اساس است که نظام مدیریتی به مفهوم نخبگی صرفاً در نمرات دانشگاهی تقلیل یافته و استعدادهای واقعی نادیده گرفته میشوند.
همزمان، ناتوانی در بهکارگیری صحیح نخبگان منعکسکننده آمار متناقض اقتصادی است. رسانههای وابسته به جریانهای سیاسی خاص، با انتشار آمار انتخابی، روایتهای نادرستی را از عملکرد اقتصادی دولتها ارائه میدهند. این وضعیت،
فضای اقتصادی ایران در سالهای اخیر صحنه نبردی روایی میان نهادهای حاکمیتی و رسانههای منتقد بوده است. در این میان، دو موضوع به ظاهر مجزا اما در باطن عمیقاً مرتبط، کانون این کشمکش قرار گرفتهاند: نخست، تعریف نخبه و شایستهسالاری در مدیریت کشور، و دوم، روایتسازی پیرامون شاخصهای کلان اقتصادی مانند تورم. این دو، در کنار هم، تصویری از یک «جنگ گفتمانی» را ترسیم میکنند که در آن واقعیتهای عینی اقتصاد، قربانی جهتگیریهای سیاسی و رسانهای شدهاست.
از یک سو، بحث نخبگان واقعی در برابر شاگرداولهای دانشگاهی به چالشی اساسی در عرصه حکمرانی تبدیل شده است. نقد اصلی معطوف به این است که نظام مدیریتی کشور، مفهوم نخبگی را به صورت تقلیلیافته و صرفاً به معدل بالای دانشگاهی فروکاسته است. این در حالی است که تجربه تاریخی کشور نشان میدهد بزرگترین مدیران موفق اقتصادی ایران، مانند مرحوم میرمصطفی عالینسب، لزوماً تحصیلات آکادمیک نداشتهاند، بلکه از هوش عملی، درک کلان از اقتصاد و توانایی حل مسئله در شرایط بحرانی برخوردار بودهاند. تعریف نادرست از نخبه، باعث شده است استعدادهای واقعی در مناطق محروم و مرزی نادیده گرفته شوند و جستوجو برای یافتن مدیران لایق، محدود به رزومههای درخشان دانشگاهی شود. این تناقض زمانی آشکارتر میشود که مسئولان از لزوم کشف استعدادها در مناطق محروم سخن میگویند، اما معیارشان برای سنجش استعداد، همان مدرک و معدل است. این نگاه، نه تنها عدالت جغرافیایی را نقض میکند، بلکه کشور را از ذخیره ارزشمند «نخبگان عملی» محروم میسازد.
از سوی دیگر، این ناتوانی در شناسایی و بهکارگیری صحیح نخبگان واقعی، خود را در آمار و گزارشهای اقتصادی متناقض نشان میدهد. نمونه بارز آن، نوسانات نرخ تورم و روایتهای کاملاً متضاد پیرامون آن است. رسانههای وابسته به جریانهای سیاسی خاص، با انتشار انتخابی آمار و بزرگنمایی شکستها، در حال ایجاد روایتی «وارونه» از عملکرد اقتصادی دولتها هستند. برای مثال، در حالی که آمار رسمی نشان میدهد دولت شهید رئیسی تورم ۴۵ درصدی را به ۳۳ درصد کاهش داد، برخی نشریات با تمرکز بر دورهای کوتاه و بحرانی، مدعی ثبت «بالاترین تورم تاریخ» شدند. این گزارشها عمدتاً از تحلیل ریشههای تورم — مانند خالی شدن خزانه ارزی و واگذاری رانتی منابع در دولتهای پیشین — طفره رفته و تمام بار مسئولیت را بر دوش دولت بعدی میگذارند. این شیوه، نه تحلیل اقتصادی، بلکه سلاحی سیاسی برای بیاعتبار کردن رقیب است.
ارتباط این دو محور — نخبگی و روایت تورم — در یک نقطه کلیدی آشکار میشود: مدیریت افکار عمومی. وقتی نظام گزینش مدیران بر اساس معیارهای صوری و نه شایستگیهای واقعی باشد، طبیعی است که عملکرد اقتصادی با چالش مواجه شود. سپس، همان جریانهای سیاسی که در گزینش مدیران نقش داشتهاند، با دستکاری در روایت آمار اقتصادی، سعی در پنهان کردن علل واقعی مشکلات و فرافکنی آن به دیگران دارند. این چرخه معیوب، اعتماد عمومی را تخریب میکند و فضایی از سردرگمی و بیاعتمادی به آمار رسمی ایجاد مینماید.
راه برونرفت از این بنبست، نیازمند یک تغییر پارادایم در دو سطح است: در سطح اول، بازتعریف مفهوم نخبه به عنوان حلکننده مسئله، نه صاحبمدرک؛ و در سطح دوم، شفافیت و یکپارچگی در ارائه آمار اقتصادی، فارغ از جهتگیریهای سیاسی. تا زمانی که مدیریت کشور در دست کسانی باشد که صرفاً در امتحانات کتبی موفق بودهاند، و تا زمانی که آمار اقتصاد به جای ابزار تصمیمسازی، به ابزار جنگ روانی تبدیل شده باشد، نمیتوان انتظار داشت مردم بهبود معیشت را به صورت ملموس در زندگی خود احساس کنند. اقتصاد ایران، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند نخبگان میداندیده و روایتهای شفاف است.
- برای ارسال دیدگاه وارد شوید.


