چرا روایت قدرت، خود یک استراتژی دفاعی است
در روزگاری که مرزهای نبرد از خاکریزهای فیزیکی به قلمرو ذهن و ادراک جمعی کشیده شده است، انتخاب واژگان و نحوه بیان واقعیتها، به اندازه تجهیزات نظامی و توان اقتصادی اهمیت پیدا کرده است. جنگ شناختی، این مفهوم نسبتاً جدید در ادبیات امنیتی، به ما یادآوری میکند که دشمن برای شکست یک کشور، لزوماً نیازی به تصرف خاک آن ندارد؛ بلکه میتواند با نفوذ به نظام معنایی و هویتی جامعه، آن را از درون تهی کند و به تسلیم وادارد. در چنین شرایطی، هر سخنرانی، هر مصاحبه و حتی هر ویدئوی کوتاهی که از درون جلسات غیرعلنی به بیرون درز میکند، کارکردی راهبردی پیدا میکند و میتواند سکوی جهش دشمن یا مانعی محکم در برابر زیادهخواهی او باشد.
رویدادهای اخیر در عرصه سیاسی کشور، بهویژه انتشار فیلمی از اظهارات رئیسجمهور درباره صداوسیما و بازتاب گسترده آن در رسانههای معاند، پرسشهای جدی درباره نحوه مدیریت گفتمان عمومی در شرایط بحران مطرح کرده است. آنچه این رویداد را از یک اختلاف نظر ساده مدیریتی فراتر میبرد، همزمانی آن با یک پیام راهبردی از سوی رهبری است که بر ضرورت روایت قدرت و پرهیز از برجستهسازی ضعفها تأکید داشت. این همزمانی، نشان میدهد که فضای سیاسی کشور، با دو گفتمان متفاوت مواجه است؛ گفتمانی که امید، انسجام و توانمندی را محور سخن خود قرار میدهد و گفتمانی که بر ناتوانیها، محدودیتها و «نداریم»ها متمرکز شده است. تقابل این دو گفتمان، در واقع تقابل دو راهبرد متفاوت برای مواجهه با تهدیدات است.
برای درک عمق این مسئله، باید نگاهی به مبانی نظری امنیت در جهان معاصر انداخت. نظریهپردازان امنیت، بهویژه در مکتب کپنهاگ، بر این باورند که امنیت صرفاً یک واقعیت عینی نیست، بلکه تا حد زیادی برساخته گفتمان و زبان است. وقتی یک مسئله از طریق ادبیات تهدیدآمیز و اضطراری مطرح میشود، در واقع فرایندی به نام «امنیتیسازی» رخ میدهد که طی آن، موضوع از یک مسئله معمولی به یک تهدید وجودی ارتقا مییابد. در نقطه مقابل، اگر جامعه و حاکمیت دچار «گفتمان ضعف» شوند، یعنی به تکرار ناتوانیها و محدودیتهای خود بپردازند، در واقع فرایندی معکوس رخ میدهد که میتوان آن را «ضعفسازی» نامید. در این فرایند، دشمن که از ابتدا به دنبال بزرگنمایی تواناییهای خود و کوچکنمایی تواناییهای طرف مقابل است، با دریافت پیامهای ضعف از سوی حاکمیت، به جسارت بیشتری برای افزایش فشارها دست مییابد.
تجربه تاریخی نشان داده است که جوامع در شرایط بحران، بیش از آنکه به آمار و ارقام دقیق نیاز داشته باشند، به امید و انسجام نیازمندند. این امید، چیزی نیست که خودبهخود تولید شود؛ بلکه حاصل یک مدیریت هوشمندانه بر روایتها و پیامهاست. در سالهای اخیر، کشور با موجهای متعددی از تهدیدات مواجه بوده است؛ از تحریمهای ظالمانه و فشارهای اقتصادی گرفته تا حملات نظامی مستقیم و ترور شخصیتهای علمی و نظامی. هر یک از این تهدیدات، فرصتی بود برای آزمایش میزان تابآوری جامعه ایرانی. آنچه بهعنوان یک واقعیت انکارناپذیر در تمام این آزمونها به اثبات رسیده، این است که جامعه ایرانی، هرگاه از انسجام، اعتماد و امید برخوردار بوده، توانسته است از سختترین شرایط عبور کند و حتی تهدیدات را به فرصت تبدیل نماید.
در نقطه مقابل، یکی از مهمترین عواملی که میتواند این تابآوری را تخریب کند، ایجاد احساس ناتوانی و درماندگی در میان مردم است. روایتهای مکرر از کمبودها و ناتوانیها، اگرچه ممکن است با نیت صادقانه برای آگاهیبخشی مطرح شوند، اما در عمل به تخلیه سرمایه روانی جامعه میانجامند. وقتی مردم بشنوند که مسئولان ارشد کشور از ناتوانی در تأمین بنزین، کاهش تولید و عدم امکان عبور از بحرانها سخن میگویند، ناخودآگاه این پیام را دریافت میکنند که آینده تاریک و غیرقابل تغییر است. چنین فضایی، بهترین بستر برای رشد یأس، کاهش مشارکت اجتماعی و در نهایت، افزایش آسیبپذیری کشور در برابر دشمن است.
دشمن نیز که از سالها تجربه جنگهای نیابتی و روانی، به خوبی با این قواعد آشناست، با دقت تمام به دنبال نشانههای ضعف، اختلاف و ناامیدی در میان نخبگان سیاسی ایران میگردد و از هر فرصتی برای بزرگنمایی آنها استفاده میکند. واکنش رسانههای صهیونیستی و معاند به انتشار فیلم جلسه دولت، نشاندهنده همین واقعیت است. آنان به سرعت از این رویداد به عنوان نشانهای از شکاف درونی حاکمیت و ناتوانی آن در مدیریت بحران بهره برداری کردند. این رفتار، چیزی جز تأیید این قاعده نیست که در جنگ شناختی، هرگونه برجستهسازی اختلافات و ضعفها، مستقیمترین خدمت به دشمن محسوب میشود.
با این حال، نباید از این نکته غافل شد که نقد عملکرد نهادها و ابراز نارضایتی از کاستیها، امری طبیعی و حتی ضروری در هر نظام سیاسی سالمی است. آنچه مشکلساز میشود، انتخاب زمان، مکان و مخاطب برای این نقدهاست. در شرایط عادی و در محافل تخصصی، طرح مشکلات و ضعفها میتواند به اصلاح و بهبود منجر شود. اما در شرایط جنگی و زمانی که دشمن با تمام قوا به دنبال بهرهبرداری از هر نقطه ضعفی است، پخش عمومی این نقدها و اظهارنظرها، حتی اگر مبتنی بر واقعیت باشد، کاری شبیه به روشن کردن چراغ در تاریکی مطلق برای راهنمایی دشمن است.
در این میان، مسئله «اطرافیان» و نقش آنها در شکلدهی به گفتمان رئیسجمهور، موضوعی است که نباید نادیده گرفته شود. تأکید رهبری در آستانه انتخابات ریاستجمهوری بر انتخاب کارگزاران و همراهانی که با انقلاب زاویه نداشته باشند، هشداری بود که امروز معنای عمیقتری پیدا کرده است. انسانها، به ویژه مدیران ارشد، به شدت تحت تأثیر حلقه نزدیک خود قرار دارند و میانگین رفتاری و گفتاری این حلقه، تأثیر مستقیمی بر خروجی عملکرد آنان خواهد داشت. اگر مشاوران و معاونان یک مدیر ارشد، به جای تقویت روحیه امید و اعتماد، بر نقاط ضعف تمرکز کرده و بر آنها تأکید ورزند، طبیعی است که مدیر نیز به تدریج در دام گفتمان ضعف گرفتار شود.
در شرایط کنونی که کشور از یک سو با تهدیدات نظامی و اقتصادی دشمن مواجه است و از سوی دیگر با پیچیدگیهای مدیریت بحران در سطوح مختلف، آنچه بیش از هر چیز میتواند ضامن موفقیت باشد، اتخاذ یک راهبرد ارتباطی منسجم و هوشمندانه است. این راهبرد باید بر سه اصل اساسی استوار باشد: نخست، صداقت در بیان واقعیتها؛ اما با رعایت اصول جنگ شناختی و پرهیز از انتقال پیام ضعف به دشمن. دوم، تمرکز بر روایت قدرت و برجستهسازی ظرفیتها و توانمندیهای داخلی به عنوان ابزاری برای بازدارندگی و افزایش اعتماد عمومی. سوم، مدیریت اختلافات درونسیستمی به گونهای که از برجستهسازی عمومی آنها جلوگیری شود و گفتگوها و نقدها در مجاری کارشناسی و غیرعمومی پیگیری گردد.
نکته مهم دیگر، تفکیک میان «بیان صادقانه محدودیتها» و «خودضعیفنمایی» است. بیان صادقانه محدودیتها، زمانی مفید و سازنده است که در چارچوب یک برنامه اصلاحی و با ارائه راهکارهای عملی مطرح شود. در این صورت، جامعه نه تنها دچار یأس نمیشود، بلکه با درک بهتر از واقعیتها، به مشارکت مؤثرتر در حل مشکلات ترغیب میگردد. اما خودضعیفنمایی، یعنی ارائه تصویری از ناتوانی مطلق که در آن هیچ راهی برای خروج از وضعیت موجود متصور نیست و این تصویر، به تدریج به یک باور جمعی تبدیل میشود و جامعه را در برابر اراده دشمن منفعل میسازد.
ملت ایران، در طول چهار دهه گذشته، ثابت کرده است که با وجود محدودیتهای فراوان و فشارهای بیسابقه، از ظرفیتهای بالایی برای ایستادگی و پیشرفت برخوردار است. تجربه جنگ تحمیلی، پیشرفتهای هستهای، موفقیتهای صنعتی و نظامی و ایستادگی در برابر تحریمهای ظالمانه، همه گواه بر این مدعاست که جامعه ایرانی، هنگامی که از انسجام و امید برخوردار بوده، توانسته است از سختترین پیچهای تاریخی عبور کند. این ظرفیت عظیم، اگر با مدیریت گفتمانی مناسب همراه شود، میتواند به منبعی تمامنشدنی برای افزایش تابآوری کشور در برابر تهدیدات تبدیل گردد.
آنچه به عنوان یک ضرورت از این تحلیل بیرون میآید، این است که در شرایط خطیر کنونی، همه ارکان نظام، از رئیسجمهور و هیئت دولت گرفته تا رسانهها و نخبگان، باید بر روی یک راهبرد گفتمانی مشترک همگرا شوند. این راهبرد، بر پایه صداقت، امید، انسجام و روایت قدرت استوار خواهد بود. صداقت، یعنی پرهیز از پنهانکاری و تحریف واقعیت. امید، یعنی ارائه تصویری از آینده که در آن، مشکلات قابل حل هستند و جامعه توانایی عبور از بحرانها را دارد. انسجام، یعنی اولویت دادن به منافع ملی بر منافع گروهی و پرهیز از هرگونه اقدام یا اظهارنظری که شکافهای درونی را عمیقتر کند. و روایت قدرت، یعنی تکیه بر دستاوردها و توانمندیهای داخلی به عنوان ابزاری برای بازدارندگی دشمن و افزایش اعتماد عمومی. با اتکا به این چهار مؤلفه، میتوان از پیچهای دشوار تاریخی عبور کرد و آیندهای روشن برای ایران عزیز رقم زد؛ آیندهای که در آن، عزت، اقتدار و پیشرفت، سه ضلع اصلی هویت ملی باقی بمانند و دشمنان، به جای امید به فروپاشی، به ناامیدی از شکست این ملت بزرگ برسند.


