بازاندیشی در قدرت ملی

شما اینجا هستید

بازاندیشی در قدرت ملی

 

جامعه انسانی همواره عرصه تفاوت‌ها و اختلاف دیدگاه‌ها بوده است. این ناهمسانی، در حوزه‌های فرهنگی، هنری و اجتماعی، سرچشمه پویایی و رقابت سازنده است. اما زمانی که پای امنیت ملی، تمامیت ارضی و منافع حیاتی یک کشور به میان می‌آید، مرز میان اختلاف سلیقه و وارونگی در فهم واقعیت آشکار می‌شود. در چنین عرصه‌ای، جماعتی اندک اما پرصدا، نه تنها از همراهی با ملت خود در برابر فشار بیرونی بازمی‌مانند، بلکه با زبان عذرخواهی برای دشمن و زبان سرزنش برای وطن، معادله‌ای وارونه می‌سازند. این پدیده که می‌توان آن را وارونگی ذهنی در قبال غرب نامید، امروز به یکی از موانع اصلی بازتعریف قدرت ملی ایران بدل شده است.

نخست باید فهمید این جریان چگونه می‌اندیشد و چه سازوکاری دارد. برای این جماعت، غرب پیش از آنکه یک موضع سیاسی باشد، یک عادت ذهنی است. هرچه برچسب مدرن، لیبرال، حقوق بشر و دموکراتیک داشته باشد، به‌طور خودکار قابل احترام و معاف از نقد می‌شود. این عادت، فرد را از استدلال، عبرت‌گیری و تجربه‌آموزی بی‌نیاز می‌کند. ذهن او یک‌طرفه عمل می‌کند، برای دشمن، منطق و خردورزی می‌بیند و برای وطن، لجاجت و ستیزه‌جویی. برای دشمن، حتی اگر دست به تحریم و جنگ بزند، شرایطی پیچیده می‌تراشد؛ اما برای خودی، کوچک‌ترین لغزش کافی است تا همه‌چیز را محکوم کند. چشم عاشق از دیدن عیوب ناتوان است و چشم خشمگین همه کاستی‌ها را آشکار می‌سازد. این وارونگی، در نهایت به آنجا می‌رسد که وادادگی را صلح‌طلبی، تحقیر خود را واقع‌گرایی و دشمن‌پسندی را تعامل معرفی می‌کند.

نمونه روشن این نگاه، در واکنش به جنایات دشمن دیده می‌شود. زمانی که مدرسه‌ای در میناب هدف حمله قرار می‌گیرد و کودکانی معصوم قطعه‌قطعه می‌شوند، از زبان همین جریان شنیده می‌شود که این اقدام حتماً دلیلی داشته است و کیفرخواست علیه آمریکا یک‌سویه است. در نگاه آنان، هیچ جنایتی از سوی آمریکا بی‌دلیل نمی‌ماند، اما برای میهن، کوچک‌ترین خطا نابخشودنی است. این منطق، در حوزه سیاست خارجی نیز به استفاده ابزاری از مقولات ملی می‌رسد. اعتراف صریح یکی از چهره‌های شاخص این جریان درباره بهره‌برداری انتخاباتی از برجام و کمک به تخریب آن، پرده از یک حقیقت تلخ برمی‌دارد، سیاست خارجی برای این جماعت، نه عرصه تأمین منافع ملی، بلکه ابزاری برای رقابت سیاسی و بقای جناحی بوده است. آنجا که یکی از مدعیان دیپلماسی می‌گوید اگر مذاکرات هسته‌ای نتیجه ندهد، دیگر در ایران رأی نمی‌آوریم، روشن می‌شود که معیار سنجش موفقیت، نه منافع ملت، بلکه صندوق رأی و سهم جناحی بوده است.

این وارونگی ذهنی در شرایطی رخ می‌دهد که واقعیت بیرونی، تصویری متفاوت از آنچه این جریان ترسیم می‌کند نشان می‌دهد. دشمنی غرب با ایران، ریشه‌ای عمیق‌تر از آن دارد که با دادن امتیاز یا تغییر رفتار حل شود. در نهاد و سرشت آمریکا، کینه و دشمنی با اسلام ناب محمدی موج می‌زند؛ چرا که اسلام و کتاب و سنت را خار راه چپاولگری خود می‌داند. ایران با پیروی از همین کتاب و سنت بود که در مقابل آنان ایستاد و انقلاب کرد. بنابراین، مشکل غرب با ایران، نه یک اختلاف تاکتیکی، بلکه یک تقابل راهبردی است. جمهوری اسلامی، به‌عنوان الگویی که استقلال و عزت را بر وابستگی ترجیح می‌دهد، همواره در معرض فشار خواهد بود.

اکنون نشانه‌هایی در دست است که این راهبرد فشار حداکثری به بن‌بست رسیده است. جنگی که قرار بود در چند هفته به پایان برسد، ماه‌ها ادامه یافته و اهداف اولیه آن، از تسلیم و تغییر رژیم تا باز کردن تنگه هرمز، دست‌نیافتنی مانده است. در چنین شرایطی، بازار اوراق قرضه آمریکا به یکی از مهم‌ترین علامت‌ها بدل شده است. افزایش بازده اوراق خزانه، به زبان ساده یعنی بازار برای قرض‌دادن پول به دولت آمریکا، بازده بیشتری مطالبه می‌کند. این فشار زمانی جدی‌تر می‌شود که با شوک نفتی همراه شود. نفت گران، حمل‌ونقل، تولید و کالاهای مصرفی را گران‌تر می‌کند و در نهایت قدرت خرید خانوارها را کاهش می‌دهد. اگر برای مقابله با تورم نرخ بهره بالا بماند، وام‌دهی و رشد اقتصادی تحت فشار قرار می‌گیرد؛ و اگر برای تحریک اقتصاد نرخ بهره کاهش یابد، شوک نفتی تورم را دوباره تشدید می‌کند. این وضعیت، اقتصاد آمریکا را به رکود تورمی نزدیک می‌کند.

در چنین شرایطی، ادعاهای مقامات آمریکایی درباره باز بودن تنگه هرمز و عبور عادی نفتکش‌ها، با واقعیت بازار همخوانی ندارد. اگر جریان نفت در خلیج فارس واقعاً به دوران پیش از جنگ برگشته، انتظار می‌رود قیمت نفت در بازار جهانی کاهش یابد. اما با وجود ادعای افزایش عبور نفت از هرمز، قیمت نفت برنت بالای صد دلار باقی مانده است. این شکاف میان آمار و واقعیت، نشان می‌دهد که بازار، به روایت رسمی آمریکا اعتماد ندارد. رئیس مجلس شورای اسلامی نیز با اشاره به همین تناقض گفته است که بنگاه فریبکاری آمریکا می‌گوید ایران کنترلی بر تنگه هرمز ندارد، اما بازار یک اضافه‌بهای سنگین روی نفت کشیده است. پس یا بازار احمق است، یا دستگاه روایت‌سازی آمریکا سیاه‌بازی می‌کند.

در چنین چارچوبی، پرسش اصلی این است، راه برون‌رفت از این بن‌بست و تقویت پایدار قدرت ملی چیست؟ پاسخ در یک گذار راهبردی نهفته است، گذار از قدرت موقعیت به قدرت اتصال. ایران به دلیل موقعیت سرزمینی خود، در چهارراه اتصال آسیای مرکزی، قفقاز، شبه‌قاره هند، خلیج فارس و غرب آسیا قرار گرفته است. اما قرار گرفتن در چهارراه، الزاماً به معنای تبدیل شدن به مرکز مبادله نیست. تفاوت میان قدرت موقعیت و قدرت اتصال، همان فاصله میان یک امکان بالقوه و یک مزیت بالفعل است. کشور ممکن است در مجاورت مهم‌ترین مسیرهای تجارت جهانی باشد، اما به دلیل ضعف زیرساخت، ناکارآمدی گمرکی، نااطمینانی اقتصادی یا فقدان پیوندهای تجاری، سهم محدودی از ارزش افزوده این موقعیت به دست آورد. در مقابل، کشورهایی که توانسته‌اند زیرساخت‌های حمل‌ونقل، خدمات مالی، بنادر، شبکه‌های توزیع و نظام‌های حقوقی کارآمد ایجاد کنند، حتی بدون برخورداری از منابع طبیعی گسترده، به گره‌های مهم اقتصاد جهانی تبدیل شده‌اند.

بنابراین، مسیر آینده ایران ایجاد یک نظام یکپارچه حمل‌ونقل و تجارت است که در آن زمان، هزینه، قابلیت پیش‌بینی و امنیت انتقال کالا به مؤلفه‌های رقابت‌پذیری تبدیل شود. این مهم، پیش از آنکه محصول سرمایه‌گذاری فیزیکی باشد، نتیجه کیفیت حکمرانی اقتصادی است. اگر تشریفات گمرکی زمان‌بر باشد، قوانین تجاری پیش‌بینی‌پذیر نباشد، هماهنگی میان دستگاه‌های اجرایی وجود نداشته باشد یا سرمایه‌گذار با نااطمینانی مستمر مواجه شود، حتی پیشرفته‌ترین زیرساخت‌ها نیز نمی‌تواند ظرفیت کامل خود را محقق کند. دیجیتالی‌سازی فرآیندهای گمرکی، ایجاد پنجره واحد تجارت، هماهنگی تعرفه‌ها و رویه‌های مرزی با کشورهای همسایه، توسعه مراکز لجستیک داخلی و فراهم کردن فضای باثبات برای سرمایه‌گذاری، اولویت‌هایی هستند که شاید در مقایسه با پروژه‌های عظیم عمرانی کمتر به چشم بیایند، اما در عمل می‌توانند تفاوت میان یک مسیر عبوری معمولی و یک کریدور رقابت‌پذیر را رقم بزنند.

ایران در قرن بیست‌ویکم، نه فقدان موقعیت جغرافیایی دارد و نه کمبود ظرفیت‌های طبیعی. مسأله اصلی، چگونگی تبدیل این ظرفیت‌ها به قدرت اقتصادی و نهادی پایدار است. در این مسیر، دو مانع عمده وجود دارد، یکی وارونگی ذهنی جریانی که منافع ملی را فدای رقابت جناحی می‌کند، و دیگری تقلیل قدرت ملی به توان بازدارندگی صرف. عبور از این دو مانع، نیازمند بازتعریف رابطه میان امنیت و توسعه است. امنیت پایدار تنها با کنترل تهدیدهای بیرونی حاصل نمی‌شود، بلکه به اقتصادی توانمند، زیرساخت‌های قابل اتکا، اشتغال مولد و پیوندهای منطقه‌ای وابسته است. در این الگو، همسایگان صرفاً محیط پیرامونی سیاست خارجی ایران نیستند، بلکه شرکای بالقوه در ساخت یک فضای اقتصادی مشترک‌اند. توسعه اتصال با آسیای مرکزی، گسترش مبادلات با کشورهای حاشیه خلیج فارس و تقویت پیوندهای تجاری با قفقاز می‌تواند به تنوع‌بخشی روابط اقتصادی و کاهش آسیب‌پذیری در برابر شوک‌های خارجی کمک کند. تنها در چنین چارچوبی است که ایران می‌تواند از چهارراه بودن فراتر رود و به یکی از گره‌های ضروری و ارزش‌آفرین شبکه اقتصادی منطقه تبدیل شود.