۶۰ روز ایستادگی؛ روایتی از شکست راهبردی آمریکا در برابر ملتی که تسلیم نمی‌شود

شما اینجا هستید

۶۰ روز ایستادگی؛ روایتی از شکست راهبردی آمریکا در برابر ملتی که تسلیم نمی‌شود
 
شصت روز از جنگی می‌گذرد که قرار بود حداکثر هفتاد و دو ساعت دوام بیاورد. شصت روزی که در محاسبات کاخ سفید جایی نداشت، اما در تاریخ مقاومت ایران ثبت خواهد شد. داستان از این قرار است که یک امپراتوری رسانه‌ای، نظامی و سیاسی با تمام توان به میدان آمد تا یک ملت را در هم بشکند، اما امروز خودش در باتلاقی دست و پا می‌زند که هر روز عمیق‌تر می‌شود. اینجا نه روایت یک پیروزی نظامی معمولی، که قصه تاب‌آوری عجیب مردمی است که معادلات جهانی را به هم ریخته‌اند. نکته اساسی اینجاست که جامعه رشد‌یافته را نه با توان موشکی یا تولید ناخالص داخلی، که با «مهارت تاب‌آوری در تندباد بحران‌ها» می‌شناسند. ملت ایران در این شصت روز، آزمونی سربلندانه از همین مفهوم ارائه داده است. در حالی که دشمن تصور می‌کرد بمباران‌ها و تهدیدها جامعه را از هم خواهد پاشاند، اتفاقی کاملاً معکوس افتاد: مردم هر شب به خیابان‌ها آمدند، در تشییع شهدا حاضر شدند و نشان دادند که این جنگ، برخلاف محاسبات پنتاگون، نه تنها آنها را نترسانده، بلکه عزمشان را صد چندان کرده است.
اگر بخواهیم ریشه این تاب‌آوری را پیدا کنیم، باید به تفاوت بنیادین «راهبرد» و «راهبری» در دو طرف نبرد برگردیم. ایران در این جنگ با راهبردی منسجم، حساب‌شده و مقتدرانه رفتار کرده است؛ در حالی که آمریکا آشفته، هیجانی و سردرگم قدم برداشته. این تفاوت از بالاترین سطح رهبری آغاز می‌شود. رهبر ایران، کسی است که در مکتب حکمت عملی و نظری نیم قرن رشد کرده، مصیبت‌های سنگین دیده، اما هرگز آرامش راهبردی خود را از دست نداده است. در مقابل، ترامپ در تحلیل یکی از حامیان پیشین جمهوری‌خواه خود، شبیه «بچه‌ای است که از شدت کلافگی، اسباب‌بازی‌هایش را از کالسکه بیرون می‌پرد». این توصیف شاید تلخ به نظر برسد، اما واقعیتی است که حتی رسانه‌های غربی هم به آن اذعان دارند.
رائول مارک گرشت، افسر پیشین سیا، در اوج عقده‌گشایی علیه ایران، ناگزیر به اعترافی بزرگ می‌شود: رهبر عالی ایران یکی از موفق‌ترین رهبران خاورمیانه از زمان جنگ جهانی دوم است؛ از مهارت‌های ممتاز و استعدادهای عالی برخوردار است و قطعاً از ترامپ برتر است. این جمله را یک ضد انقلاب و تحلیلگر صهیونیست گفته است، نه یک خبرگزاری ایرانی. ارزش این اعتراف زمانی بیشتر می‌شود که می‌بینیم همین رهبر، در کنار تحمل جراحت‌های جنگ و داغ‌دیدگی همسر و نزدیکانش، نه تنها فرو نپاشیده، بلکه میز بازی دشمن را درست در نقطه اوج تهدیدها به هم زده است. وقتی ترامپ با چاشنی تهدید و فشار خواست از ایران امتیاز بگیرد، رهبر جدید ایران با اقتدار تمام راه مذاکره‌های فرسایشی را بست و میدان را عوض کرد.
وضعیت در میدان نبرد نیز کاملاً گویای این تفاوت راهبردی است. ترامپ و وزیر جنگش مدعی شده‌اند نیروی دریایی ایران را نابود کرده‌اند، اما در عمل چنان کم آورده‌اند که دو بار مجبور به اعلام آتش‌بس شده‌اند. تنگه هرمز بعد از دو ماه همچنان بسته مانده و جبهه مقاومت اهرم تنگه دوم یعنی باب‌المندب را هم در آستانه فعال‌سازی دارد. این وضعیت چیزی جز یک شوک ترکیبی برای دشمن نیست. آنها دیگر نمی‌توانند عقب‌نشینی کنند و از سوی دیگر توان کافی برای تکرار جنگ بدون دریافت ضربات بدتر را هم ندارند.
اما شاید مهم‌تر از تحولات میدانی، چیزی است که در خود آمریکا می‌گذرد. در طول چند ماه گذشته، بیش از بیست مقام عالی‌رتبه آمریکایی از جمله سه وزیر (کار، امنیت داخلی، نیروی دریایی)، مشاور امنیت ملی، دادستان کل و سیزده مقام ارشد نظامی اخراج یا استعفا داده‌اند. این را «تغییر رژیم» بنامیم یا فروپاشی داخلی، اما واقعیت این است که کاخ سفید درگیر آشوبی شده که حتی روزنامه انگلیسی تلگراف آن را «فروپاشی پنتاگون تحت فشار جنگ» توصیف می‌کند. گزارشی که می‌گوید وزارت دفاع آمریکا نه تنها ایده‌ای برای پایان دادن به درگیری ندارد، بلکه در هرج و مرج، پارانویا و سوءظن داخلی غرق شده است.
روایت‌های جهانی از این روزها کم نیست. وال استریت ژورنال از نگرانی ترامپ از تکرار شکست کارتر می‌گوید. مارک اسپر، وزیر دفاع سابق آمریکا، اعتراف می‌کند ایرانی‌ها در مقابل شدیدترین حملات تاب آوردند و رئیس اطلاعات ملی آمریکا تأیید کرده هیچ نشانه‌ای از گسست در ایران دیده نمی‌شود. جان مرشایمر، نظریه‌پرداز مشهور رئالیسم، می‌گوید محاصره ایران نه تنها بیهوده است، بلکه اقتصاد جهانی را در لبه پرتگاه قرار می‌دهد. نیویورک تایمز می‌نویسد برخلاف وعده پیروزی سریع و ارزان، قدرت‌های بزرگ در چنین جنگ‌هایی نه در میدان، که به دلیل فرسودگی داخلی فرو می‌پاشند. حتی تحلیلگران اسرائیلی هم این واقعیت را پنهان نمی‌کنند. دنی سیترینوویج، مدیر سابق میز ایران در اطلاعات ارتش اسرائیل، می‌گوید جنگ بر پایه مفروضات نادرست درباره تاریخ، فرهنگ و تاب‌آوری ایران شکل گرفت و هیچ مسیر واقع‌بینانه‌ای برای پایان دادن به آن وجود ندارد. گاردین هم بر این نکته تأکید دارد که تغییر رویکرد آمریکا از «شوک و هراس» به «صبر کن و ببین» نه یک انتخاب استراتژیک، که عقب‌نشینی واداشته شده مقابل واقعیات است.
اما شاید تأمل‌برانگیزترین جمله از رئیس سابق سرویس جاسوسی انگلیس، الکس یانگر، باشد که می‌گوید: «ایران دست برتر را در جنگ دارد. از اینکه به این نتیجه رسیده‌ام متأسفم.» متأسفم! این یعنی کسی که تمام عمر حرفه‌ای‌اش را صرف برتری‌جویی غرب کرده، امروز با افسوس می‌گوید معادلات تغییر کرده است.
این جنگ اراده‌ها، هنوز تمام نشده است و احتمالاً به میدان‌های دیگری هم کشیده خواهد شد. اما آنچه تا امروز روشن است، این حقیقت ساده است: ملتی که هر شب به خیابان می‌آید، شهدای خود را سربلندانه بر دست می‌گیرد و از هیچ تهدیدی نمی‌هراسد، دیگر با موشک و بمب قابل شکست نیست. آمریکا با تصور یک ایران ضعیف و شکننده وارد این جنگ شد، اما با یک ابرقدرت تمام‌عیار از جنس اراده مواجه شد. حالا آنها در باتلاق دست و پا می‌زنند و ما از الگوی «استقامت پیروز» حرف می‌زنیم. این، همان تحقیر پرهزینه‌ای است که ریچارد هاس از آن می‌گوید و ملت ایران بار دیگر ثابت کرد که اگر جایی نقصی هست، مربوط به مدیریت برخی بخش‌هاست، نه توانایی این مردم.