کالبدشکافی یک عقب نشینی راهبردی

شما اینجا هستید

کالبدشکافی یک عقب نشینی راهبردی
 
در قاموس روابط بین الملل، قدرتهای بزرگ به ندرت تن به اعتراف به شکست میدهند، مگر آنکه واقعیت میدان چنان صریح و بیرحم باشد که راهی جز عقبنشینی باقی نگذارد. آنچه در نخستین ساعات و روزهای اجرای «پروژه آزادی» به فرمان دونالد ترامپ رخ داد، مصداق عینی همین گزاره است. طرحی که با آبوتاب تبلیغاتی بسیار و با هدف بازگرداندن هیمنه ازدسترفتۀ ایالات متحده به آبهای خلیج فارس کلید خورد، خیلی زود نهتنها به یک ناکامی عملیاتی، بلکه به یک رسوایی اطلاعاتی و آبروریزی حیثیتی بدل شد. در واقع، داستان «پروژه آزادی» روایت یک جنگ تمامعیار نبود؛ بلکه نمایشی از شکست راهبردی بود که با شلیکهای هشداردهنده، دروغهای برملا شده و تغییر مداوم روایتهای واشنگتن همراه شد.
برای واشنگتن، همهچیز از یک بنبست بزرگتر آغاز شد. تحمل بسته بودن تنگۀ هرمز برای اقتصاد جهانی و بهویژه بازار انرژی آمریکا غیرممکن مینمود. ترامپ که پیشتر با تهدیدات مکرر و اولتیماتومهای زمانی سعی در وادار کردن ایران به عقبنشینی داشت، دریافت که دیگر نهتنها ابزار دیپلماتیک، که حتی نمایش قدرتی هم برای تحت فشار گذاشتن تهران در اختیار ندارد. از این رو، «پروژه آزادی» متولد شد: طرحی برای اسکورت نمایشی نفتکشها و ایجاد یک دالان امن برای شکستن محاصرۀ ایران. اما مشکل از همان نقطه صفر آغاز شد؛ جایی که فرماندهان پنتاگون باید میپذیرفتند که قرار است نه با یک دشمن فرضی، بلکه با یک ارتش کاملاً مسلط بر جغرافیا و دارای ابتکار عمل، روبهرو شوند.
اولین پرده از این نمایش، ورود ناوشکنهای آمریکایی به منطقه ممنوعه در تنگه هرمز بود. اگر تحلیلگران غربی تصور میکردند ایران صرفاً به اخطارهای رادیویی بسنده خواهد کرد، در همان دقایق ابتدایی با واقعیتی متفاوت روبرو شدند. یگانهای دفاع ساحلی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران (نداجا) ترکیبی از موشکهای کروز سری قادر، راکتهای توپخانهای و پهپادها را به سوی ناوهای مهاجم شلیک کردند. این نخستین «سیلی» نبود که به ناوگان پنجم زده میشد، اما مهمترین ویژگی آن «کنترلشده» بودنش بود. طراحی این آتش به گونهای بود که نه برای انهدام، بلکه برای «خطکشی» نهایی انجام میشد: «تا همین جا حق پیشروی دارید و نه یک قدم بیشتر.» این اقدام هوشمندانه، ابتکار عمل را از نیروی مهاجم گرفت و نبرد را پیش از آغاز، به یک بحران مدیریتشده تبدیل کرد.
در این میان، آنچه بیش از شلیک موشکها غرب را شوکه کرد، ادبیات ناشیانه و پر از تناقض رسانهای واشنگتن بود. سنتکام در یک اشتباه راهبردی فاحش، در بیانیهای مدعی شد که «سپاه پاسداران» به سمت ناوهای آمریکایی شلیک کرده است. این خطای اطلاعاتی، فراتر از یک اشتباه ساده در شناسایی یگان عملکننده، نشاندهنده یک خلأ عمیق در اشراف اطلاعاتی غرب بر ساختار دفاعی ایران بود. آنها حتی یگانهای عملکننده را از هم تشخیص نمیدادند. این رسوایی بلافاصله با پاسخ روشن ارتش ایران مواجه شد و نشان داد که ادعای «شناخت کامل از توان نظامی ایران» از سوی فرماندهی مرکزی آمریکا، چیزی جز یک توهم نیست. وقتی مهاجم نداند از چه کسی و با چه سطحی از فناوری ضربه میخورد، چگونه میتواند ادعای برتری میدانی کند؟
همزمان با این سردرگمی، روایت رسمی آمریکا مبنی بر اسکورت موفقیتآمیز دو کشتی تجاری، فروپاشید. در حالی که رسانههای وابسته به پنتاگون با عجله از عبور ایمن این کشتیها خبر میدادند، سامانههای ردیابی بینالمللی و دادههای ماهوارهای هیچ اثری از این عبور ثبت نکردند. مشخص شد که «پروژه آزادی» در روز نخست، نهتنها نتوانسته هیچ کشتیای را از تنگه خارج کند، که اساساً نتوانسته هیچ کشتی تجاری را برای ورود به این مسیر خطرناک متقاعد کند. «آزادسازی» به یک شوخی تلخ در رسانههای دریایی بدل شد. اینجا بود که ماهیت اصلی طرح ترامپ برملا شد: «پروژه آزادی» یک عملیات نظامی نبود، یک عملیات فریب روانی برای آرام کردن بازارهای اقتصادی و پوشاندن شکست محاصره بود.
این شکست تبلیغاتی، پیامدهای راهبردی عمیقی داشت. بازارهای جهانی که لحظهای به شایعه بازگشایی تنگه توسط آمریکا دل بسته بودند، با مشاهده واقعیت میدان، واکنش معکوس نشان دادند. قیمت نفت نهتنها کاهش نیافت، که با افزایش بیاعتمادی به توانایی واشنگتن در مدیریت بحران، جهش تازهای را تجربه کرد. تحلیلگران به درستی اشاره کردند که سخن گفتن از «پروژه آزادی» در شرایطی که ناوگان آمریکا حتی قادر به تضمین امنیت حرکت خود در برابر آتش اخطار ایران نیست، مصداق بارز مارش پیروزی برای یک شکست است. آتشبس شکنندهای که آمریکا به آن چنگ زده بود، نه یک فرصت برای بازسازی، که تله فرسایشیای از کار درآمد که در آن، زمان به ضرر واشنگتن و به نفع تهران حرکت میکرد.
در سطح کلانتر، این رویداد پرده از یک حقیقت مهمتر برداشت: آمریکا نه ایران، بلکه خود را در دریای عمان و خلیج فارس محاصره کرده بود. هدف محاصره ایران بود، اما نتیجۀ آن فلج شدن استراتژی دریایی خود آمریکا و متحدانش شد. تهدیداتی نظیر «اگر به ناوهای آمریکایی حمله کنید، ایران را محو میکنیم» دیگر نه بهعنوان زبان قدرت، که بهعنوان زبان استیصال یک قدرت درمانده در برابر دشمنی که نمیتواند او را شکست دهد، تفسیر میشد. این تهدیدات بهویژه پس از آن بیمعنیتر شد که مشخص شد ایران اساساً نیازی به غرق کردن ناوها ندارد؛ چراکه میتواند صرفاً با شلیک اخطار، کل عملیات روانی و لجستیکی چند میلیارد دلاری دشمن را به سخره بگیرد و هدف آن را عقیم بگذارد.
نکتۀ محوری در تحلیل این ناکامی، فهم تفاوت میان «قدرت آتش» و «عمق راهبردی» است. آمریکا با تمام قوای آتش خود وارد میدان شد، اما فاقد عمق راهبردی لازم در این نبرد نامتقارن بود. عمق راهبردی ایران، نهتنها موشکهای نقطهزن، که ارادۀ استفاده از آنها در چارچوب یک بازی حقوقی و روانی بود. ایران با مدیریت هوشمندانۀ میدان، سه گزینه را پیش روی ترامپ قرار داد: جنگ تمامعیار که هزینههای آن برای اقتصاد جهانی و موقعیت داخلی آمریکا فاجعهبار بود؛ محاصرۀ بیحاصل که به فرسایش اعتبار میانجامید؛ یا عقبنشینی. اقدام در چارچوب «پروژه آزادی» تلاشی مذبوحانه برای فرار از پذیرش این سهگانه بود؛ تلاشی که با یک سیلی سنجیده و یک آبروریزی بزرگ به پایان رسید و ثابت کرد در میدان واقعی، این ارادۀ پولادین و درایت راهبردی ملتهاست که سرنوشت جنگها را رقم میزند، نه ناوگانهای آهنین.