کالبدشکافی پیروزی ملت در آتش جنگ ترکیبی

شما اینجا هستید

 کالبدشکافی پیروزی ملت در آتش جنگ ترکیبی
 
در تاریخ پر فراز و نشیب ملت‌ها، لحظاتی نادر و تعیین‌کننده‌ای وجود دارد که مرز بقا و نابودی، شکست و پیروزی، و ذلت و عزت در آن‌ها رقم می‌خورد. آنچه در روزهای پایانی سال ۱۴۰۴ نه صرفاً یک درگیری نظامی محدود، بلکه یک آزمون بزرگ سرنوشت‌ساز برای تمدن نوین اسلامی بود. دشمنان کهنه‌کار و مکار این مرز و بوم، با بهره‌گیری از تمامی ابزارهای جنگ ترکیبی و با طراحی دقیق و حساب‌شده، قصد داشتند در یک حرکت هماهنگ، «ایران» را به عنوان یک هژمونی منطقه‌ای و «اسلام» را به عنوان یک تمدن پیشرو، از معادلات قدرت حذف کنند. اما آنچه در میدان عمل رخ داد، روایتی متفاوت از آنچه در اتاق‌های فکر واشنگتن و تل‌آویو نقشه بسته شده بود، رقم زد. این روایت، داستان غلبه اراده‌ی یک ملت بر توطئه‌های شوم است، داستانی که در آن «خدا غالب است» و انسان‌های باایمان، نقش فرشتگان پیروزمند را ایفا می‌کنند.
برای درک عمق این پیروزی، باید به لایه‌های زیرین این ماجرا نگریست. دشمن در این نبرد، تنها به تسلیحات نظامی متوسل نشده بود. او با بهره‌گیری از تجربه‌ی تلخ جنگ ۱۲ روزه‌ی پیشین و با محاسبات مادی دقیق، سعی داشت با ضربه‌ای کاری و همزمان، ستون فقرات نظام سیاسی و نظامی ایران را در هم بشکند. طرح دشمن بر سه محور اصلی استوار بود: نابودی رأس هرم فرماندهی در حملات هوایی اولیه، ایجاد آشوب امنیتی گسترده با استفاده از عوامل مزدور و نفوذی در مرزهای غربی، و در نهایت، بهره‌برداری از فضای روانی و امنیتی برای براندازی نرم ساختار حاکمیت. این طرح، از نظر تئوریک، بی‌نقص بود. آن‌ها تصور می‌کردند با شهادت فرماندهان ارشد و ایجاد خلاء رهبری، دستگاه نظامی و امنیتی ایران دچار فلج خواهد شد و جامعه، تحت تأثیر رعب و وحشت، به سمت فروپاشی خواهد رفت.
اما محاسبات مادی دشمن، یک متغیر بنیادین را نادیده گرفته بود: متغیر «ایمان» و «استعداد الهی». همان‌طور که در تحلیل‌های راهبردی آمده است، تحقق عنایات الهی، نیازمند ایجاد استعداد و ظرفیت در بستر ملت است. ایران اسلامی، سال‌ها بود که برای چنین روزی تمرین می‌کرد. هوشیاری راهبران دینی و نظامی کشور، به‌ویژه شهید بزرگوار سید علی خامنه‌ای، که ماه‌ها پیش از وقوع جنگ نسبت به شرایط سخت آینده هشدار داده بودند، باعث شده بود تا زیرساخت‌های دفاعی و مدیریتی کشور برای روزهای سخت آماده شود. شهید پاکپور و سایر فرماندهان دلاور، با درک عمیق از تهدیدات پیش‌رو، سیستم فرماندهی سپاه را طوری بازطراحی کردند که حتی در صورت شهادت فرماندهان ارشد، «سپاه بدون فرمانده، فرماندهی شود». این تدبیر هوشمندانه، همان غافلگیری بزرگ و استراتژیک بود که معادلات جنگ را به نفع ایران تغییر داد.
وقتی آسمان ایران در نهم اسفند از موشک‌های دشمن لرزید و رئوس دستگاه رهبری و نظامی به شهادت رسیدند، دشمن گمان می‌کرد کارش تمام شده است. اما کمتر از سه ساعت بعد، پاسخ کوبنده و آتش‌بار ایران، توهمات آنان را در هم کوبید. دستگاه نظامی ایران، علیرغم ضربات جبران‌ناپذیر اولیه، مانند ساعتی دقیق و بدون وقفه به کار خود ادامه داد. این پدیده، تنها با منطق مادی و سازمانی قابل تفسیر نیست؛ این پدیده، تجلی «روحیه‌ی جهادی» و «ایمان عمیق» است که در کالبد نیروهای مسلح دمیده شده است. دشمن که فکر می‌کرد با قطع سر، بدن از کار خواهد افتاد، با بدنی روبه‌رو شد که هر سلول آن، فرماندهی بود و هر عضو آن، تشنه‌ی شهادت.
در این میان، نقش مردم ایران به عنوان قهرمانان اصلی این داستان، برجسته‌تر از هر عامل دیگری است. مردم ما، که در طول سالهای گذشته، مهارت «جان به سلامت بردن از بحران‌ها» را در خود پرورده بودند، در این نبرد نشان دادند که دیگر به بقا قانع نیستند، بلکه طالب «پیروزی»‌اند. وقتی خبر شهادت رهبر معظم انقلاب و فرماندهان ارشد در فضای جامعه پیچید، جامعه ایران منفجر نشد؛ بلکه متحد و یکپارچه شد. میدان‌ها و خیابان‌ها پر از مردمی شد که با شعارهای حیدری و با حضور خودجوش، خلاء امنیتی را پر کردند و به دشمن پیام دادند که این ملت هرگز زانو نخواهد زد.
این حضور باشکوه مردم، حلقه‌ی مفقوده‌ی معادلات دشمن بود. دشمن برای مرحله سوم طرح خود، یعنی آشوب مسلحانه و براندازی، بر رعب و وحشت در جامعه حساب باز کرده بود. اما او با ملتی روبه‌رو شد که شهادت رهبرش، آن‌ها را برافروخته‌تر و مصمم‌تر کرده بود. مردم، در هفته‌ی اول که کشور فاقد رهبری رسمی بود، عملاً اداره‌ی کشور را بر عهده گرفتند و نشان دادند که «عمق اجتماعی» نظام، آن‌قدر ریشه‌دار و مستحکم است که هیچ توطئه‌ای نمی‌تواند آن را بلرزاند. این همان «نرم‌افزار پایداری و مقاومت» است که از دوران دفاع مقدس به ارث رسیده و در نسل جدید، با شکلی مدرن و پویا متجلی شده است.
در این میان، پیام تاریخی و هوشمندانه‌ی رهبری معظم آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای، در ۲۱ اسفندماه، نقطه عطفی در مدیریت بحران و هدایت افکار عمومی بود. ایشان در پیامی که سرشار از معنویت و در عین حال پر از «کلمه» و تدبیر سیاسی بود، با ادبیاتی نو و در عین حال آشنا، با ملت ایران سخن گفت. ایشان با تأکید بر اصل «خدمت‌گزاری» و «مردم‌داری»، فاصله‌ی خود را از رهبران کبیر انقلاب دانست، اما با استعانت از خدا و «یاری خواستن از مردم»، نشان داد که مشروعیت الهی و مردمی دو بال پرواز نظام اسلامی هستند. این پیام، نه تنها یک سند رسمی برای معرفی رهبر جدید بود، بلکه یک منشور راهبردی برای اداره‌ی کشور در شرایط جنگی محسوب می‌شد.
رهبری معظم انقلاب در این پیام، با هوشمندی تمام، بر چند محور کلیدی تأکید کرد که نشان‌دهنده‌ی درک عمیق ایشان از شرایط روز و نیازهای جامعه بود. اول، تأکید بر «وحدت ملی» و پرهیز از هرگونه اختلاف و دودستگی؛ دوم، برجسته کردن نقش مردم در ضمانت بقای نظام و اقتدار کشور؛ سوم، وعده‌ی صریح «انتقام» برای خون شهیدان، به‌ویژه رهبر شهید و کودکان مظلوم؛ و چهارم، ترسیم افق روشنی از «روزهای شکوه ملی» و پیروزی قطعی بر دشمن. این پیام، در واقع پاسخی دندان‌شکن به دشمنان بود که تصور می‌کردند با شهادت حضرت آقا ، نظام دچار رهبری‌خواهی و تشتت خواهد شد. در حالی که واقعیت چیز دیگری بود؛ ملتی که با خون فرزندانش پیمان بسته بود، اکنون با رهبری جدید، عهدی دوباره بست تا پرچم اسلام ناب را اوج بگیرد.
نکته‌ی قابل تأمل در پیام رهبر جدید، تأکید بر «هنر مردم‌باوری» و «جمهوریت» نظام بود. ایشان صراحتاً اعلام کرد که مشروعیت رهبری، در گرو مشروعیت مردمی است و مردم، ستون فقرات واقعی کشور هستند. این نگاه، نه تنها فاصله‌ی بین حاکمیت و ملت را از بین برد، بلکه انرژی عظیمی را در بدنه‌ی جامعه آزاد کرد. مردم دریافتند که رهبر جدید، یکی از خود آن‌هاست که درد آن‌ها را می‌فهمد و با آن‌ها همدردی می‌کند. ایشان با اشاره به شهادت همسر و خواهر خود در این جنگ، نشان داد که خانواده‌ی رهبری نیز مانند سایر خانواده‌های ایرانی، قربانی این تجاوز شده‌اند و این «همدلی»، پلی محکم میان قلب مردم و رهبر جدید ساخت.
از سوی دیگر، تحلیل‌های عمیق و پخته‌ای که در رسانه‌های داخلی، همچون یادداشت‌های تحلیلی روزنامه کیهان و سخنان کارشناسان فرهنگی، ارائه شد، نشان‌دهنده‌ی بلوغ سیاسی و رسانه‌ای کشور بود. این تحلیل‌ها با تکیه بر روایات تاریخی و مذهبی، وقایع روز را در ادامه‌ی مسیر عاشورا و کربلا تفسیر می‌کردند. آن‌ها به درستی استدلال می‌کردند که «خدای خامنه‌ای» زنده است و همان خدایی است که در عصر غیبت، ولی خود را برای دفاع از ملت شیعی برگزیده است. این نوع نگاه به وقایع، نه تنها امید را در دل‌ها زنده نگه داشت، بلکه معنای وحدت‌بخشی به رخدادها بخشید و جنگ را از یک درگیری صرفاً سیاسی و نظامی، به یک نبرد حق و باطل ارتقا داد.
 
آنچه از این جنگ و تحولات پس از آن برمی‌آید، این است که دشمنان ایران و اسلام، در محاسبات خود دچار خطای راهبردی شده‌اند. آن‌ها «ایران» را با یک کشور معمولی اشتباه گرفته‌اند. آن‌ها نمی‌دانند که در ایران، قدرت فقط در پنتاگون‌ها و کاخ‌های ریاست جمهوری خلاصه نمی‌شود؛ قدرت در خانه‌های مردم، در مساجد، در دانشگاه‌ها و در قلب‌های میلیون‌ها انسان باایمان جریان دارد. دشمن فکر می‌کرد با حذف فیزیکی چند نفر، می‌تواند یک ملت را حذف کند، اما غافل از اینکه این ملت، «ملتِ عصر خمینی» است؛ ملتی که در صلب پدران و رحم مادرانش، کربلایی‌های عصر غیبت را در خود دارد.
پیروزی در این جنگ ترکیبی، نه تنها امنیت ملی ایران را تأمین کرد، بلکه جایگاه جمهوری اسلامی را در معادلات جهانی ارتقا بخشید. این پیروزی نشان داد که مقاومت، راهکار برون‌رفت از بحران‌هاست و تسلیم، سرآغاز ذلت و نابودی. مردم صبور و مقاوم ایران، با الهام از آموزه‌های دینی و رهبری‌های حکیمانه، بار دیگر ثابت کردند که آن‌ها «برنده‌ی واقعی» این میدان‌اند. برنده‌ی این جنگ، نه موشک‌ها و پهپادها به تنهایی، بلکه «انسانِ معتقد و بااراده» است که هیچ‌گونه قدرت مادی نمی‌تواند در برابر اراده‌ی او بایستد. همان‌طور که در ابتدای این تحلیل اشاره شد، «و خدا غالب است» و این غلبه، در میدان عمل و با دستان پرتوان ملت ایران محقق شد. این حماسه، قطعه‌ای از درخشان تاریخ این مرز و بوم خواهد ماند که نسل‌های آینده، با افتخار از آن یاد خواهند کرد.