کالبدشکافی روانشناختی یک ملت در میانه جنگ
حقیقتی که تاریخ نگاران نظامی اغلب از کنار آن میگذرند، اما فرماندهان بزرگ و مغزهای متفکر راهبردی همواره بر آن تأکید داشتهاند، اراده، از فولاد سختتر است و روح، از بتن مستحکمتر. در سومین جنگ تحمیلی علیه ایران، بار دیگر این قاعده کهن به محک تجربه درآمد و نتیجه، چیزی نبود جز شگفتیسازیهای پیاپی برای دشمنی که گمان میکرد با بمبهای سنگرشکن میتواند روح یک ملت را نیز در هم بشکند. انسان در نگاه سطحی، موجودی است با دو ساحت جداگانه جسم و روح؛ اما بحرانهای بزرگ، این دوگانگی ظاهری را کنار میزنند و یگانگی شگرف آن دو را آشکار میسازند. ذهن انسان همچون یک فیلتر قدرتمند عمل میکند؛ میتواند یک خراش کوچک را به زخمی عمیق و یک فاجعه واقعی را به آزمونی برای بالندگی تبدیل کند. این همان نقطهای است که در آن، مفاهیمی چون «معنا» و «ارزش» وارد معادله میشوند و توازن قدرت را به کلی تغییر میدهند. دشمن مهاجم با تکیه بر محاسبات مادی، این بُعد از وجود انسان ایرانی را به کلی نادیده گرفته بود و همین غفلت، پاشنه آشیل راهبرد نظامی او شد.
در بحبوحه بمبارانها و انفجارهایی که دیوارها را میلرزاند، چه عاملی بود که انسانهایی را که همه چیز خود را از دست داده بودند، آرام و حتی امیدوار نگاه میداشت؟ پاسخ را باید در لایهای عمیقتر از روان انسان ایرانی جستوجو کرد، پیوند با معنای هستی و احساس اتکا به قدرتی فراتر از ماده. این همان چیزی است که از آن به «معنویت» تعبیر میشود؛ نه به معنای شعائر ظاهری، بلکه به مفهوم یک ارتباط قلبی و وجودی با منبعی لایزال از آرامش و قدرت. در میان خانوادههای داغدیده، مادری که فرزند خود را در بمباران از دست داده بود، دغدغهاش این بود که «آیا فرزندم اکنون در بهشت است؟ حالش خوب است؟» این پرسشها، اگرچه از دل رنجی جانکاه برمیخاست، اما نشاندهنده نوعی نظام باور بود که مرگ را نه پایان، که پنجرهای به سوی حیاتی برتر میدید.
این نظام معنایی، یک کارکرد روانشناختی بسیار حیاتی داشت، رنج را «قابل درک» میکرد. انسانی که برای مصیبت خود معنایی متعالی قائل است، میتواند آن را تاب بیاورد؛ اما انسانی که رنج را پوچ، بیدلیل و عبث میبیند، در برابر آن خُرد میشود. خانوادههایی که این پشتوانه معنوی را داشتند، به طور قابل توجهی سریعتر از شوک اولیه خارج میشدند و به سمت بازسازی زندگی حرکت میکردند. آنها از دل رنج، به «رشد پس از بحران» رسیدند؛ پدیدهای که در آن، فرد نه تنها به حالت پیش از حادثه بازنمیگردد، بلکه قویتر، پختهتر و آگاهتر از گذشته میشود. این «میوه شیرین روزهای تلخ»، هدیهای بود که معنویت به آنان بخشید؛ هدیهای که در هیچ انبار تسلیحاتی جهان یافت نمیشود.
جنگ، عیار بسیاری از علوم را آشکار کرد و در این میان، دانش روانشناسی در برابر آزمونی بزرگ قرار گرفت. آنچه در کلاسهای درس و کتابهای مرجع آموزش داده میشد، عمدتاً برآمده از تجربه جوامع غربی و منطبق بر زیستجهان انسان اروپایی و آمریکایی بود. اما بحرانی به وسعت یک جنگ تمامعیار در جغرافیای ایران، نشان داد که این پارادایمها برای فهم و مداوای روح انسان ایرانی ناکافی و حتی در مواردی گمراهکننده هستند. زمانی که یک روانشناس با توصیههای کلیشهای و پروتکلهای استانداردشده وارداتی تلاش میکند به یک مادر داغدیده ایرانی کمک کند، گویی با نقشه یک شهر اروپایی در کوچهپسکوچههای یک شهر شرقی به دنبال مقصد میگردد.
در اینجا بود که ضرورت یک «روانشناسی بومی» خود را با تمام وجود تحمیل کرد. روانشناسیای که بافت فکری، فرهنگی، تاریخی و اعتقادی جامعه ایران را نه به عنوان یک متغیر مزاحم، که به عنوان هسته اصلی تحلیل و درمان در نظر بگیرد. برای نمونه، مفهوم «صبر» در فرهنگ ایرانی-اسلامی، با مفهوم «تابآوری» در روانشناسی غربی تفاوتهای ظریف اما عمیقی دارد. صبر، یک انفعال و تحمل منفعلانه نیست؛ یک کنشگری آمیخته با امید و توکل است. این مفهوم، ریشه در یک جهانبینی توحیدی دارد که در آن، جهان دارای معنا و غایت است و رنجها نیز در این چارچوب معنا مییابند. روانشناسی بومی باید این مفاهیم را از دل تاریخ و فرهنگ استخراج کند و آنها را به ابزارهایی علمی و کارآمد برای درمان و توانمندسازی تبدیل کند.
یکی از حیرتانگیزترین پدیدههای مشاهدهشده در این جنگ، تأثیر شفابخش حضور در تجمعات و میدانهای عمومی بر روان افراد بود. خانوادههایی که با اضطراب و دلهره به این تجمعات میآمدند، پس از دقایقی حضور در میان جمعیتی که شعار میدادند و همبستگی خود را فریاد میزدند، احساس سبکی و آرامش میکردند. کودکانی که از صدای انفجار به وحشت میافتادند، وقتی خود را در میان جمع میدیدند که با شعارهای حماسی به استقبال خطر میروند، ترسشان فرو میریخت و احساس شجاعت و قدرت میکردند. این پدیده، فراتر از توضیحات ساده روانشناسی تودهای است. اینجا، میدان به یک درمانگاه سیال و عمومی بدل شده بود که در آن، انرژی و حال خوب از فردی به فرد دیگر منتقل میشد و همگان از یکدیگر نیرو میگرفتند.
این تجربه جمعی، یک پیام راهبردی بزرگ برای دشمن داشت، جامعه ایران، نه یک مجموعه پراکنده از افراد منزوی، که یک پیکره زنده و بههمپیوسته است. این پیکره، در زمان تهدید، به طور طبیعی واکنش دفاعی نشان میدهد و سلولهای خود را برای دفع خطر بسیج میکند. تجمعات خیابانی، نمود بیرونی این بسیج روانی و عاطفی بود. آنها که در اتاقهای فرماندهی نشسته بودند و با مدلهای ریاضی احتمال فروپاشی اجتماعی را محاسبه میکردند، از درک این پدیده عمیقاً انسانی و فرهنگی عاجز بودند. آنها نمیدانستند که شعار دادن در خیابان، در این جغرافیا، نه فقط یک کنش سیاسی، که یک مراسم درمانی جمعی برای تخلیه فشارهای روانی و بازسازی روحیه حماسی است.


