کالبدشکافی بن‌بست استراتژیک آمریکا و فروپاشی روایت پیروزی در جنگ علیه ایران

شما اینجا هستید

کالبدشکافی بن‌بست استراتژیک آمریکا و فروپاشی روایت پیروزی در جنگ علیه ایران
 
جنگ‌ها تنها در میدان‌های نبرد و با شمارش تانک‌ها و موشک‌ها پیروز یا شکست‌خورده نمی‌شوند؛ بلکه سرنوشت نهایی آن‌ها در کانون تصمیم‌گیری‌های سیاسی، در ذهنیت افکار عمومی و در ترازوهای هزینه-فایده ژئوپلیتیک تعیین می‌گردد. آنچه در تقابل اخیر میان ایالات متحده آمریکا و جمهوری اسلامی ایران رخ داد، اگرچه ظاهراً یک درگیری نظامی بود، اما در باطن، روایتی از یک فروپاشی راهبردی تمام‌عیار برای واشنگتن بود. تحلیل دقیق وقایع و اظهارات مقامات آمریکایی نشان می‌دهد که دونالد ترامپ و ائتلافش، نه تنها به اهداف اعلامی خود نایل نشدند، بلکه در دامی گرفتار شده‌اند که خروج از آن، به مراتب پیچیده‌تر و پرهزینه‌تر از ورود به آن است. این متن بر آن است تا با نگاهی تحلیلی، ابعاد این شکست تاریخی، بن‌بست‌های پیش روی آمریکا و گذار از ادعای برتری به مدیریت رسانه‌ای شکست را تشریح کند.
نخستین و مهم‌ترین نشانه این شکست، فاصله فاحش میان «روایت اعلانی» و «واقعیت‌های میدانی» است. کاخ سفید و رسانه‌های همسو، تلاش داشتند با استفاده از ادبیاتی اغراق‌آمیز، تصویری از نابودی توان نظامی ایران و پیشرفت‌های میدانی ارتش آمریکا ارائه دهند. اما واقعیت، چهره‌ای کاملاً متفاوت را نشان می‌داد. ترامپ در اوج تناقض‌گویی، از یک سو ایران را «نابودشده» و «بی‌دندان» می‌نامید و از سوی دیگر، ناگزیر به اعتراف به «ذخایر مو
شکی فراتر از برآوردها»، «بزرگی غیرمنتظره نیروی دریایی» و «توانایی حملات همزمان به چندین نقطه» می‌شد. این هم‌نشینیِ متناقض، نشان‌دهنده یک بحران عمیق در ساختار تصمیم‌گیری و ادراکی آمریکا است. وقتی روایت رسمی قادر به اقناع افکار عمومی داخلی و بین‌المللی نیست، واقعیت خود را به زور از دل اظهارات مقامات بیرون می‌زند. این وضعیت که می‌توان آن را «فروپاشی روایت تهاجمی» نامید، حاصل برخورد دو جهان‌بینی متفاوت است: آمریکا که جنگ را با معیارهای کلاسیک و کمّی می‌سنجد، با ایران که جنگ را با معیارهای کیفی، اراده‌ای و نامتقارن مدیریت می‌کند.
دومین مؤلفه این شکست، هزینه‌های سرسام‌آور اقتصادی و سیاسی است که بر دوش ایالات متحده و متحدانش گذاشته شده است. گزارش‌ها حاکی از آن است که تنها در عرض چهار هفته، هزینه‌های جنگ برای آمریکا به بالغ بر ۳۰ تا ۴۰ میلیارد دلار رسیده و برای رژیم صهیونیستی روزانه ۳۰۰ میلیون دلار خرج برداشته است. این اعداد در حالی است که هیچ‌یک از اهداف راهبردی محقق نشده‌اند. پایگاه خبری «میدل‌ایست‌آی» به درستی اشاره می‌کند که این جنگ به «فاجعه‌ای تمام‌عیار» برای ترامپ تبدیل شده است؛ فاجعه‌ای که پایگاه حامیان او موسوم به «ماگا» را متلاشی کرده و اقتصاد جهانی را به سمت بحران سوق داده است. افزایش قیمت انرژی، بی‌ثباتی بازارهای مالی و تشدید تنش در زنجیره‌های تأمین، همگی از بازتاب‌های این ناکامی هستند. جالب آنکه ترامپ که خود را با شعار «اول آمریکا» معرفی می‌کرد، عملاً سیاست خارجی کشورش را در اختیار رژیمی کوچک قرار داد که جغرافیایی کوچک‌تر از اکثر ایالت‌های آمریکا دارد. این وابستگی مطلق به نتانیاهو و سقوط در ورطه جنگی بدون خروج مشخص، بزرگ‌ترین نقطه ضعف راهبردی کاخ سفید محسوب می‌شود.
سومین رکن این بن‌بست، فقدان هرگونه «راه خروج پیروزمندانه» است. منطق جنگی که ترامپ آغاز کرد، بر پایه تغییر بنیادین ساختار قدرت در ایران استوار بود. اما اکنون که ماه‌ها از درگیری می‌گذرد و نظام جمهوری اسلامی نه تنها تاب‌آوری خود را نشان داده، بلکه به تحکیم قدرت پرداخته، آمریکا با یک معضل جدی روبروست. اگر ترامپ با هر نتیجه‌ای جز نابودی کامل نظام از جنگ خارج شود، در منطق سیاسیِ جنگی که خود آغاز کرده، بازنده است. چرا که او سطح توقع را به «تغییر رژیم» رساند و اکنون ناگزیر است یا به این هدف غیرقابل دستیابی ادامه دهد که هزینه‌هایش فاجعه‌بار است، یا با عقب‌نشینی، آبروی باقی‌مانده آمریکا را در منطقه و جهان از بین ببرد. همان‌طور که تحلیلگران اشاره کرده‌اند، شکست همیشه به معنای عقب‌نشینی نظامی نیست؛ گاهی شکست، ناتوانی در تبدیل قدرت نظامی عظیم به نتیجه سیاسی مطلوب است. آمریکا شاید در تخریب فیزیکی موفق بوده باشد، اما در تأسیس نظم جایگزین و حتی تضعیف جدی ساختار حاکمیت در ایران، ناکام مانده است.
چهارمین عامل، انزوای بین‌الملل و ناتوانی در شکل‌دهی به ائتلاف مؤثر است. آمریکا که همواره بر ائتلاف‌های بین‌المللی تأکید داشت، در این جنگ با سکوت یا مخالفت بسیاری از متحدان روبرو شد. نارضایتی آشکار از ناتو، درخواست از چین برای ورود به بحران تنگه هرمز، و واگذاری مسئولیت تأمین امنیت به دیگران، همگی بیانگر انزوای نسبی واشنگتن است. حتی رسانه‌های غربی نظیر «گاردین» اعتراف کردند که این جنگ می‌تواند به «فاجعه‌بارترین شکست نظامی قرن برای غرب» بیانجامد. کارشناسان برجسته‌ای همچون «میراو زونس‌زین» معتقدند که واشنگتن حتی به اهداف راهبردی اولیه خود نزدیک هم نشده و صرفاً کوهی از مشکلات جدید خلق کرده است. این انزوا باعث شده تا ابزار «فشار چندجانبه» که همیشه سلاح اصلی آمریکا بود، کارایی خود را از دست بدهد.
 
در این میان، تلاش‌های دیپلماتیک آمریکا نیز بیشتر جنبه نمایشی و تاکتیکی دارد تا راهبردی. آنچه در حال حاضر به عنوان مذاکره مطرح می‌شود، در واقع یک «مذاکره خیالی» است. ایران به درستی اصرار دارد که ردوبدل شدن پیام‌ها از واسطه‌ها را نمی‌توان مذاکره نامید. واشنگتن به دنبال «زمان» است؛ زمانی برای تجدید قوا، احیای ذخایر نظامی و آماده‌سازی برای مرحله بعدی، در حالی که تهران به دنبال «صلح پایدار» با ضمانت‌های استراتژیک است. آمریکا می‌خواهد ایران ضعف را به عنوان بهای صلح بپذیرد، اما ایران امنیت را به عنوان پیش‌شرط صلح طلب می‌کند. این تضاد بنیادین در دیدگاه‌ها، باعث شده هیچ راه میانه‌ای وجود نداشته باشد. واشنگتن تلاش می‌کند با ترکیب تهدید، تمجید از هوش ایرانیان و پیشنهاد مذاکره، یک تعادل مصنوعی ایجاد کند، اما این رفتار تنها ناخواسته به مستندسازی ناتوانی آمریکا در تحمیل اراده خود منجر شده است.

وضعیت فعلی ترامپ را در گذار از فاز «ادعای برتری» به فاز «مدیریت شکست» قرار داده است. او با جابجایی مداوم مسئولیت شکست، از نسبت دادن آغاز جنگ به دیگران تا فاصله‌گذاری از نتانیاهو، تلاش می‌کند هزینه‌های سیاسی را مدیریت کند. اما واقعیت میدانی تغییر نمی‌کند. جنگ علیه ایران دیگر یک پروژه منطقه‌ای نیست، بلکه به یک بحران سیستماتیک جهانی تبدیل شده که قادر است نظم اقتصادی و سیاسی جهان را به لرزه درآورد. غرب با این تجاوز به دنبال حفظ هژمونی خود بود، اما نتیجه معکوس گرفت؛ اکنون افکار عمومی جهان بیش از پیش به ضعف حقوق بین‌الملل در برابر زورگویی قدرت‌های بزرگ پی برده و ایران را به عنوان نمادی از مقاومت مؤثر می‌شناسد. این جنگ ثابت کرد که در دنیای جدید، برتری سخت‌افزاری تضمین‌کننده پیروزی نیست و اراده‌های ملت‌ها می‌تواند معادلات قدرت را به نفع خود تغییر دهد. ترامپ و هم‌پیمانانش اکنون در بن‌بستی تاریخی گرفتار شده‌اند که هر راهی که در پیش گیرند، به سقوط پرستیژ و منافعشان منجر خواهد شد.