چگونه ایران نظم منطقهای را بازتعریف کرد؟
سالهاست که نظام بینالملل، بهویژه در منطقه غرب آسیا، تحت سلطه یک الگوی واحد عمل کرده است؛ الگویی که در آن، ایالات متحده آمریکا بهعنوان قدرت فوقالعاده، قواعد بازی را تعیین میکرد و سایر کشورها، بهخصوص آنهایی که در محور مقاومت جای داشتند، ملزم به پذیرش این قواعد بودند. واشنگتن با بهرهگیری از ابزارهای نظامی، اقتصادی و رسانهای، کوشیده بود هر یک از بازیگران منطقهای را در جغرافیای سیاسی خود محصور کند و مانع از شکلگیری یک نگاه یکپارچه و شبکهای به امنیت منطقهای شود. ایران یک پرونده بود، لبنان جدا، مسائل عراق و سوریه حاشیهای، و مسئله خلیج فارس و انرژی، صرفاً یک موضوع فنی و اقتصادی تلقی میشد. اما آنچه در ماههای اخیر شاهد بودیم، فروپاشی این مدل ذهنی و شکلگیری نظمی نوین است؛ نظمی که در آن، جمهوری اسلامی ایران نهتنها بهعنوان یک بازیگر مهم، بلکه بهعنوان معمار اصلی معادلات منطقهای شناخته میشود.
استراتژی «تفکیک پروندهها» یا «جداسازی جبههها»، یکی از کهنترین ابزارهای سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه بوده است. ایده کلاسیک واشنگتن این بود که میتوان با فشار بر یک نقطه، امتیازات گستردهای کسب کرد. اگر ایران تحت فشار قرار بگیرد، از حمایت متحدانش دست میکشد. اگر حزبالله منزوی شود، محور مقاومت تضعیف میشود. اگر سوریه و عراق درگیر بحران داخلی شوند، ایران دیگر نمیتواند نفوذ منطقهای خود را حفظ کند. این استراتژی، سالها بهخوبی جواب داده بود؛ اما نه به این دلیل که ذاتاً درست بود، بلکه به این دلیل که طرف مقابل هنوز به بلوغ استراتژیک کامل نرسیده بود.
آنچه در جنگ اخیر رخ داد، پاسخ عملی به این استراتژی بود. ایران نشان داد که پروندهها نهتنها قابل تفکیک نیستند، بلکه درهمتنیدهتر از آن هستند که یک طرف بتواند بدون توجه به کلیت شبکه، بخشی از آن را مدیریت کند. هنگامی که جنگ با ایران آغاز شد، همه منتظر بودند که سایر جبههها تضعیف شوند یا از ایران فاصله بگیرند. اما اتفاقی که رخ داد، دقیقاً برعکس بود. حزبالله در جنوب لبنان، همزمان با جنگ ایران، عملیات گستردهای را علیه رژیم صهیونیستی آغاز کرد. این همزمانی، تصادفی نبود؛ بلکه نتیجه هماهنگی عمیق میان اجزای مختلف محور مقاومت بود.
رژیم صهیونیستی که انتظار داشت با تمرکز بر جنگ با ایران، بتواند سایر جبههها را مدیریت کند، خود را در موقعیتی دید که از چند جهت همزمان تحت فشار قرار داشت. حزبالله در شمال، جنبشهای مقاومت در سایر نقاط منطقه، و ایران در مرکز این محور، همگی بهصورت هماهنگ عمل میکردند. اینجاست که استراتژی تفکیک جبههها با شکستی بنیادین مواجه شد.
جمهوری اسلامی ایران در این دوره از بحران، نقشی فراتر از یک بازیگر معمولی منطقهای ایفا کرد. ایران توانست نوعی محاسبه قدرت جدید را به طرف مقابل دیکته کند که او را در بنبست راهبردی قرار میدهد. نگاهی به همزمانی مذاکرات آتشبس، فشارهای بازار انرژی، حساسیتهای تنگه هرمز، و محاصره بنادر، تصویر کلانتری را آشکار میکند. ایران توانست این واقعیت را به طرف مقابل بقبولاند که امنیت منطقهای، مقولهای تجزیهناپذیر است.
معادله جدیدی که ایران ارائه داد، برای طرف مقابل کاملاً شفاف بود: آرامش در پهنه خلیج فارس و استمرار جریان امن انرژی، مستلزم توقف تجاوزات علیه جریان مقاومت در ساحل مدیترانه و شمال فلسطین اشغالی است. این معادله، برخلاف ادعاهای آمریکا درباره قابلیت تفکیک پروندهها، نشان داد که ثبات منطقهای تنها زمانی ممکن است که کلیت شبکه امنیتی در نظر گرفته شود.
نکته راهبردی اینجاست که آمریکا در رویکرد رسمی خود، مایل نیست این پیوند را بپذیرد؛ چرا که پذیرش آن به معنای پذیرش محدودیتهای عمیق در استراتژی «مهار ایران» است. اما تداوم جنگ رژیم اشغالگر در لبنان، به قیمت تلاطم در سایر حوزههای راهبردی، به طرف آمریکایی اثبات کرد که سیاست فشردن یک نقطه برای امتیازگیری، واکنشی معکوس و پرهزینه در نقاط دیگر را در پی دارد.
یکی از مهمترین مفاهیمی که در تحلیلهای نظامی و راهبردی مطرح میشود، مفهوم «عمق راهبردی» است. این مفهوم به توانایی یک کشور یا یک شبکه از بازیگران برای پراکنده کردن فشار دشمن در سطح وسیعی از جغرافیا اشاره دارد. ایران با ایجاد و تقویت شبکهای از متحدان و نیروهای مقاومت در منطقه، عمق راهبردی بیسابقهای به دست آورده است.
در جنگ اخیر، این عمق راهبردی بهخوبی نمایان شد. هنگامی که آمریکا حمله نظامی مستقیم به ایران را آغاز کرد، انتظار داشت که ایران بهتنهایی و در یک جبهه محدود با او مواجه شود. اما ایران با بهرهگیری از شبکه متحدانش، جنگ را به جبهههای متعدد گسترش داد. محور مقاومت در لبنان، سوریه، عراق، یمن و سایر نقاط، همگی فعال شدند. این چندجانبهگرایی در عملیات، فشار سنگینی بر رژیم صهیونیستی و آمریکا وارد کرد.
نکته قابل توجه اینجاست که ایران برای ایجاد این عمق راهبردی، سالها سرمایهگذاری کرده بود. ایجاد و تقویت روابط با گروههای مقاومت، آموزش و تجهیز نیروها، و هماهنگی راهبردی میان اجزای مختلف این شبکه، نتیجه سالها برنامهریزی و تلاش است. این سرمایهگذاری بلندمدت، اکنون به ثمر نشسته و ایران توانسته از آن بهعنوان اهرمی قدرتمند در مقابل دشمن استفاده کند.
حزبالله لبنان در این بحران، نقشی بازی کرد که بسیاری از تحلیلگران انتظار آن را نداشتند. حزبالله نهتنها مانع از آن شد که توافق آتشبس به دستاویزی برای اشغال خاموش جنوب لبنان یا محدود شدن توان بازدارندگیاش تبدیل شود، بلکه شرط «توقف تجاوز» را مبنای کار قرار داد.
در گفتمان مقاومت، آتشبس به معنای عقبنشینی از اهداف بازدارنده نیست، بلکه ادامه بازدارندگی با ابزارهای سیاسی است. حزبالله این اصل را بهخوبی درک کرده بود و توانست در مذاکرات، امتیازاتی کسب کند که فراتر از آتشبس ساده بود.
بازگشت مردم به مناطق ویرانشده جنوب لبنان، حامل یک پیام سیاسی قاطع به تلآویو بود. در حالی که صهیونیستها روی ایجاد شکاف میان مردم و مقاومت بهواسطه جنگ روانی و ویرانیهای گسترده حساب باز کرده بودند، پایداری اجتماعی مردم جنوب و بازگشت شتابان آنها به خانههایشان نشان داد که پیوند قلبی جامعه لبنان با آرمان مقاومت، فراتر از خرابیهای جنگ است. این یعنی رژیم نتوانسته هدف راهبردی «پاکسازی مناطق مرزی» را محقق کند و موازنه امنیتی همچنان بر مدار پیشین برقرار است.
تحلیل واقعبینانه عملکرد رژیم صهیونیستی و آمریکا در روزهای اخیر، از تغییر رابطه دو متحد اصلی در این بحران حکایت دارد. فشارهای مقاومت توانسته رابطه واشنگتن و تلآویو را از حمایت مطلق در جنگ، به وضعیت پرهزینه «مدیریت بحران» تنزل دهد.
اگر از پشت پرده چشم بپوشیم و اخبار منتشرشده در ظاهر را بپذیریم، نهادهای قدرت در آمریکا در مقاطعی، اسرائیل را از گسترش بمبارانها منع کردهاند. این منع، حتی اگر موقتی و ناشی از ملاحظات تاکتیکی باشد، باز هم مساله گویای آن است که هزینههای امنیتی و سیاسی ادامه تجاوز، برای حامیان رژیم نیز بیش از منافع احتمالی آن شده است.
جمهوری اسلامی در اینجا بهعنوان قدرت شبکه، نیازی به حضور در تکتک میدانها به شکل کلاسیک ندارد. همین که شبکه متحدان منطقهای بتواند بهتنهایی از یکسو، هزینه ماجراجوییهای رژیم صهیونیستی را تا سطح مدیریت اضطراری بالا ببرد و از سوی دیگر، جریان جهانی انرژی را با امنیت راهبردی منطقه گره بزند، به معنای دست بالای تهران در معماری منطقه است.
یکی از مهمترین سؤالاتی که در تحلیلهای این دوره مطرح میشود، این است که آیا تحولات اخیر، گذرا هستند یا ساختاری؟ آیا ایران پس از پایان بحران، به جایگاه قبلی بازخواهد گشت یا این تغییرات، دائمی و ساختاری خواهند بود؟
پاسخ به این سؤال، مستلزم نگاهی دقیقتر به ماهیت تغییرات رخداده است. آنچه ایران در این دوره به دست آورده، صرفاً یک پیروزی تاکتیکی نبوده، بلکه تغییری بنیادین در موازنه قدرت منطقهای است. حاکمیت ایران بر تنگه هرمز، که اکنون بهصورت عملی تثبیت شده، بهخودیخود یک واقعیت تغییرناپذیر در نظم بینالملل است. گذشت زمان، مشروعیت ایران را به یک حق تثبیتشده تبدیل خواهد کرد که هیچ قدرت خارجی قادر به چالش کشیدن آن نخواهد بود.
همچنین، آنچه مسلم است، روشهای قدیمی آمریکا مانند حمله نظامی و تحریم اقتصادی، نتوانست اراده طرف مقابل را بشکند. این شکست، نه یک حادثه مقطعی، بلکه نشانهای از تغییر بنیادین در توازن قدرت منطقهای است. محور مقاومت به نقطهای رسیده که دشمن برای متوقف کردن جنگ، مجبور است با جریانهای مقاومت وارد معامله شود.
تجربه ماههای اخیر، درسهای ارزشمندی برای درک نظم جدید منطقهای دارد. نخست اینکه، در دنیای امروز، قدرت نظامی بهتنهایی نمیتواند اراده سیاسی طرف مقابل را تغییر دهد. دوم اینکه، شبکهسازی و ایجاد عمق راهبردی، مؤثرترین راهبرد در مقابل قدرتهای بزرگ است. سوم اینکه، انسجام درونی و هماهنگی میان اجزای مختلف یک محور، عاملی تعیینکننده در پیروزی است.
آنچه مسلم است، ایران با مدیریت هوشمندانه این بحران، از دفاع صرف خارج و به کنشگر فعال تبدیل شده است. این کنشگری فعال، بهویژه در حوزه معماری امنیت منطقهای، ایران را به بازیگری غیرقابلچشمپوشی تبدیل کرده است. دیگر هیچ توافق منطقهای بدون در نظر گرفتن منافع و مواضع ایران امکانپذیر نیست و این، بزرگترین دستاورد راهبردی جمهوری اسلامی در این دوره از بحران است.
عصر سلطه و هژمونی یکجانبه در منطقه غرب آسیا، به پایان رسیده است. اکنون دوران موازنه و همزیستی مسالمتآمیز، بر اساس احترام متقابل و در نظر گرفتن منافع تمام بازیگران، آغاز شده است؛ و ایران، بهعنوان قدرتی که این تغییر را رقم زده، نقش تعیینکنندهای در شکلدهی به این نظم نوین خواهد داشت.


