چرخش استراتژیک ایالات متحده؛ افول تکقطبی و ظهور هویت فرهنگی جدید
خلاصه:
سند جدید راهبرد امنیت ملی آمریکا در دوران ترامپ نشاندهنده کنارهگیری این کشور از نقش «پلیس جهانی» و تمرکز بر اولویتهای داخلی و رقابت با چین است. این تغییر رویکرد زنگ خطر افول نظم تکقطبی پس از جنگ سرد را به صدا درآورده و به سمت شکلگیری جهانی چندقطبی پیش میبرد. حمایت بیقیدوشرط از رژیم صهیونیستی در خاورمیانه بهعنوان نقطه ثابتی در سیاستهای ایالات متحده مطرح میشود، در حالی که جمهوری اسلامی به این چالشها بهعنوان فرصتی برای بازتعریف هویت و فرهنگ خود و ارائه یک الگوی بدیل زیست پاسخ میدهد. در افق آینده، موفقیت ملتها به توانایی آنها در تحلیل تحولات جهانی و ارائه پروژههای فرهنگی جذاب بستگی دارد.
سند جدید راهبرد امنیت ملی آمریکا در دوران ترامپ، روایتی گویا از خستگی یک ابرقدرت است. کشوری که دو دهه را با جنگهای پرهزینه و بیحاصل در غرب آسیا سپری کرد، اکنون آشکارا از نقش «پلیس جهانی» کناره میگیرد. محور این سند، «اول آمریکا» است: بازسازی صنعت داخلی، حفاظت از مرزها و تمرکز بر رقابت با چین. این تغییر جهت، تنها یک تاکتیک نیست؛ زنگ افول نظم تکقطبی پس از جنگ سرد را به صدا درآورده است. جهان به سمتی میرود که در آن، دیگر یک هژمون مطلق وجود ندارد و قدرت میان چند قطب پراکنده میشود. اما این گذار آرام نخواهد بود.
در این نقشه جدید سیاسی جغرافیایی، یک نقطه ثابت و شاید تنها نقطه ثابت واشنگتن در منطقه آشوبزده غرب آسیا، حمایت بیقیدوشرط از رژیم صهیونیستی است. تحلیل ایران از این سند نیز بر همین نکته تأکید دارد: سند امنیت ملی ترامپ، در عمل سند امنیت ملی تلآویو است. این امر، تقابل دیرینه را در قالبی تازه تثبیت میکند. از نگاه رقبایی مانند روسیه، این عقبنشینی آمریکا فرصتی استراتژیک است، حال آنکه متحدان سنتی در اروپا، از توصیف تند و تحقیرآمیز واشنگتن از «افول تمدنی» قاره سبز خشمگیناند. صحنه بینالملل، صحنه بازآرایی قدرتها و شکلگیری اتحادهای جدید است.
با این حال، نبرد آینده تنها در میدان دیپلماسی و نظامی رقم نمیخورد. همزمان با این جابهجایی در سختافزار قدرت، نبردی عمیقتر در عرصه نرمافزار هویت و فرهنگ جریان دارد. نظام سلطه پیشین، زمانی که از عهده مدیریت مستقیم و پرهزینه جهان برنمیآید، سلاح فرهنگ را از رو میبندد. این تهاجم، دیگر لزوماً با چکمه نظامی نیست، بلکه با تبلیغ یک «سبک زندگی» جهانیشده پیش میآید. نمادهایش را میتوان در هیاهوی تجاری «بلک فرایدی» دید که قناعت را به حراج میگذارد، در عشق سطحی و مصرفزده «ولنتاین» که روابط عمیق انسانی را تحقیر میکند، و در کالاییسازی تمامعیار «زن» در رسانههای جریان اصلی که کرامت انسانی را به یک سوژه بصری تقلیل میدهد. هدف، ایجاد «انسان جهانی» یکسانشدهای است که ریشه در هیچ خاک و فرهنگی نداشته باشد و تنها مصرف کند.
پاسخ جمهوری اسلامی به این هجوم دووجهی – هم عقبنشینی ژئوپلیتیک رقیب و هم تهاجم فرهنگی آن – یک بازخوانی هوشمندانه و ریشهای از هویت خویش است. این پاسخ، نه یک انزوا و نه یک تقلید، که ارائه یک «الگوی بدیل زیست» است. در کانون این الگو، نگاهی متعالی و انقلابی به «زن» قرار دارد، نه به عنوان موضوعی حاشیهای، بلکه به عنوان «محور معنا». در این خوانش، زن، هسته آفرینشگر زندگی و جریانبخش حیات طیبه است. حضورش سوژه اصلی داستان جامعه است، نه ابژه نگاه مصرفی. این نگاه، پاسخی هستیشناختی به ابتذال حاکم بر فرهنگ جهانیشده است. از سویی با تقدسزدایی از بدن زن مقابله میکند و از سوی دیگر، فضایی امن برای شکوفایی استعدادهای او در عرصههای اجتماعی، هنری و علمی فراهم میآورد.
در افق چندقطبی پیش رو، بازیگرانی پایدار خواهند ماند که دو توانایی را همزمان داشته باشند: نخست، توان تحلیل هوشمندانه تحولات جهان و عمل در چارچوب منافع ملی در این میدان پیچیده (همانگونه که سند آمریکا و پیامدهایش رصد شد). دوم و شاید مهمتر، داشتن یک پروژه فرهنگی-تمدنی جذاب و قوامیافته برای شهروندان خود. پروژهای که بتواند در برابر طوفان یکسانساز جهانیسازی، پناهگاه هویت و معنا باشد و پاسخی قانعکننده به پرسش از «چگونگی زندگی» ارائه دهد. تقابل امروز، اگرچه در صحنههایی مانند انرژی و موشک خودنمایی میکند، اما در عمق خود، نبردی بر سر تعریف «زندگی ارزشمند» و «جایگاه انسان» در جهان متلاطم امروز است. آینده از آن ملتهایی است که هم چابک در عرصه جهانی حرکت کنند و هم ریشه در خاک غنی تمدن خود داشته باشند.


