نظم نوین در غرب آسیا؛ از توهم قدرت تا مدیریت میدانی
نوشتار پیش رو تلاشی است برای ارائه تحلیلی نو و یکپارچه از تحولات اخیر که فارغ از وفاداری به گزارههای خبری صرف، به بررسی لایههای پنهان و آشکار یک تقاطع تاریخی میپردازد. مخاطب این سطور، اهل تفکر و تعمق است و از این رو، کلمات با دقت و بر اساس شواهد عینی و روندهای قابل ردیابی، کنار هم چیده شدهاند تا تصویری منسجم از وضعیت کنونی ارائه دهند.
گذشته از آنچه در ظاهر جریانهای خبری میگذرد، آنچه این روزها در غرب آسیا رقم میخورد، چیزی فراتر از یک مناقشه مرزی یا یک بنبست دیپلماتیک است. رویدادهای جنوب لبنان و تحولات پیرامون آن، حکایت از سرآغاز یک بازتعریف بنیادین از مفاهیم قدرت، بازدارندگی و مشروعیت در نظام بینالملل دارد. زمانی که یک طرف مناقشه، یعنی رژیم صهیونیستی، در اقدامی بیسابقه، با وجود پذیرش ظاهری آتشبس، به اشغال اراضی جدید در جنوب لبنان مبادرت میورزد و طرف دیگر، یعنی حزبالله، با نمایشی از انسجام و قدرت میدانی، هزینه این تجاوز را به طرز چشمگیری افزایش میدهد، این صحنه بیش از آنکه یک درگیری نظامی باشد، نمایشی از اضمحلال یک نظم امنیتی پیشین است. در این میان، نقش آمریکا به عنوان ضامن و میانجی، با چنان دوگانگی روبهرو شده که دیگر نمیتوان آن را صرفاً یک «نقض عهد» تلقی کرد، بلکه باید آن را «فروپاشی کارکردی» یک ابرقدرت در مهار بحرانهای آفریدهشده توسط خود دانست.
این رفتار که از یک سو با شعار توقف جنگ و از سوی دیگر با چراغ سبز عملی به متجاوز، یعنی رژیم صهیونیستی، برای ادامه کشتار در جنوب لبنان همراه است، نه تنها اعتبار واشنگتن را در قامت یک میانجی خنثی به چالش میکشد، بلکه نشان از یک ناتوانی راهبردی در مدیریت متحدان خود دارد. اظهارات متناقض مقامات کاخ سفید در مورد خروج یا عدم خروج اسرائیل از خاک لبنان، یا تهدید همزمان ایران به بمباران از یک سو و التماس برای مذاکره از سوی دیگر، این واقعیت را عریان میسازد که ایالات متحده در دام یک دوگانگی رفتاری گرفتار شده است که ناشی از عدم موفقیت در دستیابی به اهداف اعلامی جنگ رمضان است. در میدان عمل، جنگی که قرار بود «کوتاه و قاطع» باشد، به فرسایشی پرهزینه تبدیل شد و اکنون سیاستمداران و راهبردپردازان آمریکایی برای توجیه آن، نه به پیروزیهای نظامی که به شاخصهای اقتصادی و نگرانی از رکود جهانی استناد میکنند. این تغییر گفتمان، از «صلح از طریق قدرت» به «صلح برای فرار از ورشکستگی»، گویای یک شکست الگوواره است که در آن دیگر پایههای بازدارندگی مبتنی بر تهدید صرف کارایی خود را از دست داده و جای خود را به محاسبات پیچیدهتر اقتصادی و سیاسی داده است.
در چنین فضایی، ابزار بازدارندگی جمهوری اسلامی ایران یعنی کنترل بر شاهرگ حیاتی تنگه هرمز، نقشی کلیدی در بازتعریف معادلات پیدا کرده است. این اقدام که در واکنش به نقض آشکار بندهای تفاهم صورت گرفت، نشان داد که اهرمهای فشار در عالم واقعیت، فراتر از میز مذاکره و در گرو کنترل بر نقاط کور قدرت جهانی تعریف میشوند. بستن این آبراه، صرفاً یک اقدام نظامی یا اقتصادی نیست؛ بلکه پیامی بیواسطه به نظام سلطه است مبنی بر اینکه «قواعد بازی» دیگر یکطرفه نیست و هزینه عبور از خطوط قرمز، مستقیماً بر پیکره اقتصاد جهانی و آرامش والاستریت تحمیل خواهد شد. این اقدام که با واکنشهای عصبی و التماسآمیز مقامات غربی همراه شد، در واقع اعتراف تلویحی آنان به این حقیقت بود که دیگر نمیتوانند به سادگی گذشته و با توسل به زور و تحریم، اراده یک ملت را شکست دهند. در واقع، جمهوری اسلامی ایران با در هم آمیختن «بازدارندگی میدانی» در لبنان با «اهرم اقتصادی» در تنگه هرمز، نشان داد که درک آن از قدرت، جامعتر و چندبعدیتر از تصورات رایج در محافل دیپلماتیک غرب است و دقیقاً همین نگاه، محاسبات راهبردی دشمن را از مدار معمول خارج کرده و آن را در موضعی انفعالی و واکنشی قرار داده است.
فراتر از نبرد نظامی و اهرمهای اقتصادی، آنچه این دوره را از ادوار مشابه متمایز میسازد، شکاف راهبردی عمیقی است که میان دولتهای غربی و رژیم صهیونیستی پدیدار شده است. گویی این بحران، ماهیت تناقضآلود روابط آمریکا و اسرائیل را به بوته آزمایش گذاشته است؛ جایی که حمایت همهجانبه تسلیحاتی و سیاسی با نگرانی از پیامدهای یک جنگ تمامعیار که امنیت منطقهای و منافع کلان واشنگتن را به خطر میاندازد، در تعارض قرار گرفته است. این شکاف که دیگر پشت درهای بسته قابل پنهانکردن نیست، فرصتی بینظیر برای بازبینی معادلات منطقهای فراهم آورده است. کشورهای منطقه که زمانی نگاهشان به چتر امنیتی آمریکا بود، اکنون با چشمانی بازتر به ارزیابی وضعیت مینشینند و ضرورت بازتعریف روابط خود را با قدرتهای نوظهور، به ویژه جمهوری اسلامی ایران که ثبات خود را در طوفانهای منطقهای حفظ کرده، درک میکنند. بنابراین، آنچه در جنوب لبنان و حوالی تنگه هرمز میگذرد، تنها یک تقابل نظامی نیست؛ بلکه مشق نگارش یک نظم جدید است؛ نظمی که در آن دیگر صرفاً قدرت نظامی و مالی کافی نیست، بلکه «عقلانیت انقلابی»، «مدیریت هوشمندانه بحران» و «درک عمیق از نقاط آسیبپذیر دشمن» است که صفحه شطرنج سیاست بینالملل را دگرگون میسازد و افقهای جدیدی را فراروی ملتهای آزاده و عدالتخواه جهان میگشاید.
این تحولات، ضمن آشکار ساختن محدودیتهای قدرتهای فرامنطقهای، نشان داد که دوران «تکصدایی» در معادلات امنیتی غرب آسیا به سر رسیده و اکنون زمان آن است که با زبانی دیگر و بر اساس منافع متقابل، فصل تازهای از روابط منطقهای رقم بخورد؛ فصلی که در آن، هرگونه بدعهدی با هزينههای گزاف و غیرقابل جبرانی روبهرو خواهد شد و صلح و ثبات، نه در سایه زورگویی، که در بستر احترام متقابل و توازن قوا معنا مییابد.


