ناکامی راهبردی آمریکا در برابر ایران و تغییر تاکتیک از جنگ به میز مذاکره

شما اینجا هستید

ناکامی راهبردی آمریکا در برابر ایران و تغییر تاکتیک از جنگ به میز مذاکره
 
دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، در اظهاراتی که کمتر کسی انتظارش را داشت، به صراحت فاش کرد که کاخ سفید از تکرار تجربه تلخ عملیات طبس در دوران جیمی کارتر هراس داشته است. او گفت که طرح اعزام نیروهای ویژه برای تصاحب ذخایر هستهای ایران بررسی شد، اما او نخواسته است به سرنوشت کارتر دچار شود. این اعتراف که از زبان یک رئیس جمهور آمریکایی بیان میشود، چیزی فراتر از یک سخن عادی است. این جمله نشان میدهد که مهمترین هدف اعلامی واشنگتن در تقابل اخیر با ایران - یعنی دستیابی به اورانیوم غنی‌شده - از مسیر نظامی به هیچوجه دست یافتنی نبوده است.
در عمل نیز میدان نبرد این واقعیت را تأیید کرد. در جریان جنگ رمضان، آنچنان که گزارشهای میدانی نشان میدهد، نیروهای مسلح ایران توانستند چندین هواگرد پیشرفته آمریکایی را ساقط کنند و زنجیرهای از عملیاتهای پرهزینه را به مهمانان ناخوانده تحمیل نمایند. تصاویر به جای مانده از آن روزها، یادآور شکست طبس در دهه پنجاه شمسی بود. فرمانده پیشین نیروی نظامی آمریکا در اروپا نیز با صراحت بیشتری سخن گفت و ادعای ترامپ درباره امکان تصاحب اورانیوم ایران بدون درگیری را نمونه بارز کذبگویی دانست. به گفته او، اگر آمریکا چنین توانایی داشت، تا پیش از این آن را عملی کرده بود.
در همین زمینه، شهرام خلدی، تحلیلگر نزدیک به جریان سلطنتطلب، ناخواسته به این واقعیت اذعان کرد که ترامپ نمیخواهد دهها یا صدها نیروی نخبه آمریکایی که هزینه آموزش هر یک از آنها به صدها هزار دلار میرسد، توسط سپاه پاسداران کشته شوند. او گفت که افکار عمومی آمریکا با افزایش تلفات نظامی از هم میپاشد. این سخنان که از زبان یک ضد انقلاب بیان میشود، عملاً تأیید میکند که گزینه نظامی برای خارج کردن اورانیوم غنی‌شده ایران نه ساده و کم هزینه، بلکه زمینهای برای یک بحران بزرگ برای کاخ سفید است.
اسرائیل نیز که خود را شریک راهبردی آمریکا در این ماجرا میداند، از این ناکامی بیرون نمانده است. بنیامین نتانیاهو، با وجود ادعای موفقیت در جنگ علیه ایران، اذعان کرد که پرونده هنوز بسته نشده است. جمله کلیدی او این بود که اورانیوم غنی‌شده همچنان وجود دارد و باید از ایران خارج شود. این عبارت به روشنی نشان میدهد که مهمترین هدف اعلامی واشنگتن و تلآویو در جنگ رمضان محقق نشده است. اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، نیز تأکید کرد که تا زمانی که ایران با تحویل اورانیوم بسیار غنی‌شده موافقت نکند، خبری از لغو تحریمها نخواهد بود. این موضع نشان میدهد که آمریکا اکنون تلاش میکند از ابزار فشار اقتصادی و مذاکره برای رسیدن به هدفی استفاده کند که در میدان تقابل مستقیم به آن دست نیافته است.
در برابر این جریان، ایران موضعی صریح و روشن اتخاذ کرده است. اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه، تصریح کرد که اورانیوم غنی‌شده ایران به هیچ عنوان منتقل نخواهد شد و این ماده برای جمهوری اسلامی یک دارایی راهبردی محسوب میشود. این ایستادگی، تصویری روشن از یک بنبست راهبردی را ترسیم میکند. ترامپ از یک سو همچنان شعار دستیابی به اورانیوم غنی‌شده ایران را تکرار میکند، اما از سوی دیگر خود او اعتراف کرده است که از تکرار تجربهای شبیه طبس هراس داشته است. آمریکا و اسرائیل نتوانستند به هدف اصلی خود یعنی تصاحب ذخایر اورانیوم غنی‌شده ایران از طریق فشار و تهدید نظامی برسند و اکنون همان مطالبه را در قالب مذاکره و اهرمهای سیاسی دنبال میکنند.
این جابهجایی از میدان تقابل به میز مذاکره، بزرگترین نشانه ناکامی راهبردی واشنگتن در پرونده هستهای ایران به شمار میرود. ناکامی که حتی در اظهارات مقامات و تحلیلگران آمریکایی و اسرائیلی نیز به شکلی ناخواسته بازتاب یافته است. حال باید پرسید که در چنین وضعیتی، ماهیت مذاکره پیشنهادی چیست؟ آیا دیپلماسی صرفاً مسیری برای حل اختلافات است یا ابزاری برای مدیریت زمان و کاهش سطح هوشیاری طرف مقابل؟
تحلیل روند تحولات نشان میدهد که در تلاقی پیچیده میان دیپلماسی و نبرد، میز مذاکره به عنوان یکی از جبهه های اصلی میدان عمل میکند. در این وضعیت، الگوی کلاسیک که مذاکره را ابزاری برای کاهش تنش میبیند، جای خود را به راهبردی به نام دیپلماسی در سایه غافلگیری داده است. در این چارچوب، فرآیند گفتوگو دیگر صرفاً مسیری برای حل اختلافات نیست، بلکه به ابزاری برای ایجاد فرصتهای تاکتیکی برای عملیاتهای نظامی تبدیل میشود. یکی از خطرناکترین ابعاد این تقابل، استفاده از نقاب دیپلماتیک برای اجرای عملیاتهای قطع سر یا حملات به سطوح عالی فرماندهی است. زمانی که طرفین درگیر مذاکرات آتشبس هستند، یک شکاف امنیتی در سطح هوشیاری رزمی ایجاد میشود که میتواند برای دشمن به عنوان فرصتی طلایی جهت انجام حملات غافلگیرانه عمل کند.
 
حملات رژیم صهیونیستی به فرماندهان و زیرساختهای حساس در میانه مذاکرات، نشاندهنده یک حرکت راهبردی برای تغییر واقعیتهای میدانی پیش از امضای هرگونه توافق است. هدف در اینجا، نه تنها از بین بردن توان نظامی، بلکه تخریب ساختار فرماندهی و کنترل است تا در لحظه حساس انتقال از جنگ به صلح، قدرت چانهزنی طرف مقابل به حداقل برسد. در این میان، پرسش درباره نفع ایران از حضور در چنین مذاکراتی، هسته اصلی تحلیلهای راهبردی را تشکیل میدهد. اگرچه حضور در مذاکره در برابر حملات غافلگیرانه میتواند ریسک بالایی داشته باشد، اما از منظر مدیریت بحران، این فرآیند میتواند به عنوان ابزاری برای خرید زمان جهت بازسازی توان دفاعی و ترمیم آسیبهای ناشی از درگیریهای قبلی عمل کند. افزون بر این، دیپلماسی میتواند مانعی برای شتابزدگی در وقوع یک جنگ همهجانبه باشد که هزینههای آن برای تمامی بازیگران فراتر از توان تحمل است.
وضعیت فعلی را باید یک تعادل شکننده تحت فشار دانست که در آن آتشبس نه به معنای پایان درگیری، بلکه به عنوان یک استراحت تاکتیکی تعبیر میشود. در این بازی دوگانه، پیروزی نه با امضای متونی که در اتاقهای دربسته نوشته میشوند، بلکه با میزان قدرت مانور میدانی در لحظه قطع شدن پیوند میان دیپلماسی و قدرت نظامی تعیین میگردد. آمریکا که نتوانسته از طریق جنگ به اورانیوم ایران دست یابد، اکنون امید دارد تا پای میز مذاکره آنچه را در میدان از دست داده، بازپس گیرد. اما تجربه تاریخی نشان داده است که هرگاه فشار خارجی به نقطه بحرانی رسیده، ایران نه تنها عقبنشینی نکرده، بلکه با جهشی کیفی به صحنه بازگشته است.
ترامپ برای آنکه به کارتر دوم تبدیل نشود، از حمله زمینی به ایران خودداری کرد، اما اکنون در باتلاقی تازه گرفتار آمده است، مذاکرهای که پیش از آغاز، طرف مقابل قواعد آن را نپذیرفته و هدف اصلی آن یعنی تحویل اورانیوم، یک خط قرمز آشکار است. مسئولان ایران به خوبی میدانند که اعتراف ترامپ به ناتوانی نظامی، بزرگترین برگ برنده آنها پشت میز مذاکره است. دشمنی که از ورود به خاک ایران هراس دارد، چگونه میتواند در مذاکره ایران را به تسلیم وادارد؟ پاسخ در میدان نبرد داده شده است و حالا باید در اتاق دیپلماسی نیز همان پاسخ تکرار شود.