منطق تهران در برابر تاکتیک‌های واشنگتن

شما اینجا هستید

منطق تهران در برابر تاکتیک‌های واشنگتن
در میانه تحولات پرشتاب سیاست خارجی، آنچه در پس پرده گفتگوهای ایران و آمریکا می‌گذرد، با روایت رسانه‌های بین‌المللی فاصله‌ای چشمگیر دارد. برخلاف اخبار منتشر شده، هنوز هیچ توافق الزام‌آوری شکل نگرفته است. مشکل اصلی را باید در دو لایه مجزا اما به شدت در هم تنیده جستجو کرد: لایه متن و لایه فرامتن. در لایه متن، تهران موضعی صریح و تغییرناپذیر دارد. سند نهایی باید آینه‌ای تمام‌نما از شکست واشنگتن و پیروزی ایران در نبرد تحمیلی  اخیر باشد. به سخن دیگر، هر خواننده‌ای که متن را پیش چشم بگذارد، باید بی کم و کاست دریابد که کدام طرف میدان را واگذار کرده و کدام طرف فاتح آن بوده است. چنین سندی، از نگاه تصمیم‌گیران ایرانی، نمی‌تواند تهی از امتیازهای اساسی از سوی طرف شکست خورده باشد. افزون بر این، متن باید چنان مستحکم و دقیق تنظیم شود که هر روزنه‌ای برای سوء استفاده آتی دشمن، برای همیشه مسدود بماند.
 
اما در کنار این وسواس متنی، موضوعی عمیق‌تر نیز وجود دارد که شاید سنگینی آن بر کل فرایند، کمتر از خود واژگان توافق نباشد. آن موضوع، بی‌اعتمادی است؛ بی‌اعتمادی‌ای که نه تنها از میان نرفته، که در پرتو رخدادهای روزهای اخیر، ژرفا و گستره‌ای تازه یافته است. این بی‌اعتمادی اکنون دیگر در نقطه صفر قرار ندارد، بلکه به محدوده منفی گام نهاده است. پرسش بنیادینی که بی‌وقفه در ذهن تحلیلگران و تصمیم‌سازان ایرانی طنین می‌اندازد، این است که آیا با دولتی می‌توان پای میز توافق نشست که پیشینه‌اش انباشته از پیمان‌شکنی و خصومت است؟ آیا می‌توان به متنی اعتماد کرد که امضای کسی پای آن می‌نشیند که دستش به خون امام شهید آلوده است؟ پاسخ به این تردیدها، مسیر گفتگوها را روشن می‌کند. انگیزه تهران از نشستن پای میز مذاکره، نه اعتماد به طرف مقابل و نه خوش‌بینی به صلحی جاودانه، بلکه تلاشی حساب‌شده برای بیرون کشیدن حقوق پایمال‌شده ملت از چنگال دشمن و ثبت رسمی پیروزی در میدان نبرد است.
 
جبهه رسانه‌ای نیز بخشی جدایی‌ناپذیر از این نبرد تمام‌عیار است. رسانه‌های غربی، به ویژه آنان که در مدار محافل صهیونیستی می‌چرخند، با انتشار خبرهای جهت‌دار، می‌کوشند وانمود کنند که کار به پایان رسیده و توافق در آستانه امضاست. تحلیلگران هوشیار اما این حرکت را بخشی از یک پروژه گسترده فریب می‌دانند که هدفش دستکاری در محاسبات ذهنی مردم و نخبگان ایرانی است. شواهد میدانی اما تصویری وارونه را فریاد می‌زند. این آمریکاست که هر روز، از مجاری گوناگون، برای رسیدن به توافق التماس می‌کند و این ایران است که با اتکا به جایگاه قدرتمند خود، از نهایی کردن سند تا زمان تحقق کامل شروطش سر باز می‌زند. بدیهی است که توییت‌های مقامات آمریکایی یا تیترهای اغراق‌آمیز رسانه‌هایی مانند اکسیوس، نمی‌تواند معیار سنجش حقیقت در موضوعاتی باشد که با سرنوشت و امنیت ملی یک کشور گره خورده است.
 
واکاوی رفتار رئیس جمهور آمریکا در این برهه، الگویی معنادار را آشکار می‌کند. او به خوبی می‌داند که در بستر متن مذاکره، جنگ را باخته است. در نتیجه، تمام کنش‌های فرامتنی او، از لفاظی‌های توخالی و عملیات‌های نظامی محدود گرفته تا تحرکات منطقه‌ای، تنها یک هدف را دنبال می‌کند: پوشاندن شکست راهبردی و گریز از تصویر یک بازنده تحقیرشده. نمونه روشن این فرافکنی، ادعای واهی او مبنی بر محاصره تنگه هرمز توسط ناوگان آمریکاست. همگان می‌دانند که این جمهوری اسلامی است که با اشراف کامل بر این آبراه حیاتی، نبض تردد کشتی‌ها را در دست دارد. طرفی که تا این پایه در تحریف آشکار حقیقت پیش می‌رود، چگونه می‌تواند در اجرای تعهدات احتمالی آینده، قابل اعتماد باشد؟
 
چارچوب توافقی که ایران بر آن پافشاری می‌کند، دگرگونی بنیادین در معادله قدرت را به نمایش می‌گذارد. بر پایه این چارچوب، تهران در حوزه هسته‌ای، هیچ امتیازی به طرف مقابل نمی‌دهد و تعهدی فراتر نمی‌پذیرد. در مقابل، این ایران است که فهرستی از خواسته‌های حیاتی در حوزه‌های اقتصادی و راهبردی را روی میز گذاشته است. تعلیق تحریم‌های خفه‌کننده نفتی، لغو محاصره اقتصادی، آزادسازی دارایی‌های بلوکه‌شده ملت و پایان بخشیدن به آتش جنگ در تمامی جبهه‌ها، از جمله لبنان، بخشی از این مطالبات است. نکته ظریف و هوشمندانه در این منطق آن است که حتی اگر این توافق نیز در آینده توسط طرف آمریکایی نقض شود و به سرنوشت برجام دچار گردد، ایران در حوزه هسته‌ای چیزی از کف نداده و در حوزه اقتصادی نیز منابعی را اندوخته که می‌تواند با تکیه بر آن‌ها، برای رویارویی بعدی آماده شود. از این منظر، توافق نه یک نقطه پایان خوش‌بینانه، که ابزاری عمل‌گرایانه برای خریدن زمان و گردآوری توان به منظور نبردهای آتی است.
در عرصه منطقه‌ای، تلاش آمریکا برای فشار بر رژیم صهیونیستی جهت گسترش دامنه جنگ در لبنان، یک تاکتیک نخ‌نما برای جبران ناکامی در میز مذاکره است. با این وجود، پیوندهای راهبردی ایران و حزب‌الله لبنان چنان مستحکم است که این بازی‌ها نمی‌تواند خللی در آن ایجاد کند.
اکنون توپ در زمین طرفی است که باید سرنوشت این رویارویی را رقم بزند. سه مسیر پیش روست: بازگشت به یک درگیری گسترده، پذیرش شروط ایران و حصول توافق، یا تداوم وضعیت فرسایشی نه جنگ و نه صلح. این وضعیت سوم، به هیچ روی با منافع ملی سازگار نیست و اگر طرف مقابل توان خروج از آن را نداشته باشد، این ایران خواهد بود که با قدرتی برآمده از میدان، به این بلاتکلیفی پایان می‌دهد.