معادله‌ی نابودی هیمنه؛ از تحلیل‌های نظری تا واقعیت‌های میدانی

شما اینجا هستید

معادله‌ی نابودی هیمنه؛ از تحلیل‌های نظری تا واقعیت‌های میدانی
 
درک عمیق وقایع اخیر، نیازمند عبور از گزارش‌های خبری صرف و ورود به لایه‌های فراتحلیلی است که تلاقی نظریه‌های روابط بین‌الملل با واقعیت‌های میدانی را آشکار می‌سازد. آنچه در جنگ کنونی شاهد آن هستیم، صرفاً یک درگیری نظامی معمول نیست؛ بلکه فروپاشی یک پارادایم قدرت و آشکار شدن شکاف عمیق میان «بلوف سیاسی» و «توان عملیاتی» است. از منظر نظریه‌پردازانی چون جان مرشایمر، ایالات متحده آمریکا وارد یک ورطه‌ی استراتژیک شده است که در آن نه تنها اهداف کلان خود محقق نخواهد شد، بلکه اعتبار و سرمایه‌ی نمادین چند دهه‌ی خود را نیز قربانی خواهد کرد. این تحلیلگر برجسته معتقد است که جنگ کنونی، محصول طراحی لابی صهیونیستی و عدم استقلال رئیس‌جمهور آمریکا است، جنگی که فاقد هرگونه توجیه منافع ملی برای واشنگتن بوده و تنها به نفع رژیم اشغالگر قدس تمام می‌شود.
در کانون این استراتژی شکست‌خورده، هدفی غیرواقعی قرار دارد: تغییر رژیم در ایران. محاسبات آمریکایی مبتنی بر این فرضیه‌ی ساده‌لوحانه بود که با حذف فیزیکی رهبر انقلاب و ضربه به زیرساخت‌ها، ساختار سیاسی ایران فرومی‌پاشد و جامعه‌ی ایران دچار هرج‌ومرج می‌شود. اما واقعیت میدانی نشان داد که این محاسبات، بر پایه‌ی درک ناقصی از «انسجام اجتماعی» و «بافت قدرت» در ایران بنا شده بود. همان‌طور که مرشایمر پیش‌بینی کرده بود، اهدافی نظیر نابودی توان موشکی یا قطع ارتباطات منطقه‌ای ایران، بدون تغییر ساختار حاکمیت محقق نمی‌شوند و تلاش برای تغییر این ساختار نیز به دلیل استحکام درونی و پشتوانه‌ی مردمی، در عمل غیرممکن است. بنابراین، آمریکا درگیر جنگی شده است که خروجی آن جز فرسایش قدرت و خسارات سنگین سیاسی و اقتصادی نخواهد بود.
در سوی دیگر میدان، واقعیت‌های نظامی به گونه‌ای دیگری رقم خورده‌اند که تحلیل‌های نظری را تأیید و تکمیل می‌کنند. گذشت زمان، به نفع ایران عمل کرده است. روایت‌های اولیه‌ی آمریکایی مبنی بر داشتن «توان نامحدود»، خیلی زود با محدودیت‌های ذخایر مهمات و هزینه‌های سرسام‌آور عملیاتی در برخورد قرار گرفت. ایران با هوشمندی راهبردی، به جای درگیر شدن در یک جنگ فرسایشی مستقیم و تمام‌عیار، الگوی «مقاومت فعال» و «پاسخ‌های مرحله‌ای» را در پیش گرفت. آمار و ارقام حاکی از آن است که ریتم عملیاتی ایران در این جنگ، فراتر از تجربه‌های قبلی بوده و توانسته است با موج‌های پیاپی حمله، هم پایگاه‌های آمریکا در منطقه را هدف قرار دهد و هم عمق استراتژیک رژیم صهیونیستی را به لرزه درآورد.
نکته‌ی حائز اهمیت در فراتحلیل وضعیت میدانی، تغییر تدریجی کیفیت دفاع و تهاجم ایران است. در روزهای ابتدایی، تمرکز بر خنثی‌سازی سامانه‌های پدافندی و راداری دشمن بود، اما با گذشت زمان و ایجاد نقاط کور در شبکه‌ی شناسایی آمریکا، ایران توانست دقت و کارایی حملات خود را به شکل محسوسی افزایش دهد. این امر نشان‌دهنده‌ی بلوغ در منظومه‌ی دفاعی کشور است که توانسته است با مدیریت منابع و ترکیب هوشمندانه‌ی موشک‌ها و پهپادها، نه‌تنها دوام بیاورد، بلکه دشمن را در وضعیتی قرار دهد که راه به جایی ندارد. انهدام زیرساخت‌های راداری دشمن، عملاً زره امنیتی آمریکا و اسرائیل را سوراخ کرده و فضایی را فراهم آورده است که در آن ابزارهای کم‌هزینه‌تر اما مؤثرتر، می‌توانند ضربات جبران‌ناپذیری وارد کنند.
این وضعیت میدانی دقیقاً همان چیزی است که نظریه‌پردازان به عنوان «بحران دوربرگردان» از آن یاد می‌کنند. آمریکا در شرایطی گرفتار شده که ادامه‌ی جنگ برای او فاجعه‌بار و هزینه‌بر است و توقف آن نیز به معنای پذیرش شکست و نابودی اعتبار بین‌المللی‌اش. فرماندهان نظامی آمریکایی اعتراف می‌کنند که تصورشان از توان مقاومت ایران غلط بوده و پایگاه‌هایی که طی دهه‌ها ساخته بودند، در برابر پاسخ‌های ایران آسیب‌پذیرتر از آن هستند که تصور می‌کردند. این شکست محاسباتی، ناشی از غفلت از این واقعیت است که قدرت نظامی ایران، نه در ابزارها بلکه در اراده‌ی ملی و استراتژی «بقا و پیروزی» نهفته است.
تلاقی این دو سطح تحلیل—یعنی هشدارهای نظریه‌پردازان درباره‌ی بی‌فایده بودن جنگ برای آمریکا و واقعیت‌های میدانی که نشان‌دهنده‌ی تاب‌آوری و قدرت تهاجمی ایران است—تصویری روشن ترسیم می‌کند. جنگ کنونی، ثابت کرد که پروژه‌ی تغییر رژیم و حاکمیت و مهار ایران، یک توهم بیش نبود. ایران با حفظ انسجام داخلی و بهره‌گیری از ظرفیت‌های بومی، نه تنها از هم نپاشید، بلکه معادلات قدرت در منطقه را دگرگون کرد. اکنون روشن است که زمان به نفع کسی حرکت می‌کند که دارای «استراتژی روشن» و «اراده‌ی پایدار» است، نه کسی که صرفاً بر پایه‌ی بلوف‌های رسانه‌ای و فشار لابی‌های بیگانه به میدان رفته است. این نبرد، نمایشگر شکست قطعی محاسبات کلاسیک قدرت‌های سلطه‌گر در برابر پدیده‌ی مقاومت نوین است.