قمار روی لبه تیغ؛ چرا اسلامآباد به جای میز مذاکره، به میدان اعتراف به شکست ترامپ تبدیل شد؟
در مناسبات آشفته و غبارآلود خاورمیانه، فاصله میان یک ژست سیاسی تا یک عقبنشینی راهبردی گاه به اندازه پلک زدنی است. آنچه در راهروهای دیپلماتیک اسلامآباد در واپسین روزهای ضربالاجل آتشبس موقت گذشت، نه یک مذاکره به معنای کلاسیک کلمه، که نمایشی تمامعیار از واژگونی معادلات قدرت بود. ایالات متحده که روزگاری با اتکا به دکترین «فشار حداکثری»، ایران را به زانو درآوردن بر سر میز مذاکره ترسیم میکرد، اکنون خود در قامت خواهانی درمانده ظاهر شده که گوی سبقت را در التماس برای تمدید آتشبس از میانجی پاکستانی ربوده است. این روایت، داستان یک «قدرتنمایی وارونه» است؛ جایی که تهران با سکوت استراتژیک و اهرم تنگه هرمز، ابتکار عمل را از کاخ سفید ربود و واشنگتن را در تنگنای انتخاب میان «شکست علنی» یا «تشدید بحران» قرار داد.
سناریوی اسلامآباد از ابتدا با یک عدم تقارن عجیب گره خورده بود. در حالی که هواپیمای حامل معاون رئیسجمهور آمریکا و هیئت همراه در آسمان پاکستان در حال فرود بود، موضع تهران در هالهای از ابهام عامدانه فرو رفته بود. این یک تصادف دیپلماتیک نبود، بلکه ضربهای از پیش طراحیشده به پیکره روایت آمریکایی بود. کاخ سفید برای افکار عمومی داخلی خود و متحدانش نیاز داشت القا کند که «ایران مستأصل» به دنبال مذاکره است؛ اما تهران با تأخیر در اعلام حضور، عملاً ترامپ را در موقعیتی قرار داد که گویی رئیسجمهور آمریکا برای ملاقات به منطقه آمده، اما میزبان هنوز تصمیم نگرفته در را باز کند.
این صندلی خالی در مذاکرات، بازتابی از تغییر بنیادین موازنه قدرت است. ایران با گره زدن حضور خود به یک شرط حیاتی یعنی «رفع محاصره دریایی تنگه هرمز»، به وضوح نشان داد که دیگر دوران مذاکره زیر سایه تهدید به پایان رسیده است. در حقیقت، آنچه ترامپ آن را «عملیات مشروع برای بازرسی» مینامید، از نگاه تهران نقض آشکار آتشبس و دزدی دریایی مدرن تلقی میشد. توقیف نفتکش «توسکا» توسط ناوگان پنجم آمریکا در خلیج فارس، نه یک برگ برنده برای واشنگتن، که آخرین میخ بر تابوت اعتماد متقابل بود. در این فضای مسموم، «سفر نکردن» هیئت ایرانی به اسلامآباد، قدرتمندترین پیام را مخابره کرد: اگر قرار است مذاکرهای در کار باشد، قواعد بازی را تهران تعیین میکند، نه واشنگتن.
قلب تپنده این رویارویی دیپلماتیک، نه در اتاقهای هتل سرینا اسلامآباد، که در آبهای نیلگون خلیج فارس میتپید. محاصره متقابل تنگه هرمز، دیپلماسی را از حوزه انتزاعی «بیانیه و بند» خارج کرد و آن را به واقعیتی عریان با طعم نفت ۱۰۰ دلاری گره زد. ایران به درستی دریافته بود که بزرگترین نقطه ضعف غرب در میانه جنگی ناخواسته، نه توان نظامی آن، که شکنندگی اقتصاد جهانی در برابر شوک نفتی است. تا زمانی که بهای نفت برنت در بازارهای جهانی بر تابلوی معاملات بالا میرفت و کشورهایی چون امارات متحده عربی برای دریافت خط اعتباری دلاری به واشنگتن التماس میکردند، ترامپ نمیتوانست روی صندلی مذاکره لم دهد و ادعای پیروزی کند.
در این میان، نقش میانجیگری پاکستان (و ارسال پیامهای غیرمستقیم از سوی چین) بسیار تعیینکننده بود. ژنرال عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، در دیدار با ترامپ حامل این پیام صریح بود: «تا وقتی دوربینهای مداربسته ناوهای آمریکایی لنزشان را از روی بنادر ایران برندارند، خبری از توافق نخواهد بود.» ادعای مطرحشده در گزارشهای غیرقطعی وال استریت ژورنال و رسانههای عبری مبنی بر عقبنشینی ترامپ از محاصره، نه یک ژست صلحطلبانه، که یک عقبگرد تاکتیکی تحقیرآمیز بود. ترامپ به عنوان تاجری که به هنر معامله میبالید، ناگهان خود را در موقعیتی دید که برای «خرید فرصت مذاکره» باید پیشاپیش امتیاز بدهد. این همان نقطه چرخش راهبردی است؛ جایی که تهدیدهای قبلی آمریکا به «همه گزینهها روی میز است»، جای خود را به این پرسش نگرانکننده در ذهن تحلیلگران آمریکایی داد که «آیا اصلاً چیزی روی میز باقی مانده است؟»
پایان مهلت ۱۴ روزه آتشبس (چهارشنبه ۲ اردیبهشت ) بیش از آنکه ضربالاجلی برای ایران باشد، اولتیماتومی برای اعتبار باقیمانده آمریکا بود. طرف ایرانی با هوشمندی، طرح ۱۵ بندی پیشنهادی آمریکا را نه در بستر مذاکره، که در فرآیند «بررسی کارشناسی» قرار داد. این تفاوت ظریف، نشاندهنده یک استراتژی عمیق است: تهران نشان داد که برای شنیدن حرفهای واشنگتن عجلهای ندارد، زیرا میداند زمان به نفع طرفی است که تنگه هرمز را در اختیار دارد.
اینک در آستانه دور جدیدی از تنش یا تنفس، جهان شاهد یک دوگانه عجیب است. از یک سو، آمریکا با اعزام تجهیزات سنگین و انجام مانور تصرف جزیره در بحرین، تلاش میکند ژست «گزینه نظامی» را حفظ کند و سایه جنگ را بر میز مذاکره سنگین نگه دارد. از سوی دیگر، ناتوانی در کشاندن ایران به میز مذاکره با شرایط آمریکایی، نشاندهنده شکست کامل دکترین ترامپ است. ترامپ که وعده داده بود با یک تماس تلفنی همه چیز را حل میکند، اکنون مجبور است از فرمانده ارتش پاکستان بخواهد که واسطه شود تا شاید ایران راضی به گفتوگو شود.
آنچه در اسلامآباد رقم خورد، پیروزی دیپلماسی مبتنی بر «میدان» بود. ایران ثابت کرد که مذاکره برای مذاکره را نمیپذیرد. تحلیلگران غربی به اشتباه تصور میکردند تهران از ترس بمبهای سنگرشکن آمریکا پای میز میآید، غافل از اینکه این ضربآهنگ افزایش قیمت بنزین در پمپبنزینهای تگزاس و کالیفرنیا بود که هیئت آمریکایی را راهی پاکستان کرده بود. معمای اسلامآباد، نه با یک توافق جامع، که با یک اعتراف نانوشته به پایان رسید: آمریکا برای پایان دادن به این بحران، چارهای جز عقبنشینی از محاصره دریایی نداشت. این عقبنشینی، اگرچه در لفافه الفاظ دیپلماتیک پیچیده شد، اما در قاموس قدرت، معنایی جز «شکست» نداشت. ایران با ایستادن بر اصول خود و اتکا به قدرت ملی، نشان داد که در نظم جدید منطقهای، دیگر کسی نمیتواند با تهدید، امتیاز بگیرد. این پیامی بود که نه فقط برای ترامپ، که برای تاریخ روابط بینالملل فرستاده شد.


