فروپاشی پروژه «قدرت بیهزینه»؛ واشنگتن در تله فرسایشی ایران
در سیاست بینالملل، همواره این پندار اشتباه وجود داشته که شکست یک قدرت بزرگ تنها با سقوط پایتختها یا عقبنشینی ارتشها در میدان نبرد رقم میخورد. اما تاریخ معاصر، به ویژه تجربه تلخ آمریکا در ویتنام، عراق و افغانستان، نشان داده است که زوال یک امپراتوری اغلب از درون و با فرسایش سرمایه اجتماعی، بحران معیشتی و فروپاشی اراده سیاسی شهروندانش آغاز میشود. اکنون، در سال ۲۰۲۶، ایالات متحده در تقابل با ایران اسلامی دقیقاً در آستانه ورود به همین چرخه مرگبار فرسایشی قرار گرفته است. جنگ چهلروزه رمضان، برخلاف پیشبینی های مبتنی بر برتری عددی و فناورانه، نه تنها به پیروزی برقآسای واشنگتن نیانجامید، بلکه به «پاشنه آشیل» دولت مردی تبدیل شده که با شعار «اول آمریکا» پا به کاخ سفید گذاشت.
محاسبات اولیه کاخ سفید بسیار سادهانگارانه بود، فشار حداکثری اقتصادی، نمایش قدرت نظامی در خلیج فارس و تهدید به هدف قرار دادن زیرساختهای ایران، ظرف چند هفته تهران را به زانو در خواهد آورد. اما این محاسبه، سه اشتباه راهبردی فاحش را نادیده گرفت. نخست، تابآوری و خلاقیت دفاعی ایران که توانست معادله نظامی را از حالت تقابل کلاسیک به یک بازی چندلایه و نامتقارن تبدیل کند. دوم، استقلال سیاسی تهران که برخلاف دولتهای وابسته در منطقه، حاضر نیست هزینه آرزوهای ژئوپلیتیک واشنگتن را با ثبات داخلی خود معاوضه کند. و سوم، مهمتر از همه، تغییر ماهیت افکار عمومی در خود آمریکا.
امروز دیگر خبری از آن «اتحاد مقدس» پشت پرچمهای ستارهدار در روزهای پس از یازده سپتامبر نیست. جامعه آمریکا پس از دو دهه جنگهای بیحاصل، دیگر حاضر نیست هزینههای سنگین ماجراجوییهای خارجی را بپردازد. شهروندی در اوهایو یا پنسیلوانیا که با قبضهای سرسامآور انرژی، تورم خورنده و کاهش قدرت خرید دست و پنجه نرم میکند، هیچ ارتباط ملموسی میان حضور ناوهای جنگی در خلیج فارس و امنیت خود نمیبیند. برعکس، او به درستی دریافته است که هر روز تداوم این تنش، به معنای افزایش قیمت بنزین، رشد بدهی ملی و عمیقتر شدن شکاف طبقاتی است.
آنچه وضعیت کنونی را به مراتب خطرناکتر از گذشته میکند، گسترش بحران از دایره حامیان سنتی دموکرات به بدنه اجتماعی جمهوریخواهان است. ترامپ با وعده خروج از جنگهای فرسایشی و احیای اقتصاد طبقه کارگر سفیدپوست به قدرت رسید. اما اکنون، دقیقاً همان پایگاه رأی اوست که احساس میکند وعدهها زیر پای جاهطلبیهای ژئوپلیتیکی قربانی شده است. در چنین فضایی، شکاف سیاسی به سطح خطرناکی رسیده است، دموکراتها دولت را به ورود بدون استراتژی به یک بحران بزرگ متهم میکنند و جمهوریخواهان سنتی نیز به تدریج از ادامه این مسیر ابراز تردید میکنند. این وضعیت یادآور سالهای پایانی جنگ عراق است؛ لحظهای که حتی تندروترین حامیان جنگ نیز پذیرفتند واشنگتن در باتلاقی گرفتار شده که خروج از آن به مراتب دشوارتر از ورود به آن است.
دولت ترامپ اکنون در یک دوراهی واقعی فلج شده است. تشدید تنش و ورود به یک جنگ تمامعیار، مستلزم هزینههای نجومی انسانی و مالی است که جامعه آمریکا نه ظرفیت تحمل آن را دارد و نه میلی به پذیرش آن. از سوی دیگر، عقبنشینی ساده نیز به معنای پذیرش شکست حیثیتی در برابر «جمهوری اسلامی» خواهد بود؛ پیامی که برای قدرتهای منطقهای و رقبای جهانی مانند چین و روسیه، حکایت از زوال هژمونی آمریکا دارد. این ترس از «ضعف جلوه کردن» خود به یکی از بزرگترین موانع اتخاذ یک سیاست عاقلانه تبدیل شده است.
بُعد دیگر این شکست راهبردی، ناکامی در ایجاد اجماع بینالمللی علیه ایران است. سفر اخیر رئیسجمهور آمریکا به پکن که با هدف همراه کردن چین در فشار بر تهران طراحی شده بود، به یک تحقیر آشکار تبدیل شد. شی جین پینگ حتی به استقبال ترامپ در فرودگاه نرفت و در مقابل، چین نه تنها خرید نفت از ایران را ادامه داد، بلکه حاکمیت تهران بر تنگه هرمز را به رسمیت شناخت. این موضعگیری، تنها یک انتخاب اقتصادی نبود، بلکه بیانیه ای سیاسی بود مبنی بر اینکه پکن خود را یک ابرقدرت رقیب میبیند که دیگر دستورهای واشنگتن را اجرا نمیکند.
همزمان، اروپا نیز که سوخت جنگ اوکراین هنوز در استخوانهایش میسوزد، به هیچ وجه حاضر نیست جبهه جدیدی در غرب آسیا بگشاید. آلمان، فرانسه و انگلیس به صراحت اعلام کردهاند وارد جنگ با ایران نمیشوند. اولویت نخست آنها، بازگشت تمرکز آمریکا به ناتو و جلوگیری از پیروزی روسیه در اوکراین است، نه همراهی با ماجراجویی کاخ سفید در خلیج فارس. این انزوای دیپلماتیک، واشنگتن را در وضعیتی بیسابقه قرار داده است، قدرتی که روزی مدعی مدیریت یکجانبه نظم جهانی بود، امروز حتی متحدان سنتی خود را پشت سرش نمیبیند.
در این میان، ایران ثابت کرده است که در بازی راهبردی «نه جنگ، نه صلح» استاد است. هدف تهران تثبیت وضعیتی است که در آن، آمریکا مجبور باشد هم هزینههای سنگین حفظ آمادگی نظامی در منطقه را بپردازد و هم از التهاب و بیثباتی سیاسی در داخل رنج ببرد. برای یک ابرقدرت، این فرسایش تدریجی اعتبار و بازدارندگی اغلب خطرناکتر از یک شکست نظامی مقطعی است. آمریکا به دام خودساختهای افتاده است که در آن، هر تصمیم یک هزینه سیاسی و اقتصادی دارد و هیچ چشمانداز روشنی برای پیروزی وجود ندارد.
واقعیت این است که رویای «قدرت بدون هزینه» که دههها ستون فقرات سیاست خارجی آمریکا بود، در خاکستر جنگهای فرسایشی متلاشی شده است. ملت آمریکا دیگر به روایتهای رسمی و دروغین درباره جنگ اعتماد ندارد. امروز، دولت ترامپ بیش از آنکه در تهران با بحران مواجه باشد، در خیابانهای شهرهای خود با بحران مشروعیت، فرسایش سرمایه اجتماعی و جامعهای دست به گریبان است که دیگر حاضر نیست بهای رویای امپراتوری جهانی را از جیب خالی خود بپردازد. شاید بزرگترین ضربتی که به پروژه «عظمت دوباره آمریکا» وارد شده، همین باشد، جنگی که قرار بود نماد قدرت و اقتدار باشد، به پاشنه آشیل و نقطهضعف راهبردی واشنگتن تبدیل شد و نشان داد که در قرن بیست و یکم، هیچ قدرتی نمیتواند پشت دیوار زرادخانههای خود از مطالبات بهحق یک ملت مصون بماند.


