فروپاشی هژمونی آمریکایی؛ آناتومی یک شکست راهبردی و طلسمشکنی دلار در آتشفشان جنگ
جنگها در تاریخ بشر تنها با گلوله و آتش محدود نمیشوند؛ آنها آینهای تمامنما برای سنجش عمق استراتژیک قدرتها، کارآمدی نظامهای سیاسی و تابآوری اقتصادی جوامع هستند. جنگ تحمیلی آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه جمهوری اسلامی ایران در بهار سال ۱۴۰۵، فراتر از یک درگیری نظامی محدود، رویدادی کلاسیک در حوزه روابط بینالملل است که میتوان آن را «نقطه عطف زوال نظم تکقطبی» نامید. آنچه در این نبرد رخ داد، تنها شکست یک ائتلاف نظامی در میدان جنگ نبود، بلکه فرو ریختن بنیانهای نظری و اقتصادی نظمی بود که بیش از سه دهه جهان را تحت سیطره خود داشت. این تحلیل بر آن است تا با واکاوی ابعاد این شکست، نشان دهد که چگونه نظریه «صلح از موضع قدرت» ترامپ در گودال خاورمیانه دفن شد و چگونه جنگ ایران، کاتالیزوری برای شتابدهی به فرآیند «دلارزدایی» و افول سلطه پولی آمریکا شد.
دونالد ترامپ با شعار «اول آمریکا» و باور راسخ به اینکه قدرت نظامی واشنگتن میتواند هر مانعی را از سر راه بردارد، نظریههای ماکیاولیستی و زورگویانهای را در سیاست خارجی آمریکا احیا کرد. او و تیم امنیتیاش با این توهم که جمهوری اسلامی ایران، مانند بسیاری از کشورهای دیگر، با فشار حداکثری و تهدید نظامی به زانو درخواهد آمد، جنگی را آغاز کردند که تصور میکردند ظرف چند هفته به پیروزی منجر خواهد شد. اما واقعیت میدانی، تلخترین درس را به نظریهپردازان کاخ سفید داد.
نظریه «صلح از موضع قدرت» مبتنی بر این فرض بود که آمریکا دارای برتری نظامی مطلق است و هیچ کشوری جرأت مقاومت در برابر آن را ندارد. اما جنگ ایران نشان داد که در دنیای امروز، برتری تکنولوژیک و تعداد سلاحها، تضمینکننده پیروزی نیست. ایران با ترکیب هوشمندانه جنگ نامتقارن، قدرت موشکی دقیق، پهپادهای ترسناک و استفاده از ژئوپلیتیک تنگه هرمز، معادله قدرت را تغییر داد. شکست آمریکا در دستیابی به هیچیک از اهداف اعلامی خود، از تغییر رفتار ایران تا تضعیف توان دفاعی آن، ثابت کرد که نظریه ترامپ نه تنها کارآمد نیست، بلکه میتواند به فاجعهای استراتژیک برای خود آمریکا تبدیل شود. این جنگ، پایان بخش دورانی بود که در آن قدرتهای بزرگ میتوانستند بدون هزینه سنگین، به کشورهای کوچک و متوسط دیکته کنند.
یکی از چالشبرانگیزترین مفاهیم در علوم سیاسی، تفاوت فاحش میان «ورود به جنگ» و «خروج از آن» است. تاریخ معاصر آمریکا، از ویتنام تا عراق و افغانستان، پر از نمونههایی است که واشنگتن توانست با سرعت و شوک وارد جنگ شود، اما خروج از آن را به کابوسی طولانی و پرهزینه تبدیل کرد. جنگ علیه ایران نیز دقیقاً در همین تله گرفتار شد.
ترامپ و مشاورانش با محاسبات غلط تصور میکردند که یک جنگ کوتاه و برقآسا میتواند به نفع آمریکا تمام شود. اما با گذشت یک ماه و تبدیل جنگ به یک درگیری فرسایشی، آمریکا در یک بنبست مطلق قرار گرفت. از یک سو، ادامه جنگ به معنای افزایش تلفات، هزینههای سرسامآور اقتصادی و سقوط بیشتر محبوبیت داخلی ترامپ بود. از سوی دیگر، توقف جنگ بدون دستیابی به اهداف، به معنای پذیرش شکست و تضعیف جایگاه آمریکا در جهان بود. رسانههای آمریکایی مانند فارن پالیسی و آسیا تایمز هشدار دادند که آمریکا در باتلاقی گرفتار شده که راه خروج آبرومندانه از آن بسیار دشوار است. این وضعیت، حاکمیت آمریکا را با پارادوکسی مواجه کرد: ادامه دادن یعنی نابودی اقتصادی و سیاسی، و توقف کردن یعنی پایان هژمونی.
جنگها نه تنها مرزهای جغرافیایی، بلکه مرزهای اجتماعی و سیاسی کشورهای آغازگر را نیز تحت تأثیر قرار میدهند. جنگ علیه ایران، مانند آینهای، عمق شکافها و بحرانهای ساختاری در جامعه آمریکا را آشکار کرد. نظرسنجیها نشان داد که اکثریت قریب به اتفاق مردم آمریکا، از جنگ جدیدی که امنیت ملی آنها را تهدید نمیکند، حمایت نمیکنند. محبوبیت ترامپ که پیش از این نیز نوسان داشت، با طولانی شدن جنگ و افزایش قیمتها به شدت سقوط کرد.
این وضعیت، دولت آمریکا را در برابر یک چالش جدی قرار داد: چگونه میتوان جنگی را ادامه داد که مردم آن را رد میکنند و کنگره در تأمین بودجه آن تردید دارد؟ اختلافات درون حزبی، به ویژه مخالفت محافظهکاران با افزایش بودجه جنگی بدون جبران آن از سایر بخشها، نشان داد که اجماع سیاسی لازم برای یک جنگ طولانی در واشنگتن وجود ندارد. این شکاف داخلی، به همراه اعتراضات گسترده ضد جنگ، یادآور دوران ویتنام است که در نهایت منجر به شکست اجتماعی آمریکا قبل از شکست نظامی آن شد. افول مشروعیت داخلی، به مراتب خطرناکتر از شکست در میدان نبرد خارجی است، زیرا زیربنای قدرت نرم یک کشور را تخریب میکند.
شاید بتوان گفت مهمترین پیامد بلندمدت جنگ علیه ایران، تأثیر شگرف آن بر نظام مالی جهانی باشد. دهههاست که دلار آمریکا به عنوان پول ذخیره اصلی جهان و ابزار تحریم، سلاحی قدرتمند در دست واشنگتن برای تحت فشار قرار دادن ملتهای آزاده بوده است. اما جنگ اخیر، به شدت این اعتماد را لرزانده و فرآیند «دلارزدایی» را تسریع کرده است.
کشورهای بزرگ جهان، به ویژه اعضای بریکس (برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی)، با مشاهده اینکه آمریکا از ابزار مالی به عنوان سلاح جنگی استفاده میکند، به این نتیجه رسیدند که ادامه وابستگی به سیستم پرداخت دلاری، امنیت اقتصادی آنها را تهدید میکند. در همین راستا، طرحهایی مانند «بریکس پی» (BRICS Pay) برای ایجاد یک سیستم پرداخت مستقل از دلار و پیوند دادن ارزهای دیجیتال بانکهای مرکزی این کشورها، با شتاب بیشتری دنبال شده است. تحلیلگران معتقدند که جنگ ایران، نقطه عطفی بود که به اقتصادهای نوظهور یادآوری کرد باید برای محافظت در برابر شوکهای ژئوپلیتیک وابستگی خود به دلار را کاهش دهند.
این پویایی نشان میدهد که سلطه دلار، نه تنها بر پایه اقتصاد قوی آمریکا، بلکه بر پایه اعتماد جهانی استوار بود. جنگی که با بهانههای متغیر و خلاف قوانین بینالمللی آغاز شد، این اعتماد را نابود کرد. اکنون جهان به سمت چندقطبی شدن مالی میرود و آمریکا در حال از دست دادن ابزار قدرتمندترین خود یعنی کنترل بر جریانهای مالی جهانی است. این روند، اگرچه ممکن است زمانبر باشد، اما برگشتناپذیر به نظر میرسد و پایان عصر طلایی دلار را نوید میدهد.
در سطح کلان، جنگ علیه ایران و پیامدهای آن، با ادبیات نظری مربوط به «زوال قدرت» همخوانی کامل دارد. پژوهشهای جامعهشناسی سیاسی و اقتصاد سیاسی سالهاست که هشدار میدهند آمریکا با چالشهای ساختاری عمیقی روبروست. افزایش نابرابری درآمدی، شکست ساختارهای رفاهی، بدهیهای عمومی سرسامآور و قطبیسازی شدید سیاسی، همگی نشانههایی از فرسایش سرمایه اجتماعی و اقتصادی این کشور هستند.
جنگ علیه ایران، این ضعفهای ساختاری را برجسته کرد و نشان داد که آمریکا دیگر توانایی مدیریت بحرانهای پیچیده بینالمللی را به تنهایی ندارد. ناتوانی در تشکیل یک ائتلاف واحد در ناتو یا گروه هفت، شکاف میان اروپا و آمریکا در مورد سیاستهای خاورمیانه، و روی آوردن متحدان سنتی آمریکا به سمت شرق، همگی نشاندهنده تغییر در هندسه قدرت جهانی است. نظریهپردازان برجستهای مانند فرانسیس فوکویاما و جان مرشایمر، با انتقاد تند از مدیریت ترامپ، او را کودکی نابالغ و سیاستهایش را احمقانه خواندند. این انتقادات از دل بدنه نظریهپردازان غربی، بیانگر آن است که الگوی حکمرانی آمریکا دیگر پاسخگوی چالشهای قرن بیست و یکم نیست.
جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، اگرچه با هدف تضعیف و نابودی جمهوری اسلامی آغاز شد، اما در نهایت به کاتالیزوری برای افول هژمونی آمریکا تبدیل شد. این جنگ نشان داد که نظریه «صلح با قدرت» یک توهم خطرناک است که میتواند آغازگر سقوط یک امپراتوری باشد. آمریکا که تصور میکرد میتواند با ناوهای جنگی و تحریمهای اقتصادی جهان را به زانو درآورد، اکنون در برابر ارادهای پولادین و مقاومتی الهی شکست خورده است.
از سوی دیگر، این جنگ طلسم دلار را شکست و راه را برای ظهور نظم مالی چندقطبی هموار کرد. کشورهای جهان، به ویژه در جنوب جهانی، دریافتند که برای حفظ استقلال و امنیت خود، باید از وابستگی به سیستم آمریکا خارج شوند. بریکس پی و سیستمهای پرداخت جایگزین، نمادهای این تحول تاریخی هستند.
میتوان گفت که جنگ ایران، پایان عصر آمریکا به عنوان ابرقدرت تکقطبی و آغاز دورانی جدید است که در آن، قدرتهای نوظهور و ملتهای مقاوم، نقش تعیینکنندهای در شکلدهی به نظم نوین جهانی خواهند داشت. ایران اسلامی، با ایستادگی در برابر ابرقدرت پوشالی، نه تنها امنیت خود را تضمین کرد، بلکه به رهبران جهان درس داد که دوران زورگویی و استکبار به سر آمده و آینده متعلق به ملتی است که بر ایمان و دانش خود تکیه میکنند.


