فروپاشی هژمونی؛ از سقوط چتر امنیتی آمریکا تا اعتراف به شکست استراتژیک
تجاوز نظامی اخیر به جمهوری اسلامی ایران، فراتر از یک درگیری نظامی یا بحران اقتصادی، به عنوان یک نقطه عطف تاریخی در نظم ژئوپلیتیک خاورمیانه عمل کرد. آنچه در این جنگ ده روزه رخ داد، تنها مقاومت در برابر حملات موشکی نبود، بلکه روایتی بود از پایان یک عصر و افول پارادایم «امنیت مبتنی بر حضور خارجی». این وقایع، که بر مواضع محور مقاومت و ارزیابیهای داخلی آمریکا تمرکز دارند، تصویری هماهنگ از یک واقعیت دردناک برای واشنگتن و تلآویو ترسیم میکنند: چتر امنیتی آمریکا دیگر سایه نمیاندازد و استراتژی «تغییر رژیم از بالا» به یک شکست مطلق تبدیل شده است.
برای دههها، معماری امنیتی منطقه خلیج فارس بر یک گزاره ساده اما پرهزینه استوار بود: «پرداخت دلارهای نفتی در ازای امنیت نظامی آمریکا». شیوخ عرب و دولتهای منطقه، با صرف میلیاردها دلار و میزبانی از پایگاههای عظیم نظامی آمریکا در قطر، بحرین، کویت و امارات، خود را در یک «قلعه شیشهای» امن تصور میکردند که آشوبهای منطقه به آن نمیرسد. اما جنگ اخیر نشان داد که این قلعهها در برابر موشکهای دقیق و پهپادهای مقاومت، آسیبپذیرتر از آن هستند که دشمنان گمان میکردند. حملات گسترده به پایگاههای آمریکایی در این کشورها، نه تنها زیرساختهای نظامی را هدف قرار داد، بلکه اعتماد به «تضمین امنیت» توسط واشنگتن را به شدت خدشهدار کرد.
پیام روشن مقاومت، که توسط شخصیتهایی همچون شیخ اکرم الکعبی و دیگر فرماندهان عراقی بیان شد، هشداری تاریخی بود: وابستگی به آمریکا، نه تنها امنیت نمیآورد، بلکه کشورها را به هدفی تبدیل میکند که در روز موعود، آمریکا آنها را پشت هواپیماهای شکستخورده خود رها خواهد کرد. این تغییر پارادایم، شیوخ خلیج فارس را با این واقعیت روبرو کرد که امنیت پایدار، نه در خرید تسلیحات غربی یا پذیرش حضور نیروهای بیگانه، بلکه در درک واقعیتهای منطقه و پرهیز از تبدیل شدن به پایگاه عملیات علیه همسایگان نهفته است. ظهور این نظم جدید، در کهنه شدن نقش آمریکا به عنوان «پلیس منطقه» و ضرورت بازتعریف روابط بر اساس همسایگی و منافع مشترک تجلی یافت.
در سوی دیگر میدان، در واشنگتن و تلآویو، موجی از ناامیدی و اعتراف به شکست در حال شکلگیری بود. کارشناسان و رسانههای غربی، از «فایننشال تایمز» تا «فارن پالیسی»، نام رمز عملیات ترامپ را از «خشم حماسی» به «شکست حماسی» تغییر دادند. این تغییر لفظی، بازتابی از واقعیت میدانی بود؛ جایی که تمامی محاسبات برای براندازی نظام و نابودی توان موشکی ایران با شکست روبرو شد.
اسکات ریتر، افسر ارشد سابق اطلاعاتی آمریکا، در تحلیلی تلخ اما صادقانه اعتراف کرد که ایالات متحده جنگ را از همان روز اول باخته است. او و دیگر تحلیلگران به این نتیجه رسیدند که اتکای سیاستمداران آمریکایی به دادههای غلط اطلاعاتی و تصاویر گزینشی از شبکههای اجتماعی، آنها را به این توهم دچار کرده بود که با حذف فیزیکی رهبر ایران، جامعه ایرانی منفجر خواهد شد. اما در مقابل این پیشبینی، موج عظیم مردمی که در حمایت از نظام و رهبر جدید به خیابانها آمدند، نشان داد که پروژه «مهندسی اجتماعی» و «تغییر رژیم» با محوریت ترور، یک شکست مطلق است.
اعلام قطرهچکانی تلفات نظامیان آمریکایی و تلاش برای پنهانسازی ابعاد واقعی فاجعه، نیز نشانه دیگری از بحران اعتماد در داخل آمریکا بود. گزارشهای محرمانه شورای اطلاعات ملی آمریکا اذعان داشتند که حتی با شهادت رهبر انقلاب، تغییر کامل حکومت غیرمحتمل است. این واقعیت، دولت ترامپ را در یک دوراهی راهبردی گرفتار کرد: ادامه جنگ با هزینههای فزاینده اقتصادی و سیاسی، یا عقبنشینی تحقیرآمیز.
آنچه از دل تلفیق این دو محور برمیآید، تصویری از یک قدرت در حال افول (آمریکا) و یک نظم منطقهای در حال تولد است. شکست آمریکا در جنگ علیه ایران، تنها یک شکست نظامی نبود؛ بلکه فروپاشی استراتژی «فشار حداکثری» و «امنیت مبتنی بر هژمونی» بود. اکنون روشن شده است که نه تهدید نظامی و نه فشار اقتصادی، نمیتواند اراده ملتهایی را که امنیت خود را در مقاومت و استقلال تعریف میکنند، بشکند. روزی که دبیرکل النجباء از آن صحبت میکرد—روز فرار آمریکا و رها کردن متحدانش—به نظر میرسد با سرعتی بیشتر از آنچه تصور میشد، در حال فرارسیدن است.


