فروپاشی اعتماد و آشکارگری روابط ارباب-رعیتی؛ ناکارآمدی سازش و ورود انصارالله به معادله جنگ
در معماری پیچیده روابط بینالملل، کمتر پدیدهای به اندازه «توهم مذاکره» و «اعتماد به بیگانگان» میتواند به امنیت ملی یک کشور لطمه بزند. جنگ اخیر آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه جمهوری اسلامی ایران، علاوه بر ابعاد نظامی و اقتصادی، یک آزمون بزرگ سیاسی و اجتماعی بود که در آن دو جریان فکری متضاد در ایران به محک آزمون گذاشته شدند: جریان غربگرا که با اتکا به سازش و مذاکره، امنیت را در پناه دشمن میجست، و جریان انقلابی که بر قدرت میدانی و اتکا به محور مقاومت تأکید داشت. این تحلیل بر آن است تا نشان دهد چگونه وقایع میدانی، پوچی نظریات غربگرایان را افشا کرد، چگونه روابط تحقیرآمیز آمریکا با متحدان عربش ماهیت واقعی این اتحاد را برملا ساخت، و چگونه ورود انصارالله یمن به جنگ، معادلات را به نفع محور مقاومت تغییر داد.
یکی از چالشبرانگیزترین موضوعات در سالهای منتهی به جنگ، موجی از تحلیلها و اظهارنظرها بود که از سوی طیفی از غربگرایان و رسانههای زنجیرهای مطرح میشد. این طیف با چشمدوختن به تغییرات ظاهری در کاخ سفید و برخی سیگنالهای دیپلماتیک، مدعی بودند که دوران دشمنی سرسختانه آمریکا گذشته و میتوان با اعتماد به دونالد ترامپ و دولتش، گرههای کور هستهای و اقتصادی را باز کرد. آنها با مسخره کردن هرگونه صحبت در مورد بستن تنگه هرمز یا مقاومت فعال، آن را «غیرعقلانی» و «خطرناک» برای مناسبات ایران با جهان مینامیدند.
اما واقعیت تلخ جنگ «رمضان» و حمله همهجانبه آمریکا و اسرائیل، سکوت سنگینی بر سر این تحلیلها گذاشت. خلف وعدههای مکرر ترامپ، آغاز جنگ در حالی که مذاکرات در جریان بود، و استفاده از وحشیترین ابزارهای نظامی علیه مردم ایران، ثابت کرد که نه تنها چهره آمریکا تغییر نکرده، بلکه ذات استکباری و بیاعتماد آن دوچندان شده است. غربگرایانی که پیشتر گفته بودند «مگر تنگه هرمز ملک ماست که ببندیم؟»، شاهد بودند که چگونه همین تنگه به قویترین اهرم فشار تبدیل شد و اگر نبود، دشمن شاید جسورتر میشد. این جنگ به روشنی نشان داد که تکیه به مذاکره و اعتماد به دشمن، نه تنها امنیت نمیآورد، بلکه کشور را در برابر نقشههای شوم آسیبپذیرتر میکند. بینتیجه بودن مذاکرات، دیگر یک حدس نبود، بلکه یک واقعیت خونین بود که در خیابانها و زیر آتش موشکها اثبات شد.
در کنار تحولات داخلی ایران، جنگ اخیر پرده از ماهیت روابط آمریکا با متحدان عرب خود نیز برداشت. عربستان سعودی که سالها خود را شریک استراتژیک آمریکا میدانست و با پرداخت میلیاردها دلار، امنیت خود را به واشنگتن گره زده بود، در این جنگ جایگاه واقعیاش را شناخت. دونالد ترامپ در اوج جنگ و در حالی که ریاض تمام امکانات خود را در اختیار ارتش آمریکا قرار داده بود، با الفاظی تحقیرآمیز و غیردیپلماتیک از محمد بن سلمان یاد کرد و گفت او «باسن من را میبوسد» و مجبور به اطاعت است.
این توهین بیسابقه، تنها یک لغزش زبانی نبود، بلکه بازتابی از نگاه عمیق و ساختاری آمریکا به کشورهای عربی بود. برای واشنگتن، عربستان و امثال آن، چیزی فراتر از یک «عابربانک» و یک «گاو شیرده» نیستند که هر زمان نیاز به پول یا پایگاه باشد، باید شیردهی شوند و در غیر این صورت، سرشان بریده شود. ترامپ با گفتن اینکه عربستان بدون آمریکا «دو هفته» دوام نمیآورد، عمق وابستگی و ذلت حاکمان ریاض را برملا ساخت.
این تحقیر در میانه جنگ پیامی روشن داشت: آمریکا حتی در بدترین شرایط برای متحدانش نیز احترامی قائل نیست و منافع صهیونیسم برای واشنگتن بالاتر از منافع اعراب است. سعودیها که با توهم قدرت و با هدف نابودی ایران، پای جنگ کشیده شده بودند، دریافتند که در محاسبات آمریکا، آنها ابزارهایی مصرفشدنی هستند. این رویداد، شکافهای پنهان در اردوگاه دشمن را عمیقتر کرد و نشان داد که اتحاد علیه ایران، بر پایه ترس و پول استوار است و هیچگونه بنیان محکم و اخلاقی ندارد.
یکی از مهمترین تحولات استراتژیک در جنگ اخیر، ورود رسمی و عملی انصارالله یمن به میدان نبرد بود. تا پیش از این، دشمنان تصور میکردند میتوانند جنگ را محدود به مرزهای ایران کنند و با ضربات اولیه، توان تهران را خنثی سازند. اما با هوشمندی فرماندهی محور مقاومت و به دنبال تاکیدات رهبر شهید انقلاب، جبهههای جدیدی گشوده شد که معادلات نظامی و اقتصادی دشمن را به هم ریخت.
انصارالله یمن با شلیک موشکهای بالستیک به سرزمینهای اشغالی و تهدید به بستن تنگه بابالمندب، «معادله خنجر» را در پیکر دشمن اجرا کرد. بابالمندب، شریان حیاتی تجارت و انرژی جهان است که بسته شدن آن، میتواند زنجیره تأمین جهانی را فلج کند. ورود یمن به جنگ، به معنای آن بود که آمریکا و اسرائیل اکنون باید در چندین جبهه همزمان میجنگیدند: از خلیج فارس و تنگه هرمز گرفته تا دریای سرخ و مرزهای شمالی فلسطین اشغالی.
این پراکندگی نیروهای دشمن، کارایی عملیاتهای آنها را به شدت کاهش داد و هزینههای جنگ را چندین برابر کرد. رژیم صهیونیستی که با کمبود موشکهای پدافندی روبهرو بود، اکنون باید در برابر موشکهای ایران، حزبالله و انصارالله مقاومت میکرد. ورود انصارالله نشان داد که محور مقاومت یک شبکه منسجم و زنده است که نمیتوان آن را با ترور یا حمله به یک کشور، از پا درآورد. این هماهنگی، قدرت بازدارندگی محور را به سطحی رساند که دشمنان را در بهت و حیرت فرو برد.
جنگ رمضان و تحولات پیرامون آن، درسهای بزرگی برای آینده سیاست خارجی و دفاعی ایران دارد. اولین درس، آن است که امنیت کشور قابل معامله نیست و هیچگونه توافق کاغذی نمیتواند جایگزین قدرت میدانی شود. غربگرایان باید بپذیرند که دوران چشمدوختن به غرب و اتکا به وعدههای پوچ به پایان رسیده است.
دومین درس، مربوط به ماهیت روابط بینالملل است. آمریکا و متحدانش، زمانی که منافعشان به خطر بیفتد، هیچگونه اصول اخلاقی یا انسانی را رعایت نمیکنند. تحقیر عربستان توسط ترامپ، هشداری بود برای تمام کسانی که هنوز در توهم «همگرایی با غرب» زندگی میکنند.
سومین درس، قدرت محور مقاومت است. انصارالله یمن، حزبالله لبنان و سایر گروههای مقاومت، نشان دادند که میتوانند در برابر ابرقدرتها بایستند و نقشآفرینی کنند. این اتحاد، ضامن امنیت منطقه و مانعی در برابر توطئههای صهیونیسم-عربی است.
میتوان گفت که جنگ اخیر، اگرچه با هزینههای سنگینی همراه بود، اما بسیاری از توهمات را از بین برد و راه را برای شکلگیری یک نظم جدید در منطقه هموار کرد. نظمی که در آن، ایران و متحدانش، با تکیه بر خود و با اتکا به خدا، نقش اصلی را ایفا میکنند و دیگر کسی نمیتواند به آنها دیکته کند. این پیروزی، حاصل خون شهیدان و ایستادگی ملت است و باید با هوشمندی و قدرت بیشتر از آن محافظت شود.


