غروب خورشید واشنگتن؛ چرا قرن آمریکایی در خلیج فارس به پایان رسید؟

شما اینجا هستید

غروب خورشید واشنگتن؛ چرا قرن آمریکایی در خلیج فارس به پایان رسید؟
 
تاریخ همیشه لحظات تعیین‌کننده‌ای دارد؛ نقاط عطفی که پس از آنها، هیچ‌چیز مثل سابق نمی‌ماند. برای بریتانیا، چنین لحظه‌ای در سال ۱۹۵۶ در کانال سوئز رقم خورد. جایی که امپراتوری که خورشید در قلمروش غروب نمی‌کرد، در برابر یک افسر مصری با اراده‌ای آهنین زانو زد و برای همیشه از جرگه ابرقدرت‌های جهان خارج شد. امروز، جهان در حال تماشای تکرار همان سناریو، اما با بازیگرانی دیگر است. این بار، خلیج فارس صحنه نمایش است، آمریکا نقش بریتانیای در حال افول را بازی می‌کند، و ایران، نقشی را ایفا می‌نماید که تا دیروز هیچ‌کس باور نداشت ممکن باشد.
آنچه در ماه‌های اخیر در تنگه هرمز رخ داد، یک درگیری نظامی محدود نبود. یک رویداد زمین‌شناختی در ژئوپلیتیک جهانی بود. همان‌طور که سقوط دیوار برلین پایان جنگ سرد را اعلام کرد، تسلط ایران بر هرمز نیز پایان «قرن آمریکایی» را به جهان مخابره نمود. واشنگتن دیگر آن قدرت بلامنازعی نیست که بتواند به تنهایی نظم منطقه را تعریف کند. او اکنون یک بازیگر در میان بازیگران دیگر است، نه شطرنج‌بازی که مهره‌ها را جابه‌جا می‌کند.
وضعیت کنونی آمریکا در خلیج فارس، شبیه به معمایی است که هیچ جواب درستی ندارد. کاخ سفید در یک دوراهی کلاسیک گرفتار شده: از یک سو، ادامه حضور نظامی سنگین و پرهزینه در منطقه، هر روز بودجه عمومی را بیشتر به چالش می‌کشد و نظامیان آمریکایی را در معرض هدف قرار گرفتن توسط موشک‌های ایران قرار می‌دهد. ناو جرالد فورد – مغرورترین ناو هواپیمابر تاریخ آمریکا – هنوز به منطقه درگیری نرسیده بود که به بهانه آتش‌سوزی در رخت‌شویخانه (!) عقب‌نشینی کرد. آبراهام لینکلن نیز فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر در اقیانوس آرام لنگر انداخته بود، چون جرأت نزدیک شدن به محدوده آتش پهپادهای ایرانی را نداشت.
از سوی دیگر، گزینه عقب‌نشینی برای آمریکا حتی هولناک‌تر است. هرگونه خروج نظامی از منطقه، به معنای پذیرش رسمی شکست و فرو ریختن دیوار اعتباری است که واشنگتن دهه‌ها برای ساخت آن هزینه کرده است. متحدان منطقه‌ای آمریکا – عربستان، امارات، بحرین – این پیام را دریافت خواهند کرد که «دیگر روی چتر امنیتی ما حساب نکنید». و این یعنی آغاز یک جابه‌جایی عمیق در وفاداری‌های سیاسی منطقه. همان چیزی که در هفته‌های اخیر شاهد آن بوده‌ایم: ریاض به دنبال شرکای جایگزین است، ابوظبی درخواست پشتوانه مالی داده، و قطر نقش میانجی جدیدی را ایفا می‌کند.
شباهت‌های بحران کنونی با بحران سوئز ۱۹۵۶، آن‌قدر زیاد است که نمی‌توان آن را نادیده گرفت. در آن زمان، بریتانیا تصور می‌کرد با اتکا به نیروی نظامی خود و اتحاد با فرانسه و رژیم صهیونیستی، می‌تواند کانال سوئز را از کنترل جمال عبدالناصر خارج کند. نتیجه چه شد؟ تحقیری تاریخی که رسماً پایان امپراتوری بریتانیا را اعلام کرد.
امروز آمریکا در موقعیت مشابهی قرار دارد. ایران با تکیه بر دکترین «سیادت بر آب‌های سرزمینی» و بهره‌گیری از توان بومی خود، موازنه قدرت را به نفع ملت‌های منطقه تغییر داده است. تفاوت اینجاست که این بار، دشمن آمریکا یک ارتش کلاسیک نیست که با همان قواعد بازی کند. ایران از یک استراتژی نامتقارن و هوشمندانه استفاده می‌کند: هزینه‌زایی تصاعدی، مدیریت ابهام، و بهره‌گیری از آسیب‌پذیری‌های اقتصادی غرب.
یکی از مقامات ارشد آمریکایی به وال استریت ژورنال گفته: «ما نمی‌دانیم با ایران چه کنیم. هر گزینه‌ای که بررسی می‌کنیم، بن‌بست می‌خورد.» این جمله، بهترین خلاصه از وضعیت واشنگتن است. آمریکا دیگر راهبردی برای برون‌رفت از این بحران ندارد. او در باتلاقی گرفتار شده که هرچه بیشتر تلاش می‌کند بیرون بیاید، عمیق‌تر فرو می‌رود.
اما مهم‌ترین جبهه‌ای که آمریکا در آن شکست خورده، جبهه اقتصادی است. واشنگتن سال‌ها از «دلار» و «تحریم» به عنوان سلاح‌های راهبردی خود استفاده می‌کرد. او تصور می‌کرد که هر کشوری را بتواند با قطع دسترسی به سیستم مالی جهانی، تسلیم کند. اما ایران معادله را برعکس کرد. او نشان داد که می‌تواند با کنترل یک شاهرگ انرژی، به اقتصاد جهانی شوک وارد کند و هزینه بحران را به خود آمریکا و متحدانش منتقل نماید.
نتیجه چیست؟ تورم در آمریکا به بالاترین سطح در چهار دهه اخیر رسیده است. بازارهای سهام وال استریت در نوسان شدید به سر می‌برند. و مهم‌تر از همه، کشورهای عربی خلیج فارس – که روزگاری وفادارترین متحدان واشنگتن بودند – امروز آشکارا از سیاست‌های آمریکا ابراز نارضایتی می‌کنند و به دنبال شرکای تجاری جدیدی مانند چین و روسیه می‌گردند.
فارن افرز، که بلندگوی سیاست‌های خارجی آمریکاست، اخیراً نوشته: «حملات ایران به تجهیزات مستقر شده آمریکا در کشورهای خلیج فارس و سپس بسته شدن تنگه هرمز، به یک الگوی امنیتی که برای دهه‌ها حاکم بود و رشد شگفت‌انگیز اقتصادهای خلیج فارس را تسهیل می‌کرد، پایان داد.» ترجمه این جمله: بازی تمام شده است. قواعد قدیمی دیگر جواب نمی‌دهند.
در میان خرابه‌های هژمونی آمریکا، یک نظم نوین در حال شکل‌گیری است. نظمی که در آن، قدرت از انحصار غرب خارج شده و به سمت شرق و جنوب حرکت می‌کند. چین با ابتکار کمربند و راه، روسیه با انرژی ارزان خود، و ایران با کنترل بر گلوگاه‌های استراتژیک، سه ضلع مثلثی را تشکیل داده‌اند که می‌تواند آینده جهان را رقم بزند.
در این نظم جدید، دیگر خبری از «دستورهای یک‌طرفه» واشنگتن نیست. کشورهای مستقل می‌آموزند که می‌توانند بدون اجازه آمریکا، با یکدیگر معامله کنند، از ارزهای ملی خود استفاده نمایند، و برای امنیتشان به قدرت‌های فرامنطقه‌ای تکیه نکنند. جنگ رمضان به همه نشان داد که «ابرقدرت بودن» فقط به تعداد ناوها و بمب‌ها نیست. گاهی یک تنگه باریک، یک شبکه مقاومت هوشمندانه، و یک ملت متحد، می‌تواند بیشتر از تمام ناوگان پنجم آمریکا اثرگذار باشد.
شاید روزی تاریخ‌نگاران به عقب نگاه کنند و بنویسند: «سقوط هژمونی آمریکا از تنگه هرمز آغاز شد. همان نقطه‌ای که برای اولین بار، یک قدرت منطقه‌ای جرأت کرد به صرافت بگوید: نه، تو دیگر رئیس این محله نیستی.» این جمله شاید اغراق‌آمیز به نظر برسد، اما واقعیت تلخی پشت آن نهفته است.
آمریکا امروز دیگر آن ابرقدرت بلامنازع دوران جنگ سرد نیست. او در داخل با بحران‌های سیاسی، نژادی و اقتصادی دست و پنجه نرم می‌کند و در خارج با بازیگرانی رو به روست که دیگر از او نمی‌ترسند. ایران، روسیه، چین، و حتی برخی از متحدان سنتی واشنگتن، همگی به این نتیجه رسیده‌اند که جهان تک‌قطبی به پایان رسیده است. و این، بزرگ‌ترین دستاوردی است که هیچ موشکی نمی‌تواند آن را تهدید کند.
برخی می‌گویند نباید در مورد افول آمریکا اغراق کرد. هنوز او قدرتمندترین اقتصاد و ارتش جهان را دارد. این حرف درست است، اما فقط نیمی از واقعیت را روایت می‌کند. بله، آمریکا هنوز قدرتمند است. اما قدرت او دیگر مطلق نیست. او دیگر نمی‌تواند به تنهایی قواعد بازی را تعیین کند. او دیگر نمی‌تواند هر کشوری را که بخواهد، تحریم یا بمباران نماید. او دیگر نمی‌تواند متحدانش را مجبور کند که کورکورانه از او پیروی کنند.
و همه اینها، در حالی رخ داده که ایران – یک کشور در حال توسعه با دهه‌ها تحریم – توانسته است چنین شکافی در پیکره هژمونی آمریکا ایجاد کند. اگر این نشانه افول نیست، پس چه چیز دیگری می‌تواند باشد؟
تنگه هرمز امروز به قبرستان توهم «ابرقدرت نامحدود» تبدیل شده است. و این، شاید مهم‌ترین پیامی باشد که ملت ایران به تمام ملت‌های جهان مخابره کرده است.