شکست محاسبات و نظم نوین منطقه ای از منظر موازنه قدرت

شما اینجا هستید

شکست محاسبات و نظم نوین منطقه ای از منظر موازنه قدرت
 
تصور رایج در اتاق های فکر غربی این بود که جنگ با ایران روایتی کوتاه، محدود و از پیش تعیین شده خواهد داشت. طراحان این سناریو با تکیه بر برتری تکنولوژیک و سابقه ی جنگ های نیابتی دهه های اخیر، گمان می کردند در بازه زمانی هفتاد و دو ساعته می توانند ساختار قدرت جمهوری اسلامی را دچار گسست بنیادین کنند. حذف نمادهای نظامی و سیاسی، چنان محاسبه شده بود که افکار عمومی جهان حتی فرصت درک ابعاد فاجعه را نیابد. آنچه در میدان روی داد، اما هیچ شباهتی به این پیش بینی ها نداشت.
ساعت های نخست تجاوز، نقطه آغاز نمایش دفاعی بی سابقه ای بود که پندار شکنندگی نهادهای ایرانی را یکسره برانداخت. جمهوری اسلامی در عمل نشان داد که نه یک ارگانیسم تک عضوی، بلکه شبکه ای از نهادهای به هم پیوسته و خودبازتولید شونده است. حذف حتی تأثیرگذارترین فرماندهان و مقامات، این شبکه را نه تنها از کار نینداخت، بلکه موتور محرکه ی آن را مصمم تر و منسجم تر به حرکت درآورد. این واقعیت که دشمن سال ها از درک آن عاجز مانده بود، حالا چنان صفحه ای روشن پیش روی همه ی ناظران بین المللی قرار گرفت.
اما مهمتر از مقاومت ایستا، توانایی ایران در انتقال میدان نبرد از حریم خود به عمق قلمرو دشمن بود. حملاتی که پایگاه های نظامی آمریکا در منطقه و نقاط راهبردی رژیم صهیونیستی را هدف گرفت، افسانه ی امنیت مطلق را که غرب سال ها با هزینه های گزاف آن را ساخته و به متحدانش فروخته بود، درهم شکست. این پیام برای دشمن شفاف و هولناک بود، از این پس، هرگونه هزینه سازی علیه ایران، پاسخ متناسبی را در همان نقطه و شاید در نقاط حساستر برای خود هزینه ساز خواهد کرد. معادله ی صادرکننده ی هزینه و واردکننده ی ضربه برای همیشه بر هم خورد.
در میانه ی این تقابل چهل روزه، نشانه های فرسودگی در زرادخانه های پرمدعای طرف متجاوز آشکار شد. گزارش هایی که از روی آوردن به مهمات انباری و ذخایر کهنه حکایت می کرد، حقیقتی تلخ را فریاد می زد، ماشین جنگی که سال ها به منطقه «امنیت اجاره ای» می فروخت، در برابر جنگی فرسایشی و چندلایه به بن بست رسیده است. عصر برتری محض مادی و تکنولوژیک، دست کم در این جغرافیای خاص، به پایان راه رسیده بود.
در چنین بستری است که باید جنگ رمضان را نقطه عطفی در موازنه ی قدرت منطقه به شمار آورد. ایران از جایگاه یک بازیگر واکنش دهنده خارج شد و به کنشگری بدل گشت که می تواند دستور کار تعیین کند، خط قرمز ترسیم نماید و هزینه ها را بر اساس محاسبات خود مدیریت نماید. طرف مقابل که سال ها به طراحی سناریو عادت کرده بود، ناگهان خود را در موقعیتی یافت که جز پاسخ دادن به تحرکات ایران، راهی پیش رو ندارد. این وارونگی استراتژیک، دستاوردی فراتر از یک پیروزی میدانی موقت بود.
اما خطای راهبردی دشمن به توهم فروپاشی هفتاد و دو ساعته ختم نشد. پس از شکست در میدان سخت، این پندار شکل گرفت که با چانه زنی های سیاسی و تفاهم های ظاهری می توان واقعیت جدید قدرت را خنثی کرد. توافق ها در بهترین حالت ممکن است شدت و ضرب آهنگ درگیری را تغییر دهند، اما هرگز نمی توانند واقعیت دگرگون شده ی موازنه را از یادها بزدایند. مسئله ی اصلی در غرب آسیا نظم امنیتی است. پرسش بنیادین این است که امنیت این پهنه ی حساس را چه کسی تعریف می کند، چه کسی می فروشد و چه کسی باید هزینه های سنگین آن را بپردازد.
سال ها به کشورهای عربی جنوب خلیج فارس القا شد که امنیتشان تنها زیر چتر نیروهای فرامنطقه ای و در ائتلاف با رژیم صهیونیستی تأمین می شود. طرح هایی از جنس «سازش ابراهیم» در همین چارچوب بسته بندی و توزیع گشتند. اما جنگ اخیر، حقیقتی ساده و در عین حال بنیادین را بر میز گفت وگوهای منطقه ای گذاشت، امنیتی که بر حضور بیگانه و ائتلاف های تحمیلی استوار باشد، در لحظه ی بحران، خود به بزرگترین بحران بدل می شود. چنین مدلی منطقه را نه به ثبات، که به قطبی سازی، مسابقه ی تسلیحاتی و بی اعتمادی مزمن سوق می دهد.
در برابر این نظم وارداتی و شکست خورده، ایده ی رقیب با قوت بیشتری خودنمایی می کند، امنیت غرب آسیا باید توسط خود کشورهای منطقه تأمین شود. هیچ ترتیب پایداری با حذف یا تضعیف یکی از بازیگران بنیادین این پهنه دوام نخواهد آورد. این گزاره حالا از یک شعار آرمانی فراتر رفته و به ضرورت عینی تبدیل شده است. کشورهای منطقه یک به یک در حال تجربه ی این حقیقت هستند که تکیه بر ضامنان فرامنطقه ای، آنها را در برابر نخستین تکان جدی بدون پشتیبان رها می کند.
اینجا دقیقاً همان نقطه ای است که جایگاه برتر ایران به مثابه یک واقعیت سیاسی معنا پیدا می کند. دستیابی به این جایگاه مرهون ترکیبی از چند عامل کلیدی بود، خوداتکایی در توان دفاعی که شکست محاصره ی تسلیحاتی را به رخ کشید، اراده ی سیاسی که تحت هیچ فشاری دچار دوگانگی نشد، انسجام اجتماعی که دشمن را در تحقق رؤیای تفرقه ناکام گذاشت، و ظرفیت پاسخگویی چندلایه از میدان نظامی تا دیپلماسی. این ویژگی ها نه نشانه های یک قدرت رو به زوال که نمادهای قدرتی روینده و آینده ساز هستند.
با این حال، قاعده گذاری منطقه ای تنها با موشک و پهپاد تکمیل نمی شود. جنگ رمضان توان میدانی را به نمایش گذاشت، اما مرحله ی بعد، ترجمه ی این توان به سازوکارهایی بادوام و نظم بخش است. ایران فرصت دارد از جایگاه تثبیت شده ی خود برای شکل دادن به منطق تازه ای در منطقه استفاده کند، منطق همسایگی مبتنی بر منافع مشترک، منطق مسئولیت جمعی در تأمین امنیت، و منطق کاهش وابستگی همگان به قدرت های فرامنطقه ای. حرکت از سطح میدان به سطح ساخت آینده، اینک ضرورت راهبردی جمهوری اسلامی است.
در این میان، تلاش رژیم صهیونیستی برای گریز از باتلاق شکست، خود را در تشدید جنگ افروزی علیه لبنان نشان می دهد. هر روز که از آتش بس می گذرد، نقض های تازه و اشغال بخش های بیشتری از خاک لبنان به ثبت می رسد. تحلیلگران صهیونیست به روشنی می دانند که با دور شدن فضای نبرد از منطقه، آنها به زباله دان تاریخ خواهند پیوست. بقای سیاسی و حیثیتی آنها در ادامه دار کردن بحران و ایجاد ویرانی های تازه خلاصه شده است. پشت پرده ی این ماجراجویی، ادراکی هراسناک از تحول معادلات بازدارندگی به نفع مقاومت نهفته است.
اما آنچه این وضعیت را پیچیده تر می کند، بحران تصمیم گیری در درون ساختار قدرت آمریکاست. رسانه های صاحب سبکی چون آتلانتیک به تازگی اعتراف کرده اند که ترامپ عمیقاً در مخمصه ای بی خروج گرفتار آمده است. او از ناتوانی در واداشتن ایران به تسلیم کامل، به ستوه آمده. نگران کاهش ذخایر مهمات آمریکاست. از پاسخ متقابل ایران به هر اقدام تلافی جویانه هراس دارد. و از همه مهمتر، می داند که هر توافق احتمالی را رقبای داخلی اش به مثابه شکست و تسلیم تفسیر خواهند کرد. دستیارانش نقل کرده اند که او کاش هرگز این جنگ را آغاز نکرده بود.
فراتر از این، ساختار چندلایه و متکثر قدرت در آمریکا خود عاملی برای فلج شدن تصمیم گیری های کلان است. وزارت خارجه، پنتاگون، سرویس های اطلاعاتی و کاخ سفید هرکدام برداشت متفاوتی از تهدیدها و فرصت ها دارند. در پرونده هایی چون جنگ با ایران، این نهادها به ندرت همگام می شوند. برخی نگران گسترش دامنه ی شکست، برخی نگران پیام ضعف به رقبای جهانی مانند چین و روسیه، و برخی نیز نگران هزینه های داخلی و پیامدهای انتخاباتی هستند. حاصل این آشفتگی، تصمیم هایی نیم بند، متناقض و موقتی است که در بیرون به شکل سرگردانی و سردرگمی نمود می یابد.
در چنین بستری، منطقه ی غرب آسیا آرام آرام اما پیوسته در حال تجربه کردن فصلی تازه است. فصلی که در آن، بازیگران میانی و کوچک به این نتیجه می رسند که معادلات امنیتی پیشین دیگر کارایی ندارد. آنها می بینند که امنیت را دیگر نمی توان از فروشندگانی خرید که خود در نخستین آزمون جدی، مشتریانشان را تنها می گذارند. آنها لمس می کنند که موازنه ی قدرت تغییر کرده و ایران به بازیگری بدل شده که حذف یا تضعیف آن از دسترس خارج است. آنها به تدریج گام های نخست را برای تعامل با نظم نوین برمی دارند، چه این گام ها با هیأتی به تهران باشد و چه با تغییر محاسبات راهبردی در سایه ی پشت کردن به واشنگتن.
جنگ چهل روزه ی رمضان، فصل الخطاب محاسبات کهنه بود. از آن سو، توهم هفتاد و دو ساعت فروپاشی نقش بر آب شد. از این سو، ایران به مثابه ستون ثبات و قدرت در منطقه تثبیت گشت. اکنون نوبت آن است که این دستاورد میدانی به زبانی از جنس سیاست، اقتصاد و نظم آفرینی منطقه ای ترجمه شود. زبانی که با قلمرو پهناور منافع ملی، همسایگان را به همکاری و احترام متقابل فرا می خواند و به قدرتمندان فرامنطقه ای یادآوری می کند که این منطقه، دیگر حیاط خلوت آزمایش های راهبردی و جنگ های فرسایشی آنان نیست. افق پیش رو، افق بازتعریف نقش، بازآفرینی نظم و بازتوزیع اعتبار و قدرت در غرب آسیاست.