شکاف در صفوف دشمن و تردید در اردوگاه دوستان

شما اینجا هستید

شکاف در صفوف دشمن و تردید در اردوگاه دوستان
 
سومین جنگ تحمیلی علیه ایران، درست در میانه مذاکراتی شعله‌ور شد که به اذعان ناظران، در آستانه یک توافق معقول قرار داشت. این تناقض آشکار، یعنی آغاز خونین‌ترین تهاجم در دل یک فرآیند دیپلماتیک، نه یک تصادف، که محصول یک طراحی دقیق بر مبنای یک فرض غلط بود، اینکه ایران در میانه مذاکره غافلگیر خواهد شد و پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، فرو خواهد پاشید. اما نتیجه، درست وارونه این تصور بود. این جنگ نه تنها به شکست نظامی دشمن انجامید، بلکه پرده از یک بحران عمیق در جبهه متحد دشمنان، تناقض‌های راهبردی در سیاست متحدان، و زایش دیپلماسی جدیدی از دل آتش برداشت.
یکی از دستاوردهای ناخواسته این جنگ برای ایران، آشکار شدن شکاف‌های ساختاری در میان کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس بود. شورای همکاری خلیج فارس که در سال‌های نخست تأسیس، صراحتاً با هدف هماهنگی در برابر ایران شکل گرفته بود، در میانه این جنگ نشان داد که چیزی جز یک پوسته توخالی نیست. هنگامی که ایران حملات تلافی‌جویانه خود را علیه کشورهایی که میزبان نیروهای مهاجم بودند آغاز کرد، انتظار می‌رفت که این شورا دست‌کم یک بیانیه مشترک صادر کند. اما نه تنها چنین نشد، که هر یک از اعضا مسیر جداگانه‌ای را در پیش گرفتند. امارات که بیشترین ضربه را متحمل شد، ناگهان دریافت که در میان همسایگان عرب خود نیز تنهاست. اختلافات دیرینه و رقابت‌های پنهان، به ویژه میان ریاض و ابوظبی، مانع از شکل‌گیری هرگونه واکنش هماهنگ شد. جالب آنکه همین رقابت‌ها باعث شد برخی از این کشورها، در خفا از اقدامات تنبیهی ایران علیه رقیب دیرینه خود استقبال نیز بکنند.
در این میان، اعلام خروج ناگهانی امارات از اوپک و اوپک پلاس را باید نه صرفاً یک تصمیم فنی و اقتصادی، که یک عقب‌نشینی راهبردی و یک فریاد اعتراض آمیز به حال خود خواند. ابوظبی که با اتکا به وعده‌های حمایت آمریکا و اسرائیل، خود را به کام خطرناک‌ترین ماجراجویی علیه ایران انداخته بود، ناگهان خود را در برابر آتشی یافت که این متحدان، کوچک‌ترین توان یا اراده‌ای برای خاموش کردنش نداشتند. خروج از اوپک، در این بستر، این پیام را مخابره می‌کرد، «ما دیگر به چارچوب‌های جمعی اعتمادی نداریم و هرکس باید به فکر نجات خود باشد.» این اقدام، به مثابه میخی بود بر تابوت همبستگی کشورهای عربی در برابر ایران. برای تهران، این یک پیروزی دیپلماتیک بزرگ بود؛ چرا که نشان داد دشمن نه یک ائتلاف منسجم، که مجموعه‌ای از بازیگران متفرق با منافع متضاد است. این انشقاق، دست ایران را در مانورهای دیپلماتیک و تنظیم پاسخ‌های نظامی خود به طرز قابل توجهی باز گذاشت.
رفتار امارات در این جنگ، یک نمونه کلاسیک از خطای راهبردی ناشی از توهم قدرت است. رهبران این کشور کوچک اما ثروتمند، ظاهراً به این جمع‌بندی رسیده بودند که می‌توانند نقشی فراتر از وزن و موقعیت واقعی خود ایفا کنند. کشوری که جمعیت بومی آن به سختی از یک میلیون نفر فراتر می‌رود و ساختارش بر ستون‌های لرزان نیروی کار خارجی بنا شده، رؤیای نقش‌آفرینی به مثابه یک قدرت منطقه‌ای تأثیرگذار را در سر می‌پروراند. این توهم، با پول‌های کلان و خرید تسلیحات پیشرفته و همراهی با بلندپروازی‌های آمریکا و اسرائیل تقویت شد. اما آنچه رهبران ابوظبی نادیده گرفتند، یک اصل بنیادین در ژئوپلیتیک است، موقعیت جغرافیایی یک موهبت نیست، یک سرنوشت است. امارات در همسایگی ایران قرار دارد، کشوری که نه تنها یک قدرت منطقه‌ای، که یک تمدن کهن با عمق راهبردی و ظرفیت‌های عظیم است.
زمانی که ایران تصمیم به پاسخ قاطع گرفت، تمام آن سرمایه‌گذاری‌های امنیتی بر باد رفت. بندر فجیره، که با هزینه‌های گزاف به عنوان جایگزینی برای تنگه هرمز توسعه یافته بود، به راحتی در محاصره قرار گرفت. زیرساخت‌های حیاتی این کشور، از جمله مراکز داده و تأسیسات نفتی، آسیب‌های جدی دیدند. اماراتی‌ها که کل دارایی امنیتی خود را بر تضمین‌های واشنگتن قمار کرده بودند، دریافتند که آمریکا در لحظه حساس، منافع خود را فدای نجات یک متحد کوچک نخواهد کرد. این غفلت از جغرافیا و توهم قدرت، برای ابوظبی صورت‌حسابی سنگین به بار آورد، تبدیل شدن از یک بازیگر جاه‌طلب به یک قربانی خسارت‌دیده که حالا باید برای جبران خسارت‌ها و حفظ ثبات داخلی خود التماس‌کنان به دنبال میانجی‌گر باشد. این تجربه، درسی فراموش‌نشدنی برای تمام کشورهای کوچکی است که وسوسه نقش‌آفرینی فراتر از توان خود را دارند.
در میان هیاهوی جنگ، پرونده بحرین بار دیگر از دل تاریخ سر برآورد و به کانون مباحثات راهبردی بازگشت. بحرین، این جزیره جداشده از پیکره ایران در یک زدوبند خائنانه و استعماری، در این جنگ به پایگاهی برای حمله به سرزمین اصلی بدل شده بود. این واقعیت، یک تناقض تاریخی دردناک را پیش روی افکار عمومی ایران قرار داد، بخشی از خاک سابق کشور، اکنون نه فقط در اشغال، که به سکوی پرتاب دشمنان برای کشتن ایرانیان تبدیل شده است. سرکوب مردم بحرین که خواهان پیوستن دوباره به وطن اصلی خود بودند، در همین ایام شدت گرفت و روحانیون و دانشجویان بحرینی به جرم حمایت از ایران در برابر تجاوز خارجی، به حبس‌های طولانی محکوم شدند.
این تحولات، یک پرسش راهبردی بزرگ را دوباره مطرح کرد، چرا دستگاه سیاست خارجی ایران، با وجود اسناد و مدارک غیرقابل خدشه تاریخی و حقوقی، سازوکار جدی برای بازپس‌گیری این استان چهاردهم سابق را در دستور کار قرار نمی‌دهد؟ این پرسش، فراتر از یک بحث تاریخی، به یک مطالبه جدی در گفتمان مقاومت بدل شد. منطق این مطالبه روشن است، اگر دشمن از خاک بحرین برای ضربه زدن به ایران استفاده می‌کند و اگر مردم بحرین مشتاق بازگشت به ایران هستند، چرا باید در بازپس‌گیری سرزمینی که حق حاکمیت بر آن مسلم است، تعلل ورزید؟ جنگ، این پرونده خاک‌خورده را از آرشیو وزارت خارجه بیرون کشید و به یک موضوع زنده و فوری در سیاست خارجی ایران تبدیل کرد. اینک، سکوت در برابر این مطالبه دشوارتر از همیشه است؛ چرا که خون‌هایی که از خاک بحرین بر ملت ایران ریخته شده، پاسخ می‌طلبد.
این جنگ، یک بار دیگر دو الگوی کاملاً متضاد از دیپلماسی را در برابر هم قرار داد. از یک سو، الگویی که سال‌ها پیش توسط برخی جریان‌های سیاسی ترویج می‌شد و بر مبنای اعتماد به دشمن، دادن امتیازات یک‌جانبه و امید به حل مشکلات از طریق مذاکره صرف با قدرت‌های غربی بود. از سوی دیگر، الگویی که در این جنگ متولد و تثبیت شد و می‌توان آن را «دیپلماسی برآمده از قدرت میدانی» نام نهاد.
در مقابل، دیپلماسی برآمده از این جنگ، بر سه اصل استوار است، نخست، مذاکره از موضع قدرت. دوم، عدم تفکیک میدان و دیپلماسی؛ به این معنا که هر گام در میز مذاکره، باید با گامی در میدان نبرد همراه و پشتیبانی شود. و سوم، شفافیت در اعلام شروط و خطوط قرمز، بدون عقب‌نشینی از اصول. این الگو، یادآور میراث شهید رئیسی است که دیپلماسی را نه یک تاکتیک برای خریدن زمان، که یک راهبرد برای گشودن مسیرهای جدید همکاری با حفظ کامل عزت و استقلال کشور تعریف کرد. رویکردی که در آن، تعامل با همسایگان و حضور فعال در نهادهایی چون شانگهای و بریکس، جایگزین التماس برای جلب رضایت غرب شد. این جنگ ثابت کرد که تنها این دیپلماسی عزتمند و عمل‌گرا است که می‌تواند منافع ملی را تأمین کند و هرگونه انحراف از آن به نام صلح‌طلبی، در بهترین حالت یک ساده‌لوحی و در بدترین حالت، یک خیانت راهبردی است.
در پایان، این جنگ نشان داد که صحنه دیپلماسی در سایه نبرد، پیچیده‌تر و چندلایه‌تر از همیشه است. شکاف در جبهه دشمن یک فرصت راهبردی، تردید در اردوگاه متحدان یک هشدار جدی، و بازگشت پرونده‌های تاریخی به کانون توجه، یک ضرورت ملی است. هنر دیپلماسی ایرانی در این برهه، بهره‌برداری هوشمندانه از این شکاف‌ها، تبدیل تردید متحدان به حمایت قاطع، و حرکت جسورانه برای احقاق حقوق تاریخی، همگی در سایه قدرتی است که در میدان نبرد به دست آمده است.