شاه‌رگ‌های خشم؛ چگونه تنگه‌ها به تیغ گلوی اقتصاد جهانی تبدیل شدند؟

شما اینجا هستید

شاه‌رگ‌های خشم؛ چگونه تنگه‌ها به تیغ گلوی اقتصاد جهانی تبدیل شدند؟
 
جهان در قرن بیست ویکم، هرچند به عصر اقتصاد دیجیتال و هوش مصنوعی قدم نهاده، اما نبض حیاتش همچنان در رگ‌های آبی تنگه‌های استراتژیک می‌تپد. این گلوگاه‌های دریایی، تنها مسیرهای کشتیرانی نیستند؛ آنها فیوزهای قدرت جهانی‌اند که هرگاه از مدار خارج شوند، می‌توانند تمدن صنعتی را به زانو درآورند. در جنگ اخیر، ایران با یک جهش ژئواستراتژیک شگفت‌انگیز، از این حقیقت پرده برداشت و تنگه هرمز را از یک گذرگاه بین‌المللی به یک سلاح راهبردی تبدیل کرد. اکنون دست برتر تهران در این آبراه، چنان کابوسی برای غرب شده که آمریکا را به دزدی دریایی واداشته و همزمان، گزینه‌های تازه‌ای مانند بستن باب‌المندب را پیش روی محور مقاومت قرار داده است؛ گزینه‌هایی که می‌توانند معادله قدرت را برای همیشه تغییر دهند.
داستان تنگه هرمز در این جنگ، روایت یک تحول مفهومی عظیم است. پیش از این، هرمز صرفاً یک آبراه بین‌المللی بود که طبق عرف، کشتی‌ها از آن عبور می‌کردند و ایران نیز به عنوان کشوری مسئولیت‌پذیر، هرگز از حق حاکمیتی خود برای کنترل و مدیریت این تنگه استفاده کامل نکرده بود. این خویشتنداری تاریخی، متأسفانه به یک «توهم حق عبور بی‌قید و شرط» برای غرب تبدیل شده بود. اما جنگ، همه چیز را تغییر داد.دستور تاریخی بستن تنگه هرمز توسط شهید دریادار تنگسیری، یک اقدام نظامی صرف نبود؛ یک زلزله مفهومی در حقوق بین‌الملل دریایی بود. ایران با این اقدام، اعلام کرد که هرمز یک «بزرگراه بین‌المللی» نیست که هرکس بتواند بی‌محابا از آن بگذرد، بلکه یک «گذرگاه تحت حاکمیت ایران» است که امنیت آن مشروط به منافع و امنیت ملی ایران است. استناد به کنوانسیون‌های ژنو و جامائیکا نشان‌دهنده پشتوانه حقوقی این اقدام است. خلاصه اینکه، بستن تنگه، فارغ از جنگ و صلح، یک حق قانونی و طبیعی ایران بوده و هست. اشتباه تاریخی، استفاده نکردن از این حق در دوران قبل از جنگ بود، نه استفاده از آن در شرایط جنگی.
نتیجه این اقدام، چیزی فراتر از یک پیروزی تاکتیکی بود. به تعبیر نشریه آتلانتیک، «تنگه هرمز اکنون عملاً به تنگه ایران تبدیل شده است». این یعنی ایران حالا یک اهرم تنظیم‌گر دائمی بر نبض اقتصاد جهانی دارد؛ اهرمی که می‌تواند قیمت نفت را از ۷۰ دلار به ۱۵۰ دلار جهش دهد، بزرگترین اقتصادهای جهان را با رکود تهدید کند و قدرت‌های بزرگ را پای میز مذاکره بکشاند. ۹۰ درصد کاهش ترافیک تنگه، صرفاً یک آمار جنگی نیست، نشانه یک تغییر پارادایم در نظم ژئوپلیتیکی خلیج فارس است.
در سوی دیگر این میدان، آمریکا در موضعی قرار گرفته که از شدت درماندگی، به آشکارترین شکل ممکن آبروی خود را حراج می‌کند. اعتراف ترامپ مبنی بر اینکه نیروی دریایی آمریکا «مثل دزدان دریایی» عمل می‌کند، یک لحظه تاریخی در انحطاط اخلاقی و راهبردی یک ابرقدرت است. این جمله را باید قاب گرفت و در موزه‌های تاریخ نگه داشت: رئیس‌جمهور کشوری که خود را رهبر جهان آزاد می‌نامد، با افتخار اعلام می‌کند که نیروی دریایی‌اش دست به راهزنی می‌زند! اما فراتر از این رسوایی اخلاقی، یک شکست راهبردی عمیق‌تر نهفته است. چرا آمریکا به راهزنی دریایی متوسل شده است؟ پاسخ روشن است: زیرا دیگر قادر به رویارویی مستقیم با نیروهای مسلح ایران در دریا نیست. ناوگان عظیم آمریکا که پیش از جنگ برای «نمایش قدرت» به منطقه گسیل شده بود، اکنون از ترس موشک‌های ایران صدها کیلومتر دورتر از سواحل ایران مستقر شده و به جای نبرد با ناوهای جنگی، به شکار نفتکش‌های تجاری مشغول است. این یک اعتراف ضمنی به شکست کامل در میدان نبرد دریایی است. «فرمانده کل قوا» به «دزد دریایی» تنزل یافته و این چیزی نیست جز نماد فروپاشی هیمنه نظامی آمریکا.
اما داستان تنگه‌ها در این جنگ، به هرمز ختم نمی‌شود. اکنون نوبت به باب‌المندب رسیده است؛ تنگه‌ای که می‌تواند به دومین اهرم فشار ایران و محور مقاومت تبدیل شود. باب‌المندب، این گلوگاه ۳۰ کیلومتری در دهانه جنوبی دریای سرخ، روزانه شاهد عبور نزدیک به ۶ میلیون بشکه نفت و کالاهایی به ارزش بیش از ۱۰ میلیارد دلار است. بستن این تنگه به روی کشتی‌های کشورهای متخاصم، فاجعه‌ای اقتصادی برای غرب و به‌ویژه رژیم صهیونیستی خواهد بود که در مقایسه با بسته شدن هرمز، ابعادی متفاوت و شاید مخرب‌تر دارد.
تحلیل گران به درستی تأکید می‌کنند که «این گره با بستن باز می‌شود». در شرایطی که آمریکا با محاصره دریایی و توقیف کشتی‌های ایرانی، عملاً آتش‌بس را نقض می‌کند و به تجاوز خود ادامه می‌دهد، پاسخ متقابل ایران نباید محدود به یادداشت‌های دیپلماتیک به سازمان ملل باشد. سازمان ملل که تحت سلطه آمریکاست و امیر ایروانی، نماینده ایران، نیز به خوبی از این واقعیت آگاه است و نامه‌اش را صرفاً «برای رفع تکلیف» نوشته است. پاسخ واقعی، باید در میدان عملیات باشد. و در اینجاست که گزینه باب‌المندب مطرح می‌شود. برادران یمنی انصارالله بارها اعلام آمادگی کرده‌اند که این تنگه را به روی کشتی‌های وابسته به جبهه متخاصم ببندند. این اقدام، یک عملیات تلافی‌جویانه ساده نیست، بلکه یک ضربه متقارن هوشمندانه است. آمریکا با محاصره هرمز، تلاش می‌کند جریان نفت ایران را قطع کند؛ ایران و یمن با مسدود کردن باب‌المندب، جریان کالا و انرژی به اسرائیل و متحدان اروپایی آمریکا را فلج خواهند کرد. هزینه این کار برای غرب، سرسام‌آور است. کشتی‌ها مجبور خواهند شد مسیر دماغه امید نیک در آفریقای جنوبی را دور بزنند که این یعنی ۳۰۰۰ تا ۳۵۰۰ مایل دریایی مسافت اضافه، ۱۰ تا ۱۵ روز زمان بیشتر، و هزینه روزانه یک تا دو میلیون دلار برای هر کشتی. این یعنی یک شوک اقتصادی به مراتب بزرگ‌تر.
نکته کلیدی‌تر، موقعیت ویژه رژیم صهیونیستی است. اسرائیل، بیشترین آسیب را از هرگونه اختلال در تردد باب‌المندب متحمل می‌شود، چرا که مسیر دریایی اصلی‌اش به آسیا و شرق آفریقا همین تنگه است. بستن باب‌المندب، به معنای محاصره دریایی اسرائیل در جنوب خواهد بود، درست همان‌طور که هرمز، فشار را بر متحدان عرب و غربی آمریکا وارد می‌کند. این یک استراتژی دوگانه است: ایران با هرمز، آمریکا را تحت فشار می‌گذارد و یمن با باب‌المندب، اسرائیل را به زانو درمی‌آورد.
حال باید دید این نبرد تنگه‌ها چه تأثیری بر اقتصاد جهانی دارد. اعداد و ارقام، خود گویای ماجرا هستند. نفت برنت به ۱۲۶ دلار رسیده و کارشناسان صراحتاً می‌گویند که «به زودی با نفت ۱۵۰ دلاری آشنا خواهیم شد». در بازار نقدی، قیمت‌ها از ۱۵۰ دلار هم فراتر رفته است. میانگین قیمت بنزین در آمریکا به ۴.۳۹ دلار در هر گالن رسیده و این یعنی یک جهش ۳۰ سنتی در عرض یک هفته.
اما این پایان ماجرا نیست. هشدار بلومبرگ و فایننشال تایمز بسیار جدی‌تر است. تحلیلگران می‌گویند جهان تا چند هفته دیگر به نقطه‌ای خواهد رسید که ذخایر تجاری و استراتژیک نفت که از ماه‌های مارس و آوریل برای مهار قیمت‌ها استفاده می‌شد، ته می‌کشد. وقتی این ذخایر تمام شود، قیمت‌ها به طور قابل‌توجهی افزایش خواهد یافت و بازار نفت وارد دوره‌ای از شوک‌های مهارنشدنی می‌شود. شرکت‌های بزرگ نفتی مانند اکسون‌موبیل، شورون و کونیکوفیلیپس هشدار داده‌اند که این وضعیت «نمی‌تواند تا ابد ادامه پیدا کند».
و در این میان، فشار بر ترامپ لحظه به لحظه بیشتر می‌شود. نظرسنجی‌های مشترک واشنگتن‌پست و ای‌بی‌سی نیوز نشان می‌دهد که ۶۱ درصد آمریکایی‌ها اقدام نظامی علیه ایران را اشتباه می‌دانند و ۷۷ درصد، ترامپ را شخصاً مقصر گرانی بنزین می‌شناسند. این یعنی فروپاشی سیاسی در قلب آمریکا. جان بولتون، مشاور امنیت ملی سابق ترامپ، به نکته جالبی اشاره می‌کند: اظهارات ضد و نقیض ترامپ درباره صلح، «یک جور دستکاری بازار است تا نشان دهد همه چیز خوب است». اما بازار، فریب نمی‌خورد. تا وقتی تنگه بسته است، قیمت‌ها بالا می‌رود، و تا وقتی قیمت‌ها بالاست، محبوبیت ترامپ سقوط می‌کند. این یک چرخه مرگ‌بار سیاسی-اقتصادی است که ترامپ خودش آن را ساخته و حالا در آن گرفتار آمده است.
تحلیلگران می‌گویند: ترامپ در دام ایران افتاده است و هیچ‌یک از گزینه‌هایش ایده‌آل نیستند. یا باید حملات را از سر بگیرد که هزینه‌اش غیرقابل تحمل است، یا صلحی را بپذیرد که هیچ دستاوردی برایش نداشته باشد. و در این میان، گره‌های تنگه‌ها، همچنان محکم‌تر و محکم‌تر می‌شوند. این گره‌ها، همان‌طور که یادداشت روز کیهان گفت، تنها با «بستن» باز خواهند شد. اما سؤال اینجاست که کدام طرف، طاقت بیشتری برای تحمل فشار این گره‌ها دارد؟ پاسخ را باید در پمپ بنزین‌های نیویورک و صف‌های اعتراض در لندن جستجو کرد، نه در بیانیه‌های پنتاگون. جهان در حال آموختن یک درس تلخ است: تنگه‌ها، سلاح‌های خاموشی هستند که می‌توانند تمدن‌ها را به زانو درآورند. و ایران، حالا صاحب قوی‌ترین این سلاح‌هاست.