سوریه پسااسد؛ تقابل دو روایت از آزادی و سلطه
در حالی که برخی تحلیلها در داخل ایران، سقوط احتمالی دولت بشار اسد را «آغاز عصر دموکراسی» برای سوریه توصیف میکنند، ارزیابیهای راهبردی نشان میدهد این روایت بیش از آنکه انعکاس واقعیت باشد، ادامه خطای تحلیلی جریان غربگرا در فروکاستن بحران پیچیدهی خاورمیانه به دوگانهی «استبداد و آزادی» است.
گزارشها از مواضع رسانههای غربگرا حاکی از آن است که این جریان حتی گروه تروریستی «تحریرالشام» به رهبری ابومحمد جولانی را به عنوان نیرویی «معتدل» و قابل مذاکره معرفی کرده و نسبت به پیامدهای فروپاشی ساختار مرکزی دمشق بیاعتناست.
در مقابل، رژیم صهیونیستی با دیدی کاملاً راهبردی از همین وضعیت بهره میبرد و طرحی بلندمدت برای شکلدهی سوریهای ضعیف و فاقد حاکمیت متحد را دنبال میکند؛ از اشغال مستقیم مناطق مرزی تا ایجاد کمربندهای نفوذ در سویدا و درعا. هدف نهایی این رویکرد، شکلدهی به دمشقِ مطیع و وابسته به محور امنیتی اردن و امارات است—نقطهای که تحلیلگران آن را گامی دیگر در مسیر پروژه «از نیل تا فرات» تلآویو میدانند.
تحولات فرضی سوریه که این روزها ترسیم شده است، بیش از آنکه یک گزارش وضعیت باشد، آیینهای تمامنما از تقابل دو نگاه متضاد به نظم منطقهای است: نگاهی که تغییر حکومت در دمشق را «لحظه جادویی رهایی» میپندارد و نگاهی دیگر که در این تغییر، فرصتی طلایی برای پیشبرد پروژهای امپریالیستی میبیند. روایت ارائهشده از سوریه «پسااسد»، در حقیقت، بهانهای است برای واکاوی یک شکست تحلیلی داخلی و یک پیشروی راهبردی خارجی.
از یک سو، جریان موسوم به «غربگرا» در داخل، با فروکاستن پیچیدگیهای جغرافیای سیاسی سوریه به یک اپیزود ساده «استبداد علیه آزادی»، سقوط دولت بشار اسد را نه یک فاجعه امنیتی، که سرآغاز عصر طلایی دموکراسی و رفاه قلمداد کرد. این نگاه، با شور زائدالوصفی که از صفحات روزنامههایی مانند «هممیهن» و «شرق» تراوش میکرد، گروههای تروریستی مانند «تحریرالشام» به رهبری جولانی را نه ابزار جنگ نیابتی، که نیروهای «معتدل» و «واقعگرا»یی تصویر کرد که با کنار گذاشتن «ادبیات رادیکال»، میتوانند سوریه را به «افقهای بهتر» رهنمون سازند. این تحلیل سادهانگارانه، عامدانه یا از سر جهل، سه واقعیت کلیدی را نادیده گرفت: ماهیت ذاتی تروریستی این گروهها، برنامه از پیش طراحیشده محور غربی-صهیونیستی-عربی برای تجزیه سوریه، و این اصل بنیادین که حذف یک حاکمیت مرکزی—هرچند ناقص—در منطقهای چنین حساس، هیچگاه خلأ قدرت به جا نمیگذارد، بلکه آن خلأ را با آشوبی خونین و سپس اشغالگری پر میکند.
درست در نقطه مقابل این توهم، نگاه رژیم صهیونیستی قرار دارد که نه تنها در دام این سادهاندیشی نیفتاده، بلکه با حسابگری تمام از آن به عنوان اهرمی برای پیشبرد «رویای از نیل تا فرات» خود استفاده میکند. تحلیل «نقشه پساجولانی» به وضوح نشان میدهد که تلآویو، سوریه ضعیف و فاقد حاکمیت مقتدر مرکزی را به مراتب مطلوبتر از سوریه متحد مقاومت میداند. اقدامات آنان—از منهدم کردن زیرساختهای دفاعی سوریه و اشغال مستقیم قنیطره، تا ایجاد مناطق حائل تحت کنترل دروزیهای وابسته در سویدا و همپیمانی با گروههای رقیب جولانی در درعا—همگی حکایت از یک برنامهریزی بلندمدت برای کنترل غیرمستقیم همسایه شمالی-شرقی دارد. حتی تمایل ظاهری جولانی به عادیسازی، نتانیاهو را قانع نمیکند؛ چرا که طمع او متوجه استقرار یک حکومت کاملاً مطیع در دمشق است، حکومتی که نه برآمده از اراده مردم که زاییده پروژههای امنیتی اردن و امارات و در خدمت منافع تلآویو باشد.


