رمزگشایی از راهبردی که ورق جنگ را برگرداند

شما اینجا هستید

رمزگشایی از راهبردی که ورق جنگ را برگرداند
 
در میان انبوه تحلیل‌ها از جنگ تحمیلی اخیر، اغلب نگاه‌ها به صحنه‌های میدانی دوخته شده است: رد و بدل شدن آتش، پهپادهایی که ناوها را هدف می‌گیرند، و موشک‌هایی که از دل تاریکی شب پرتاب می‌شوند. اما حلقه گمشده این تحلیل‌ها، فهم نقشه کلانی است که پشت این تحرکات قرار دارد. جنگی به این پیچیدگی را نمی‌توان با تاکتیک‌های پراکنده و واکنش‌های مقطعی اداره کرد. آنچه ایران را در این نبرد تاکنون پیروز میدان نگه داشته، فراتر از شجاعت سربازان و دقت تسلیحات، یک معماری راهبردی دقیق و چندلایه است. معماری‌ای که بر سه ستون استوار شده و تکان‌های مهلکی بر پیکر دشمن وارد کرده است.
این سه ستون، مثلثی را تشکیل می‌دهند که هر ضلع آن به تنهایی یک اهرم قدرت است، اما در کنار هم، ماشین جنگی دشمن را زمین‌گیر کرده است. این مثلث، سه مفهوم کلیدی را در بر می‌گیرد: غرامت، پرونده هسته‌ای، و تنگه هرمز. اما فهم این سه، نیازمند عبور از تعاریف سطحی و نگاه‌های کلیشه‌ای است. هر یک از این اضلاع، معنایی بسیار فراتر از آنچه در نگاه اول به ذهن می‌رسد، در خود نهفته دارد. اگر این معانی عمیق‌تر را درک نکنیم، در تحلیل میدان دچار خطایی راهبردی خواهیم شد.
ضلع اول، غرامت، صرفاً دریافت خسارت مالی از دشمن متجاوز نیست. غرامت در این معماری، یک ابزار روایت‌ساز است. این مفهوم، پاسخ روشنی به پرسشی بنیادین می‌دهد که افکار عمومی جهان و نهادهای بین‌المللی باید به آن برسند: چه کسی این جنگ را آغاز کرد؟ چه کسی خانه‌ها را ویران و غیرنظامیان را به خاک و خون کشید؟ چه کسی باید در برابر تاریخ پاسخگو باشد؟ با طرح مفهوم غرامت، جنگ از یک درگیری دوطرفه که در آن هر دو طرف مقصر جلوه داده می‌شوند، به رابطه‌ای روشن میان «ظالم و مظلوم» تغییر شکل می‌دهد. اینجاست که روایت، خود به سلاحی راهبردی تبدیل می‌شود. مهندسی افکار عمومی از طریق این مفهوم، نه‌تنها دشمن را در موضع انفعال اخلاقی قرار می‌دهد، بلکه مشروعیت حقوقی و سیاسی ایران را برای ادامه مقاومت و درخواست جبران خسارت تثبیت می‌کند. غرامت، یعنی تعیین میدان اصلی نزاع و کشاندن دشمن به زمینی که در آن بازنده است.
ضلع دوم، پایان پرونده هسته‌ای، نیست صرفاً بحث بر سر چند درصد غنی‌سازی یا حجم ذخایر اورانیوم. این ضلع، اعلام یک تغییر پارادایم در مناسبات ایران و غرب است. پیام روشن و قاطع این است: دوران گذشته برای همیشه به پایان رسیده است. دیگر پرونده هسته‌ای، موضوع اصلی نزاع و چانه‌زنی نیست. این به معنای سخت‌تر شدن مذاکرات یا افزایش سطح خواسته‌ها نیست؛ به معنای این است که اساساً آن پرونده از دستور کار خارج شده است. ایران، با عبور از آن دوران، اقتدار هسته‌ای خود را به یک «داده» تثبیت‌شده در معادلات قدرت تبدیل کرده است؛ چیزی شبیه به یک مرز جغرافیایی که دیگر قابل مذاکره نیست. این اقدام، بزرگ‌ترین برگ برنده دشمن در فشار بر ایران را برای همیشه از دست او خارج کرده و او را در برابر یک دیوار سخت واقعیت قرار می‌دهد.
و اما ضلع سوم که در این مقطع، نقطه ثقل تحولات شده است: تنگه هرمز. فهم این ضلع، نیازمند یک جهش تحلیلی است. تنگه هرمز، دیگر فقط یک آبراه برای عبور نفتکش‌ها یا محلی برای دریافت عوارض نیست. این آبراه، به یک سرمایه هویتی و یک اهرم تمدنی تبدیل شده است. معنای جدید تنگه هرمز، یعنی بازتعریف نظم منطقه‌ای بر اساس منافع و امنیت ملی ایران. یعنی کنترل نبض انرژی جهان و تبدیل شدن به ضامن یا تهدیدکننده اصلی ثبات اقتصادی غرب و شرق. یعنی فشار بی‌امان برای خروج کامل آمریکا از غرب آسیا. یعنی ارائه یک مدل جدید از رابطه با همسایگان؛ مدلی که در آن، ایران تنظیم‌کننده اصلی شریان‌های حیاتی است. و از همه مهم‌تر، در این چارچوب، تحریم‌های فلج‌کننده اقتصادی که سال‌ها گلوی ملت را فشرده بود، عملاً بی‌اثر می‌شود، چرا که اهرم تنگه، قدرتی به مراتب برتر از اهرم تحریم است.
اما میدان نبرد، تنها جایی نیست که این راهبرد در آن جاری است. میز مذاکره، عرصه دیگر این تقابل است و در این عرصه، یک نبرد روایی تمام‌عیار در جریان است. خطری که در این میان وجود دارد، پذیرش یک «معادله نامتوازن» است. معادله‌ای که در آن، طرف پیروز میدان، در موضع ضعف و پاسخگویی قرار گیرد و دشمن شکست‌خورده، در قامت یک بازپرس ظاهر شود که مدام پاسخ‌های ایران را «نمی‌پسندد» و «غیرقابل قبول» می‌خواند. این شکل از مذاکره، که در آن ایران دائماً باید برای راضی کردن طرف مقابل امتیاز بدهد، یک تله مرگبار و برخلاف عزت ملی و دستاوردهای میدانی است. بهترین تصمیم در چنین مقطعی می‌تواند این باشد که صریحاً اعلام شود جمهوری اسلامی بیش از این حاضر به ادامه یک بازی تشریفاتی و وقت‌کُش نیست.
از سوی دیگر، باید به این پرسش کلیدی پاسخ داد که چرا مذاکرات به نتیجه نمی‌رسد؟ آیا ایران امتیاز کافی نداده است؟ در هر دو دور مذاکرات پیش از جنگ، ایران بسته‌های پیشنهادی منعطف و جامعی ارائه کرده بود که به گواه واسطه‌ها، زمینه توافق را کاملاً فراهم کرده بود. اما ترامپ، هر بار به جای امضای توافق، جنگ را انتخاب کرد. اینک نیز پس از یک شکست نظامی تمام‌عیار دشمن، او همچنان شروط غیرواقعی و تسلیم‌طلبانه‌ای را مطرح می‌کند که اساساً برای عدم توافق طراحی شده‌اند. این تناقض آشکار، پرده از یک حقیقت برمی‌دارد: ترامپ تمایلی به توافق عادلانه با ایران ندارد. دلایل این عدم تمایل می‌تواند ریشه در غرور کاذب و عدم توانایی او برای پذیرش شکست در برابر افکار عمومی آمریکا داشته باشد، یا اینکه به سناریوی هولناک‌تری برگردد؛ اینکه او تصمیم‌گیرنده اصلی نیست و نتانیاهو با اهرم‌های پنهان، سیاست آمریکا در قبال ایران را گروگان گرفته است.
ایران با یک معماری راهبردی هوشمندانه، هم در میدان و هم بر سر میز مذاکره، دشمن را در یک بازی دو سر باخت گرفتار کرده است. دشمن اگر وارد این مثلث قدرت شود، مجبور به پذیرش خفت و خواری ناشی از شکست خواهد بود و اگر از آن خارج شود، در یک فرسایش عذاب‌آور سیاسی و اقتصادی غرق می‌شود. در چنین شرایطی، ایران نه در موضع یک مدافع منفعل، که در جایگاه یک تنظیم‌کننده نظم نوین ایستاده است. نظمی که در آن، تنگه هرمز نه پایان، که آغاز یک فصل جدید از قدرت و نفوذ ایران در معادلات جهانی است.