جنگ، عرصهای است که در آن توهمات پیش از نبرد، نخستین قربانیان آتش واقعیت میشوند. آنچه امروز در آبهای نیلگون خلیج فارس و در باریکه حیاتی تنگه هرمز میگذرد، نه صرفاً یک رشته درگیری پراکنده، که تجلی یک بنبست کامل راهبردی برای ایالات متحده و همپیمانانش است. بنبستی که هرچه بیشتر بر طبل آن میکوبند، شکافهایش عمیقتر و راه برونرفت از آن تاریکتر میشود. برای درک عمق این بحران، باید پرده از سه لایه درهمتنیده برداشت: شکست پیدرپی نظامی در میدان نبرد، استیصال در اتاقهای دیپلماسی، و ورشکستگی در کارزار عملیات روانی. مثلثی که اضلاع آن یکدیگر را تقویت میکنند و تصویری از یک ابرقدرت سرگردان را به نمایش میگذارند.
نخستین ضلع این مثلث، شکستهای تحقیرآمیز و مکرر نظامی در بازپسگیری تنگه هرمز است. روایت رسمی واشنگتن، تئاتری بود با فیلمنامهای از پیش نوشتهشده: یک عملیات «تمیز و محدود» برای اسکورت کشتیها و بازگشایی آبراه. اما در میدان، این تئاتر حتی یک پرده هم دوام نیاورد. هر بار که ناوگان مهاجم به سمت دهانه تنگه خیز برداشت، نه با یک مدافع منفعل، که با سیل آتش دقیق موشکهای بالستیک و کروز ضدکشتی و پهپادهای انهدامی مواجه شد. دشمنی که گمان میکرد با تکرار جنگهای کوچک میتواند اراده ایران را فرسوده کند، خود در چرخهای از عملیاتهای «کوچکِ پرشکست» گرفتار آمده است. هر حمله، با تلفات سنگینتر و فراری آبرومندانهتر به پایان میرسد؛ از ناوشکنهای زخمی که در بنادر همسایه پناه میگیرند تا گزارشهای ماهوارهای از شعلههای مهیب بر پهنه دریا. واشنگتن به خطا گمان میکرد ایران از گسترش دامنه جنگ هراس دارد، غافل از اینکه منطق میدان، منطق «پاسخ قاطع» است. استمرار این وضعیت «نه جنگ، نه صلحِ» فرسایشی، نهتنها تنگه را باز نکرده، که هزینه حفظ ناوگان محاصرهکننده را به کابوسی لجستیکی و اقتصادی برای آمریکا تبدیل کرده است.
ضلع دوم، بنبست کامل در جبهه مذاکرات است. مذاکراتی که با ژست پیروزی و ضربالاجلهای پوشالی آغاز شد، اکنون در باتلاق خواستههای متقابل فرو رفته است. دلیل این بنبست روشن است: ایران از موضع قدرت وارد گفتوگو شده است. وقتی تنگه هرمز به اهرمی راهبردی در دست تهران تبدیل شده و برنامه هستهای نیز به خط قرمزی تغییرناپذیر بدل گشته، دیگر ورق بازی در اختیار کاخ سفید نیست. آنها آمده بودند تا «پیروزی قاطع» در میدان را به «تسلیم کامل» در مذاکره تبدیل کنند، اما با واقعیتی عکس مواجه شدند. ایران نه تنها هستهای را بهکلی از دستور کار خارج کرده، بلکه هرگونه عقبنشینی در موضوع تنگه را به سرنوشت میدان و رفتار دشمن گره زده است. در چنین فضایی، پیشنهادهای آمریکا همچون بادکنکهای توخالی در هوا میترکند و مذاکرات به جای پیشرفت، به محملی برای خرید زمان از سوی واشنگتنِ مستأصل بدل شده است. روشن است که تا زمانی که توازن قوا در میدان به هم نخورد، میز مذاکره نیز تغییری به خود نخواهد دید و این یعنی ابتکار عمل، یکسره در اختیار طرف ایرانی است.
اما شاید رقتانگیزترین بخش این ماجرا، ضلع سوم یعنی عملیات روانی درمانده و نخنما شده باشد. هنگامی که گلولهها کارگر نمیافتند، واژهها به میدان میآیند، اما این بار با چنان لحن و محتوای وارونهای که بیش از آنکه افکار عمومی را بفریبد، به رسوایی خود دامن میزند. تلاش برای معرفی بستن تنگه هرمز بهعنوان یک «اقدام مجرمانه» و متعاقباً، به تصویر کشیدن متجاوز در قامت «ناجی بشردوستانه»، اوج استیصال یک ماشین تبلیغاتی ورشکسته است. این روایت میخواهد به جهان بقبولاند که کشوری که برای دفاع از خود، گذرگاهش را بسته، مجرم است و قدرتی که از هزاران مایل دورتر آمده و زیرساختهای یک ملت را ویران کرده، حامی حقوق دریانوردان است! این سطح از وارونهنمایی، نه یک ابتکار هوشمندانه، که اعترافی تلخ به شکست در روایتسازی است. جایی که منطق «دفاع مشروع» روشنتر از آن است که با این افسانههای نخنما پوشانده شود. گویی فراموش کردهاند که همین «ناجیان»، در تاریخ معاصر، بزرگترین فجایع انسانی را در پشت نقاب کلمات فریبنده رقم زدهاند.
جمعبندی این صحنه پیچیده اما شفاف است. آمریکا در باتلاق خودساختهای فرو رفته که هر سه راه خروج از آن مسدود است. گزینه نظامی برای بازگشایی تنگه، جز تحقیر و تلفات بیشتر نتیجهای نداشته است. گزینه دیپلماتیک نیز به دلیل تغییر موازنه قدرت و صلابت ایران، به قفلشدگی مطلق رسیده و دیگر نمیتوان با ژستهای توخالی آن را پیروزی نامید. و نهایتاً، عملیات روانی نیز چنان از واقعیت دور است که حتی متحدان سنتی را نیز به تردید واداشته است. آنچه در این سوی میدان باقی میماند، یک حقیقت انکارناپذیر است: ایران نهتنها تنگه هرمز را از دست نداده، بلکه آن را به سکوی پرتاب یک دکترین جدید امنیتی تبدیل کرده است. دکترینی که در آن، امنیت یک آبراه جهانی به امنیت ملی یک کشور گره خورده و گشودن گره این معادله، نه با زور ناوهای غولپیکر، که تنها با پذیرش واقعیتهای جدید قدرت در منطقه ممکن خواهد بود. دریا، آینه تمامنمای این حقیقت شده است.


