در میدان جنگ، «ما» مرز ندارد؛ نقدی بر بیطرفیهای شرمآور و اصلاحطلبیِ وکیلگونه
جنگ که میشود، همه چیز شفاف میشود. مرز میان دوست و دشمن، میان مدافع و متجاوز، میان «ما» و «آنها» دیگر جای هیچ تفسیر و تأویلی باقی نمیگذارد. اما آنچه در جنگ رمضان در فضای سیاسی و رسانهای ایران روی داد، پدیدهای عجیب و تأملبرانگیز بود: در حالی که بخش بزرگی از جامعه و نظام در دفاع از تمامیت ارضی کشور متحد شده بودند، برخی طیفهای سیاسی داخلی چنان رفتار میکردند که گویی وکیل مدافع ترامپ در تهران هستند. از اتهامزنی به دیپلماسی ایران گرفته تا شعارهای تحریکآمیز علیه توان دفاعی کشور، و از سوی دیگر، روشنفکران شرمگینی که برای دفاع از وطن نیاز به «مجوز اخلاقی» داشتند. این گزارش تحلیلی، نگاهی انتقادی به این دو جریان دارد و نشان میدهد که چرا در جنگ، بیطرفی نه ممکن است و نه اخلاقی.
در روزهایی که خبر از احتمال آغاز دوباره مذاکرات ایران و آمریکا در اسلامآباد منتشر شد، برخی روزنامههای اصلاحطلب در ایران واکنشی نشان دادند که کمتر کسی انتظارش را داشت. آنها به جای آنکه بر منافع ملی و خط قرمزهای ایران تأکید کنند، عملاً به مدافع منافع واشنگتن تبدیل شدند. یک روزنامه نزدیک به حزب کار در گزارشی نوشت: «پافشاری بر شروطی فراتر از توان چانهزنی بینالمللی و ادعاهایی نظیر "لزوم ساخت سلاح هستهای" یا "انسداد ابدی تنگه هرمز"، دست مذاکرهکنندگان را میبندد.»
این جمله را چند بار بخوانید. نویسنده آن به صراحت میگوید که دفاع از تنگه هرمز (که در میدان جنگ ثابت شده برگ برنده ایران است) «زیادهخواهی» است و باید کنار گذاشته شود. او از «کاسبان نفرت» مینویسد و مذاکره «واقعبینانه» را تنها راه نجات ایران میداند. اما واقعبینی از نگاه این جریان یعنی چه؟ یعنی تسلیم شدن در برابر خواستههای آمریکا؟ یعنی کاهش برد موشکها؟ یعنی تحویل دادن برنامه هستهای؟ یعنی دادن تنگه هرمز؟
روزنامه شرق نیز در یادداشتی از فاضل میبدی نوشت: «باید با نظرات کارشناسانی مانند دکتر ظریف یا دکتر عراقچی در مسائل حساسی چون تنگه هرمز، برخورد شعارگونه کرد. میدان از دست افراد دامنزن اختلافات خارج شود.» این جملات نشان میدهد که جریان اصلاحطلب همچنان دچار سندروم ترسافکنی و مذاکرهمحوری است. آنها راهبردهای خود را نه به سود منافع ملی، بلکه برای مقاصد مشکوکی تنظیم میکنند که گویی شعبهای از صدای آمریکا در داخل هستند.
تحلیلگران تندروی اصلاحطلب حتی فراتر رفته و مدلی از سیاست خارجی را پیشنهاد میکنند که در آن ایران نقش «بره در مذبح» را بازی کند: کاهش برد موشکها، دادن تنگه هرمز و تحویل تأسیسات هستهای. این دقیقاً همان چیزی است که ترامپ در خواب هم نمیدید. اما سؤال اینجاست: آیا این جریان هنوز نفهمیده که جنگ رمضان ثابت کرد تسلیم شدن در برابر زورگویان، نه تنها آتش آنها را خاموش نمیکند، بلکه شعلهورتر میکند؟
اما قضیه فقط به اصلاحطلبان سیاسی ختم نمیشود. در سوی دیگر، طیفی از روشنفکران، دانشگاهیان و اهالی رسانه وجود دارند که در هر بحران ملی، پیش از هر چیز به فکر «جایگاه خود در میان مخاطبان غربی» هستند. آنها در جنگ رمضان نیز به همان الگوی همیشگی متوسل شدند: ابتدا شرم، سپس توجیه، و در نهایت دفاع مشروط.
الگوی کلامی آنها همیشه یکی است: «بله! کشور ما مشکلاتی دارد و من با نظام سیاسی حاکم بر آن موافق نیستم، اما میخواهم برای دفاع از وطنم کاری کنم.» این جمله که ظاهراً یک موضع متوازن و روشنفکرانه به نظر میرسد، در واقع یک فاجعه اخلاقی است. چرا؟ چون دفاع از کشور در برابر تجاوز خارجی، نیاز به هیچ شرط و مجوزی ندارد. وقتی خانهات در آتش است، اولویت اول خاموش کردن آتش است، نه برگزاری کنفرانس درباره علل تاریخی آتشسوزی.
برخی این پدیده را «صهیونیسم شرمگین» مینامد. تعبیری تند اما صادقانه. «انگار بیطرف بودن به یک جور اصل عام برای زندگی اخلاقی ما تبدیل شده است؛ اصلی ایمانی که اگر بنا داریم لحظهای از آن عدول کنیم، باید داستان مفصلی برای توجیه آن فراهم کرده باشیم.»
این بیماری عمومی، ریشه در چه چیزی دارد؟ در وابستگی به تأیید مخاطب خارجی. بسیاری از روشنفکران ما در جهانی زندگی میکنند که مایل است همه را به سلبریتیهای مفلوکی تبدیل کند که حتی برای تشخیص حقیقت به واکنش مخاطبانشان وابسته باشند. آنها میترسند اگر بیچون و چرا از ایران دفاع کنند، در محافل آکادمیک غربی «ضد دموکراسی» یا «حامی نظام استبدادی» خطاب شوند. پس برای رفع این ترس، ابتدا چند نقد به نظام میکنند و بعد اجازه میگیرند که از کشورشان دفاع کنند.
واقعیت ساده اما تلخ این است: جنگ، وضعیت حاد ظهور سیاست است. میدانی که در آن با یک الزام قطعی برای موضع داشتن مواجه میشویم. شما یا در طرف متجاوز قرار میگیرید یا در طرف مدافع. هیچ خاکستری در کار نیست. بیطرفی در جنگ، نه ممکن است و نه اخلاقی. کسی که میگوید «من از ایران دفاع میکنم اما...»، عملاً دفاع خود را مشروط به شرایطی کرده که هیچگاه در میدان نبرد معنا ندارد.
انگار پزشکی باشیم که در صحنه تصادف، با جسمی در حال خونریزی مواجه شده و به جای اینکه برای حفظ جان بیمار تلاش کند، به بررسی علت تصادف میپردازد. این همان چیزی است که در جنگ رمضان از برخی روشنفکران دیدیم. آنها به جای پاسخ به فراخوان میهن، مشغول روایتسازی از علل بحران بودند.
البته باید تأکید کرد که نقد سیاستهای داخلی در زمان صلح، نه فقط حق که وظیفه هر شهروند آگاه است. نظام جمهوری اسلامی نیز همواره بر مشارکت انتقادی مردم تأکید داشته است. اما قضیه در زمان جنگ فرق میکند. در زمان جنگ، هر نقدی که باعث تضعیف روحیه ملی، القای ناامیدی، یا تقویت روایت دشمن شود، دیگر «نقد» نیست؛ همراهی با دشمن است.
متأسفانه برخی اصلاحطلبان در جنگ رمضان، مرز را گم کردند. آنها به جای حمایت از تیم دیپلماسی کشور در میز مذاکره، به تخریب مواضع ایران پرداختند. آنها به جای تقویت باور عمومی به توان دفاعی کشور، مدام از «شکست حتمی» و «زیادهخواهی» سخن گفتند. آنها به جای آنکه تنگه هرمز را به عنوان یک برگ برنده ملی ببینند، آن را «موانع ساختگی برای مذاکره» معرفی کردند.
جنگ رمضان یک حقیقت را برای همیشه روشن کرد؛ در برابر تجاوز خارجی، همه ما ایرانیایم، فارغ از اینکه به چه جریان سیاسی رأی دادهایم، پوستر کدام کاندیدا را در خیابان چرخاندهایم، یا با کدام طیف فکری همذاتپنداری میکنیم. وقتی شیپور جنگ از سوی دشمن نواخته میشود، تنها یک نام و تنها یک پرچم موضوعیت دارد: نام ایران و پرچم ایران.
کسانی که در آن روزهای حساس، به جای ایستادن در کنار ملت و نظام، بهانهتراشی کردند، شعارهای تحریکآمیز علیه توان دفاعی کشور سر دادند، یا با شرم و توجیه وادار به دفاع شدند، باید پاسخگوی وجدان تاریخی خود باشند. تاریخ، مدافعان وطن را در یک صفحه ثبت میکند و کسانی را که در بحرانیترین لحظات، یا وکیل مدافع دشمن شدند یا در لاک شرمگینانه بیطرفی فرو رفتند، در صفحه دیگر.
و سخن آخر اینکه: در جنگ، بیطرفی وجود ندارد. شما یا در طرف ایران هستید یا در طرف دشمن ایران. هر کسی که امروز سکوت میکند، شرطی دفاع میکند، یا به جای تقویت وحدت، بر طبل اختلاف میکوبد، باید بداند که دارد به نفع دشمن بازی میکند. و تاریخ، هیچگاه چنین بازیگرانی را نخواهد بخشید.


