جنگ فرسایشی و فروپاشی رؤیای سلطه؛ آمریکا در تنگنای میدان و مذاکره

شما اینجا هستید

جنگ فرسایشی و فروپاشی رؤیای سلطه؛ آمریکا در تنگنای میدان و مذاکره
آنچه امروز در صحنه تحولات غرب آسیا جریان دارد، نشانه‌ای روشن از ورود منطقه به مرحله‌ای تازه از بازتعریف قدرت و اراده سیاسی است. جنگی که با تصور فروپاشی سریع ایران آغاز شد، اکنون به بحرانی پیچیده برای آمریکا و متحدانش تبدیل شده؛ بحرانی که نه تنها اهداف اولیه آنان را محقق نکرده، بلکه بنیان بسیاری از محاسبات راهبردی غرب را نیز متزلزل ساخته است. واشنگتن گمان می‌کرد با ترکیبی از فشار نظامی، عملیات روانی، محاصره اقتصادی و تهدید امنیتی می‌تواند در مدت کوتاهی ساختار تصمیم‌گیری ایران را دچار اختلال کند، اما روند تحولات نشان داد که معادله میدان برخلاف تصورات اولیه پیش رفته است.
در نخستین روزهای جنگ، فضای رسانه‌ای غرب آکنده از ادبیات پیروزی بود. سخن از فروپاشی قریب‌الوقوع، تغییر معادلات داخلی و عقب‌نشینی سریع ایران مطرح می‌شد. اما با گذشت زمان، نه تنها این سناریوها تحقق نیافت، بلکه مقاومت و استمرار توان بازدارندگی ایران موجب شد فضای رسانه‌ای و سیاسی غرب به تدریج تغییر کند. اکنون بسیاری از تحلیلگران آمریکایی و اروپایی دیگر از پیروزی سخن نمی‌گویند، بلکه درباره هزینه‌های سنگین ادامه بحران هشدار می‌دهند. این تغییر لحن، بازتاب واقعیتی است که در میدان شکل گرفته؛ واقعیتی که نشان می‌دهد آمریکا درگیر جنگی شده که نه راه پیروزی روشنی برای آن دارد و نه امکان خروج آسان از آن.
مهم‌ترین مسئله‌ای که امروز آمریکا را در وضعیت اضطراب قرار داده، فرسایشی شدن بحران است. اقتصاد غرب، به‌ویژه اقتصاد آمریکا، توان تحمل طولانی‌مدت اختلال در بازار انرژی را ندارد. تنگه هرمز اکنون تنها یک مسیر دریایی نیست، بلکه به نقطه‌ای تبدیل شده که نبض اقتصاد جهانی در آن می‌تپد. هرگونه ناامنی در این منطقه بلافاصله بازارهای جهانی را دچار التهاب می‌کند و همین مسئله موجب شده دولت آمریکا با فشارهای داخلی گسترده‌ای مواجه شود. افزایش قیمت سوخت، نگرانی از جهش تورم و آشفتگی در زنجیره تأمین کالا، شرایطی ایجاد کرده که ادامه جنگ را برای واشنگتن به یک تهدید داخلی نیز تبدیل کرده است.
در چنین فضایی، سخنان مقام‌های آمریکایی درباره نزدیک بودن توافق یا پیشرفت مذاکرات، بیش از آنکه نشانه اقتدار باشد، بیانگر نیاز فوری آنان به مهار بحران است. آمریکا به خوبی می‌داند که ادامه وضعیت فعلی می‌تواند به فرسایش جایگاه جهانی این کشور منجر شود. از همین رو، تلاش می‌کند از مسیر مذاکرات، بخشی از فشارهای ناشی از بحران را کاهش دهد و حداقل ثبات نسبی را به بازارهای جهانی بازگرداند. با این حال، مسئله اساسی اینجاست که فضای موجود دیگر شباهتی به مذاکرات سال‌های گذشته ندارد. اکنون طرفی که زیر فشار اقتصادی و روانی قرار گرفته، تنها ایران نیست؛ بلکه خود آمریکا نیز با پیامدهای جنگ دست به گریبان شده است.
یکی از مهم‌ترین تحولاتی که این جنگ رقم زد، تغییر در موازنه روانی قدرت بود. سال‌ها آمریکا تلاش می‌کرد تصویری شکست‌ناپذیر از خود ارائه دهد و هرگونه تقابل با سیاست‌هایش را بی‌هزینه جلوه دهد. اما امروز همان کشوری که از حمله و فشار سخن می‌گفت، ناچار شده درباره امنیت انرژی، ثبات بازارها و جلوگیری از گسترش بحران ابراز نگرانی کند. این تغییر، صرفاً یک تحول تاکتیکی نیست؛ بلکه نشانه‌ای از فرسایش تدریجی هژمونی غرب در منطقه است.
در سوی دیگر میدان، ایران نیز با واقعیتی متفاوت مواجه است. جامعه‌ای که هزینه جنگ، تحریم و فشارهای چندلایه را تحمل کرده، دیگر پذیرای توافق‌های مبهم و فاقد ضمانت نیست. تجربه خروج آمریکا از توافق‌های گذشته و همچنین اقدامات نظامی در میانه روند مذاکرات، سطح بی‌اعتمادی را به بالاترین حد رسانده است. اکنون در فضای داخلی ایران این نگاه تقویت شده که هرگونه مذاکره باید بر پایه تثبیت دستاوردهای میدانی و تأمین امنیت پایدار صورت گیرد، نه صرفاً برای بازگرداندن آرامش به اقتصاد غرب.
از همین زاویه، مسئله تنگه هرمز نیز معنایی فراتر از یک ابزار اقتصادی پیدا کرده است. این آبراه اکنون به نماد قدرت بازدارندگی ایران تبدیل شده؛ نمادی که نشان می‌دهد نظم منطقه دیگر بر اساس خواست یک‌جانبه آمریکا تعریف نمی‌شود. غرب به خوبی درک کرده که بدون در نظر گرفتن واقعیت‌های جدید منطقه، امکان بازگرداندن ثبات وجود ندارد. همین مسئله موجب شده بسیاری از تحلیلگران غربی از شکل‌گیری نظمی تازه سخن بگویند؛ نظمی که در آن قدرت‌های منطقه‌ای دیگر تابع محض تصمیمات واشنگتن نیستند.
همزمان، بحران موجود شکاف‌های عمیقی را نیز در اردوگاه غرب آشکار کرده است. بسیاری از کشورهای اروپایی نگران آن هستند که ادامه تنش‌ها، اقتصاد شکننده آنان را وارد مرحله‌ای تازه از رکود و تورم کند. بازارهای جهانی نیز نسبت به آینده انرژی و تجارت بین‌المللی دچار تردید شده‌اند. این وضعیت باعث شده اجماع اولیه غرب درباره ادامه فشارها، به تدریج دچار فرسایش شود. هرچه بحران طولانی‌تر شود، هزینه حفظ این ائتلاف نیز افزایش خواهد یافت.
نکته مهم دیگر، ناکامی آمریکا در تحقق اهداف اعلامی خود است. نه ساختار دفاعی ایران فروپاشید، نه محور مقاومت از هم گسست و نه اراده سیاسی تهران دچار عقب‌نشینی شد. حتی برعکس، جنگ موجب شد انسجام بیشتری در جبهه مقابل شکل گیرد و بسیاری از بازیگران منطقه‌ای در محاسبات خود تجدیدنظر کنند. همین مسئله سبب شده که امروز آمریکا میان دو انتخاب دشوار گرفتار شود؛ یا باید هزینه‌های سنگین ادامه بحران را بپذیرد، یا ناچار شود بخشی از واقعیت‌های جدید منطقه را به رسمیت بشناسد.
فضای کنونی منطقه، فضایی میان جنگ و صلح است؛ نه آتش خاموش شده و نه توافقی پایدار شکل گرفته است. همه طرف‌ها می‌دانند که کوچک‌ترین خطا می‌تواند بحران را وارد مرحله‌ای تازه کند. در چنین شرایطی، مذاکرات دیگر صرفاً گفت‌وگو بر سر چند بند سیاسی نیست، بلکه بخشی از نبرد اراده‌ها و تثبیت موازنه جدید قدرت محسوب می‌شود.
آنچه امروز در غرب آسیا در حال شکل‌گیری است، پایان یک دوره تاریخی و آغاز مرحله‌ای تازه از مناسبات منطقه‌ای است. دوره‌ای که در آن، قدرت نظامی صرف دیگر برای تحمیل اراده کافی نیست و بازیگران منطقه‌ای توانسته‌اند معادلاتی متفاوت ایجاد کنند. آمریکا هنوز از ابزارهای گسترده سیاسی و نظامی برخوردار است، اما جنگ اخیر نشان داد که این ابزارها دیگر همان کارایی گذشته را ندارند و جهان به آرامی در حال ورود به نظمی متفاوت است؛ نظمی که در آن هزینه تجاوز، بسیار سنگین‌تر از گذشته خواهد بود.