جنگ اقتصادی و انرژی؛ بازدارندگی متقابل ایران و فشار بر غرب

شما اینجا هستید

جنگ اقتصادی و انرژی؛ بازدارندگی متقابل ایران و فشار بر غرب
 
از هنگامی که نخستین موج‌های جنگی که دونالد ترامپ آن را با شعار فشار حداکثری کلید زد، به کرانه‌های خلیج فارس رسید، معادلات جهانی دستخوش دگرگونی‌ای شدند که بسیاری از کارشناسان آن را بی‌سابقه از پایان جنگ سرد تاکنون توصیف می‌کنند. آنچه در ابتدا یک تقابل نظامی محدود در تنگه هرمز و آب‌های جنوب ایران تصور می‌شد، خیلی زود به میدان نبردی گسترده برای کنترل جریان انرژی، قیمت نفت و ثبات اقتصادی قدرت‌های بزرگ تبدیل گردید. جمهوری اسلامی ایران در این میدان، راهبردی نوین را به کار بست که در آن، هرگونه آسیب به زیرساخت‌های انرژی خود را با تخریب گسترده زیرساخت‌های انرژی دشمنان و متحدانشان در منطقه پیوند زد. این همان چیزی است که امروز از آن با عنوان «موازنه تخریب» یاد می‌شود؛ مفهومی که نه در کتب کلاسیک استراتژی نظامی، بلکه در عمل مقاومت در برابر یک ابرقدرت متجاوز زاده شد.
برای درک ژرفای این تحول، باید نگاهی به معماری پیچیده تأمین انرژی جهان انداخت. شبکه‌ای که نفت خام را از چاه‌های خلیج فارس به پالایشگاه‌های اروپا، کارخانه‌های شرق آسیا و جایگاه‌های سوخت آمریکا می‌رساند، مانند یک دستگاه حساس و به هم پیوسته عمل می‌کند. هر اختلال در نقطه‌ای از این شبکه، به سراسر آن سرایت می‌کند. ایران به درستی دریافت که نقطه تمرکز قدرت غرب، نه صرفاً ناوهای هواپیمابر، بلکه همین شبکه شکننده انرژی است. بنابراین به جای آنکه تنها به بستن تنگه هرمز بسنده کند، که خود اهرمی قابل توجه است، گامی فراتر نهاد، تبدیل شدن به بازیگری که می‌تواند خود مبدأ تولید انرژی در کشورهای متخاصم را نشانه رود. از چاه‌های نفت عربستان گرفته تا ایستگاه‌های پمپاژ در امارات و خطوط لوله‌ای که ثبات اقتصادی اسرائیل به آنها گره خورده است، همگی در شعاع توان موشکی و پهپادی ایران قرار دارند. این به آن معناست که اگر زمانی اقتصاد ایران هدف بمباران قرار گیرد، دیگر هیچ کشوری در منطقه نمی‌تواند روی امنیت تأسیسات انرژی خود حساب باز کند.
نتیجه این تحول راهبردی، پدیده‌ای است که می‌توان آن را «صلح مسلح از سر ناچاری» نامید. آمریکا و متحدانش به خوبی می‌دانند که هرگونه اقدام نظامی علیه پالایشگاه‌ها یا خطوط لوله ایران، نه یک عملیات محدود و حساب‌شده، بلکه آغازگر زنجیره‌ای از تخریب‌های متقابل خواهد بود که بازسازی آنها سال‌ها طول می‌کشد. در این چارچوب، بقای پالایشگاه‌های ایران نه فقط یک مسئله داخلی، بلکه ضامن بقای بازارهای مالی نیویورک، قیمت بنزین در لندن و خطوط تولید در شانگهای تبدیل شده است. بدین ترتیب، ایران وابستگی متقابلی را تحمیل کرده که در آن، «امنیت برای همه یا ناامنی برای هیچ‌کس» حاکم است.
این موضوع را باید در کنار تحول دیگری قرار داد که کمتر به آن پرداخته شده، اما شاید از موازنه تخریب هم حیاتی‌تر باشد، فروپاشی افسانه «غنی‌سازی صفر». غرب سال‌ها تلاش کرد با تکرار این شعار، ایران را در موقعیتی قرار دهد که یا از حق مسلم خود برای دستیابی به فناوری صلح‌آمیز هسته‌ای چشم بپوشد، یا در چشم افکار عمومی جهان، «متجاوز به قوانین بین‌المللی» خوانده شود. اما واقعیت میدانی، این توهم را یکی پس از دیگری در هم شکست. ایران غنی‌سازی را نه یک امتیاز فنی قابل معامله، بلکه بخشی از هویت راهبردی و استقلال تصمیم‌گیری خود تعریف کرده است. از نگاه تهران، وقتی کشوری عضو پیمان منع گسترش سلاح‌های اتمی است، زیر سخت‌گیرانه‌ترین نظارت‌های آژانس بین‌المللی انرژی اتمی فعالیت می‌کند و بارها اعلام کرده که به دنبال بمب اتم نیست، دیگر مطالبه غنی‌سازی صفر معنایی جز سلب حق و تداوم تبعیض ندارد.
این درک، به تدریج در میان تحلیلگران غربی نیز رسوخ کرده است. رسانه‌هایی که سال‌ها خط قرمز غنی‌سازی را تکرار می‌کردند، اکنون می‌نویسند که دوران توهم محروم‌سازی کامل ایران از چرخه سوخت هسته‌ای به سر آمده است. در واشنگتن هنوز صداهایی هستند که تصور می‌کنند با فشار بیشتر، تحریم سخت‌تر یا تهدید قوی‌تر می‌توان ایران را وادار به عقب‌نشینی کرد، اما این نگاه بیش از آنکه مبتنی بر واقعیت باشد، ریشه در خوش‌بینی ساده‌لوحانه یا لجاجت سیاسی دارد. مسئله این نیست که ایران چه می‌خواهد؛ مسئله این است که چه چیزی را اصلاً قابل مذاکره نمی‌داند. درباره درصد غنی‌سازی، حجم ذخایر، شیوه نظارت و برخی اقدامات اعتمادساز می‌توان گفت‌وگو کرد، اما درباره اصل «داشتن یا نداشتن» این حق، هیچ چانه‌زنی ممکن نیست. تجربه تلخ بی‌اعتمادی به غرب، به ایرانیان آموخته که اگر روزی این ظرفیت را واگذار کنند، نه تنها یک فناوری، بلکه استقلال راهبردی خود را گرو گذاشته‌اند.
اما موازنه تخریب و افسانه غنی‌سازی صفر، تنها دو قسمت از این مساله هستند. روی سوم این مساله، آثار ملموس جنگ بر اقتصاد خود غرب است. آنجا که ترامپ تصور می‌کرد می‌تواند ایران را در محاصره اقتصادی خفه کند، اکنون می‌بیند که شعله‌های این جنگ به دامان متحدان سنتی آمریکا هم سرایت کرده است. آلمان، به عنوان بزرگترین اقتصاد اروپا، زخم‌های عمیقی از این بحران خورده است. هفتاد درصد هتل‌های امارات از توریست خالی شده‌اند و در آلمان، جزیره پوئل در شمال این کشور که مقصدی محبوب برای گردشگران بود، با کاهش بی‌سابقه مسافران روبه‌رو شده است. اینها تنها آمار نیستند؛ آنها تصویری از یک رکود خزنده هستند که از خلیج فارس آغاز شده و تا قلب اروپا پیش رفته است.
لارس کلینگ‌بایل، معاون صدراعظم و وزیر دارایی آلمان، با صراحت اذعان کرده که جنگ علیه ایران، نه فقط یک تهدید جدی برای اقتصاد جهانی، بلکه عاملی برای کاهش ده‌میلیارد یورویی درآمدهای مالیاتی خود آلمان است. افزایش قیمت انرژی ناشی از ناامنی در خلیج فارس و تنگه هرمز، روند مثبت اقتصادی را معکوس کرده و کارخانه‌های اروپایی را با دشواری بی‌سابقه‌ای در تأمین مواد اولیه مواجه ساخته است. حتی فردریش مرتس، صدراعظم آلمان، در اظهارنظری کم‌سابقه گفت که ایران، آمریکا را که بدون استراتژی وارد جنگ شد، تحقیر کرده و ایرانی‌ها قوی‌تر از آن چیزی هستند که انتظار می‌رفت. این اعتراف از زبان یک مقام ارشد اروپایی، وزنی سنگین دارد.
نکته شگفت‌انگیز آنکه پیش از این، همین مرتس در بحبوحه حمله اسرائیل به ایران، گفته بود که این «کار کثیفی است که اسرائیل به نیابت از غرب انجام می‌دهد». اکنون اما همان کار کثیف، گریبان خود غرب را گرفته است. جنگی که قرار بود ایران را منزوی و ضعیف کند، به عاملی برای آشکار شدن وابستگی متقابل و شکنندگی ساختار اقتصادی غرب تبدیل شده است. سیاست‌های فشار حداکثری، نه تنها ایران را وادار به عقب‌نشینی نکرد، بلکه به خود آمریکایی‌ها نشان داد که در دنیای امروز، هیچ قدرتی نمی‌تواند به تنهایی و با ابزارهای قرن بیستمی، کشوری با موقعیت راهبردی و عمق ژئوپلیتیک مانند ایران را از میدان به در کند.
این درس بزرگ را باید در کنار درس دیگری گذاشت، بازارهای جهانی و حتی وال استریت، دیگر به تهدیدها و اولتیماتوم‌های لفاظ‌آمیز توجهی نشان نمی‌دهند. دوران «فشار حداکثری» که زمانی برگ برنده واشنگتن به شمار می‌رفت، به یک کلیشه بی‌اثر تبدیل شده است. آنچه امروز مؤثر است، نه حجم تحریم‌ها، بلکه قدرت بازدارندگی واقعی در میدان و توانایی ایجاد هزینه‌های متقابل است. ایران این معادله را به خوبی درک کرده و آن را در دو سطح طراحی کرده است، در سطح کلان با «موازنه تخریب» که اقتصاد جهان را گروگان امنیت انرژی خود کرده، و در سطح راهبردی با حفظ حق غنی‌سازی که خط قرمز هویتی و استقلال‌طلبانه او را نشان می‌دهد.
از زاویه دیگر، آلمان و دیگر کشورهای اروپایی امروز در موقعیتی نیستند که بتوانند به سادگی از کنار هزینه‌های این جنگ بگذرند. دولت برلین به خوبی می‌داند که ادامه این وضعیت، نه تنها به معنای تداوم فشار بر زنجیره تأمین انرژی، بلکه تهدیدی برای انسجام سیاسی اتحادیه اروپا نیز هست. اختلاف نظر میان کشورهای اروپایی درباره نحوه مواجهه با بحران خلیج فارس، روز به روز آشکارتر می‌شود. برخی خواهان فشار بیشتر بر ایران و برخی، خواهان میانجی‌گری و کاهش تنش هستند. این شکاف، فرصتی برای تهران ایجاد کرده تا با دیپلماسی هوشمندانه و تکیه بر توان میدانی خود، اروپا را به سمتی سوق دهد که کمتر از لاک‌پوست سیاست‌های آمریکا پیروی کند.
بازدارندگی اقتصادی که ایران طراحی کرده، بر پایه یک اصل ساده اما محکم بنا شده است، اگر اقتصاد من نابود شود، هیچ اقتصادی در منطقه و فراتر از آن در امنیت نخواهد بود. این اصل، نه از سر کینه‌توزی، بلکه از سر یک محاسبه عقلانی از موازنه قدرت نشأت می‌گیرد. در این نگاه، بقای پالایشگاه‌های ایران، به بقای پالایشگاه‌های عربستان، امارات و حتی زیرساخت‌های انرژی اسرائیل گره خورده است. آمریکا می‌تواند با یک حمله پیش‌دستانه، چند تأسیسات نفتی ایران را منهدم کند، اما آیا می‌تواند همزمان از آتش‌گرفتن همه چاه‌های نفت متحدانش در منطقه جلوگیری کند؟ پاسخ روشن است، خیر. و دقیقاً همین ناتوانی، ستون فقرات استراتژی جدید ایران را شکل می‌دهد.
افزون بر این، باید توجه داشت که جنگ در خلیج فارس، تنها یک جبهه ندارد. تنگه هرمز به عنوان شاهرگ حیاتی جهان، اکنون تحت کنترل و نظارت کامل نیروهای مسلح ایران اداره می‌شود. هیچ نفتکش یا شناور تجاری بدون هماهنگی با نظام قانونی تعیین‌شده توسط ایران نمی‌تواند از این آبراه عبور کند. با این حال، برخی ناظران داخلی بر این باورند که این کنترل باید به یک رژیم حقوقی و قانونی مصوب مجلس تبدیل شود. دریافت حق عبور از همه شناورها بدون استثنا، بستن تنگه به روی شناورهای آمریکایی و متحدانشان تا زمان جبران خسارت‌های جنگی، و مصادره اموال و شناورهای متعلق به رژیم صهیونیستی، از جمله خواسته‌هایی است که در محافل کارشناسی مطرح می‌شود. هرچند در شرایط کنونی، نیروی دریایی سپاه با اقتدار کامل بر این آبراه مسلط است، اما قانونی شدن این اقتدار می‌تواند ابعاد حقوقی و بین‌المللی تازه‌ای به بازدارندگی ایران ببخشد.
به این ترتیب، آنچه امروز در خلیج فارس و فراتر از آن می‌گذرد، نه یک درگیری مرزی یا اختلافی محدود بر سر منافع نفتی، بلکه سرآغاز دوره جدیدی در مناسبات قدرت جهانی است. دوره‌ای که در آن، توانایی ایجاد هزینه‌های متقابل، مهم‌تر از حجم تسلیحات متعارف است. دوره‌ای که در آن، یک کشور به اصطلاح «در حال توسعه» می‌تواند با طراحی هوشمندانه یک موازنه تخریب، بزرگترین قدرت به ظاهر نظامی تاریخ را به عقب‌نشینی وادارد. و دوره‌ای که در آن، افسانه‌هایی مانند غنی‌سازی صفر، یکی پس از دیگری در برابر واقعیت میدانی رنگ می‌بازند. غرب اکنون با این انتخاب روبه‌روست، یا واقعیت‌های جدید را بپذیرد و با ایران به عنوان یک قدرت منطقه‌ای دارای حق غنی‌سازی و بازدارندگی انرژی گفت‌وگو کند، یا در چرخه بی‌فرجام تهدید، عقب‌نشینی و توجیه گرفتار آید. تجربه چند ماه گذشته نشان داده که گزینه دوم، جز فرسایش بیشتر جایگاه آمریکا و متحدانش، دستاوردی به همراه نداشته است.