توطئهای به نام شاهزاده؛ چرا غرب از مهره سوخته پهلوی عبور کرد؟
در میانه بحران بیسابقهای که خاورمیانه را در برگرفته -جنگی که یکی از طرفین آن به ظاهر ابرقدرت نظامی جهان بود و طرف دیگر، جمهوری اسلامی ایران- یک سوال آزاردهنده ذهن بسیاری از تحلیلگران غربی را مشغول کرده بود: «اپوزیسیون ایرانی در خارج از کشور کجاست؟» پاسخ کوتاه بود: آنها در حاشیهترین نقطه ممکن، سرگرم نزاعهای درونی و نمایش ضعف بودند. اما ماجرا عمیقتر از این حرفهاست. آنچه در ماههای منتهی به جنگ و در جریان آن رخ داد، نه یک غیبت ساده، بلکه یک سقوط سیستماتیک و چندلایه بود؛ سقوطی که از رسوایی رضا پهلوی در پارلمان اروپا آغاز شد و تا افول روشنفکران لیبرالِ مدعی «منافع ملی» ادامه یافت.
داستان از جایی شروع شد که اروپاییها -همان متحدان سنتی آمریکا که معمولاً در محکومیت جمهوری اسلامی سنگ تمام میگذارند- تصمیمی عجیب و غافلگیرکننده گرفتند. پارلمان اروپا با ۳۸۷ رای منفی، دعوت از رضا پهلوی برای سخنرانی در این نهاد را رد کرد. نه یک رای نزدیک، نه یک اختلاف سلیقه ساده؛ یک «نه» بلند و قاطع که عملاً اعلام میکرد «شاهزاده سابق، دیگر به کار ما نمیآید».
اما چرا؟ مگر نه اینکه سالها بود رسانههای غربی از رضا پهلوی به عنوان «آینده ایران» یاد میکردند؟ پاسخ را باید در سه تحول اساسی جستجو کرد.
نخست، «شکست پروژه نفوذ در بحران». در جریان اعتراضات داخلی سال قبل از جنگ و همچنین در همان روزهای نخست جنگ، غربیها تصور میکردند با دامن زدن به ناآرامیها میتوانند شانس پهلوی را برای بازگشت افزایش دهند. اما آنچه رخ داد، چیزی جز ناامیدی نبود. مردم ایران -حتی آنهایی که دل خوشی از نظام ندارند- نشان دادند که میان انتقاد داخلی و پذیرش حاکمیت یک مهاجر سفارشی غرب، تفاوت عمیقی قائل هستند. پهلوی در نظرسنجیهای معتبر، حتی در اوج نارضایتیهای داخلی، هرگز نتوانست از مرز ۲ تا ۳ درصد محبوبیت عبور کند.
دوم، «خیانتهای آشکار و بیحساب». رضا پهلوی در طول جنگ، چنان بیپروا از حملات نظامی به ایران حمایت کرد که حتی متحدان غربیاش نیز شرمنده شدند. از درخواست بمباران زیرساختهای حیاتی گرفته تا توصیف کشته شدن ایرانیها به عنوان «امری طبیعی در مسیر آزادی»، این اظهارات چنان تند و نفرتانگیز بود که پایگاه اجتماعی بالقوه او را نیز از او دور کرد. در سفر به سوئد، او مجبور شد در پستوخانه ساختمان پارلمان با خبرنگاران دیدار کند؛ تصویری که بیش از هر چیز، یادآور یک پادشاه تبعیدی بیمخاطب بود، نه یک رهبر آینده.
سوم و مهمتر از همه، «نظر صریح ترامپ و تیمش». در اقدامی بیسابقه، دونالد ترامپ و چهرههای نزدیک به او مثل لیندسی گراهام به صراحت اعلام کردند: «رضا پهلوی حمایت مردمی در ایران را ندارد و گزینه مطلوب ما برای آینده ایران نیست.» این جمله، عملاً مجوز رسمی برای به حاشیه راندن پهلوی بود. غربیها به این نتیجه رسیده بودند که قمار روی او، بیش از آنکه به ضرر جمهوری اسلامی باشد، به ضرر منافع خودشان تمام میشود. چرا که اصرار بر یک مهره سوخته، میتواند هرگونه گفتگوی آینده با ایران را غیرمممن کند و جایگاه غرب را در معادلات پیچیده منطقهای تضعیف نماید.
نکته ظریف اینجاست که غربیها هرگز به پهلوی به عنوان یک «رهبر» نگاه نکردند. برای آنها، او صرفاً یک «ابزار تاکتیکی» بود. در بحبوحه یک بحران، از او استفاده میکردند تا فشار روانی بر ایران افزایش دهند، و به محض اینکه متوجه شدند هزینههای این بازی بیش از منافعش است، او را مثل دستمال کثیفی دور انداختند. این همان سرنوشتی است که در انتظار همه «مهرههای سفارشی» است؛ روزی که از تو سود بردند، روی شانه ات میزنند و روزی که به ضررت شد، حتی پستوخانه پارلمان هم برایت جای زیادی است.
اما ماجرا تنها به سلطنتطلبان ختم نمیشود. جریان دیگری نیز در داخل ایران -و گاهی در خارج- تلاش میکرد از موج جنگ برای پیشبرد پروژه خود استفاده کند؛ جریانی که خود را «لیبرال» و «تکنوکرات» معرفی میکند و مدعی است که تنها راه نجات ایران، کنار گذاشتن «شعارهای انقلابی» و پذیرش قواعد اقتصاد بازار آزاد است. برجستهترین چهره این جریان، موسی غنینژاد، اقتصاددان مکتب اتریش و شیکاگو، بود. غنینژاد در یکی از مقالات جنجالی خود، پیشنهاد کرد که تیم مذاکرهکننده ایرانی به جای تکیه بر «حق مسلم»، روی «منافع ملی» تمرکز کند. به ظاهر، حرف درستی است. اما مشکل اینجاست که در دستگاه فکری غنینژاد، واژههایی مثل «دشمن» و «مقاومت» وجود خارجی ندارند. از نگاه او، آمریکا یک بازیگر خنثی است که صرفاً به دنبال حداکثرسازی منافع عقلانی خود است، و ایران نیز باید همین کار را کند. غافل از اینکه در عالم واقع، آمریکا سی سال است که مشغول ترور دانشمندان، تحریم دارو، و تلاش برای فروپاشی نظام ایران است. در چنین فضایی، حرف زدن از «منافع ملی» بدون تعریف «دشمن» و «مقاومت»، نه واقعبینانه که سادهلوحانه، و نه میهنی که خیانتآمیز است. اما آنچه بیش از همه تاملبرانگیز است، نه تحلیلهای خود غنینژاد، که طرز انعکاس این افکار در میان سلبریتیها و چهرههای رسانهای است. نمونه بارز، امیرحسین قیاسی، استندآپ کمدینی است که پس از نزدیک به شصت روز سکوت، ناگهان در فضای مجازی ظاهر شد. مخاطب شاید تصور میکرد نطق او درباره فاجعه میناب یا حمله به زیرساختهای کشور باشد. اما نه؛ او به میدان آمده بود تا از «اینترنت آزاد برای همه» دفاع کند و برای فردای پس از آتشبس سرمایهگذاری سیاسی کند.
این وجه اشتراک عجیب میان یک اقتصاددان سوپرلیبرال و یک کمدین اینستاگرامی چیست؟ پاسخ روشن است: «فرصتطلبی محض». آنها از هر بحرانی برای پیشبرد پروژه شخصی خود استفاده میکنند. در روزهای آرام، ساکت مینشینند و پول جمع میکنند. در روزهای جنگ، به نام «منافع ملی» حرف میزنند، اما آن «منافع ملی» چیزی جز «منافع شخصی» خودشان نیست. غنینژاد به دنبال تثبیت جایگاه آکادمیک خود در غرب است و قیاسی به دنبال فالوور بیشتر. در این میان، اما، یک سوال بزرگ وجود دارد: آیا این افراد واقعاً نماینده «روشنفکری ایرانی» هستند؟ پاسخ منفی است. روشنفکر واقعی کسی است که در بحران، کنار مردم بایستد، نه پشت سر دشمن. کسی است که هزینه بدهد، نه از بحران سود ببرد. تجربه پنجاه روز جنگ نشان داد که اکثریت قریب به اتفاق چهرههای فرهنگی، هنری، ورزشی و دانشگاهی ایران -حتی آنها که اختلاف نظرهای جدی با نظام دارند- در آزمون وطندوستی نمره قبولی گرفتند. آنها در خیابانها حاضر شدند، از مقاومت گفتند، و حمایت خود را از تمامیت ارضی کشور اعلام کردند. در مقابل، اقلیت بسیار کوچکی -که غنینژاد و قیاسی نماینده آن هستند- ترجیح دادند یا سکوت کنند یا ساز مخالف بزنند.


