تغییر آرایش قدرت در سایه جنگ؛ از ظهور دوباره ملت تا زوال هژمونی
آنچه در لایههای پیدا و پنهان سومین جنگ تحمیلی بر ایران گذشت، صرفاً رویارویی سختافزاری و نظامی نبود که بتوان آن را با معیارهای سنتی تلفات و تصرفات سرزمینی سنجید. درامی که در این نبرد به صحنه آمد، ماهیتی عمیقاً هستیشناسانه داشت و در آن، نه فقط سامانههای تسلیحاتی، که بنیانهای فکری تمدنی، نظامهای محاسباتی قدرتهای بزرگ، و چیستی «قدرت» در عصر جدید به چالش کشیده شد. در میانه غبار این نبرد، هاله شکستناپذیری یک هژمون جهانی فرو ریخت و همزمان، تصویری بدیع از تابآوری یک ملت و یک نظام سیاسی سر برآورد که معادلات نظمسازان بینالمللی را از بنیان دگرگون کرد.
نظم ذهنی حاکم بر اتاقهای فکر غرب، پیش از آغاز این جنگ، بر این منطق استوار بود که حجم آتش، دقت مهمات و برتری فناوری، قادر است ظرف چهلوهشت ساعت اراده هر ساختار سیاسی را در هم بشکند. ائتلافی که این جنگ را رقم زد، با اتکا به همین منطق کمیّتمحور، بزرگترین عملیات لجستیکی و آتشبار تاریخ معاصر را تدارک دید. مفروض انگاشته بودند که با از کار انداختن مرکز تصمیمسازی راهبردی و فلج کردن ساختار فرماندهی، میتوانند خلأ قدرتی ایجاد کنند که به فروپاشی آنی و تسلیم کامل منتهی شود. اما آنچه رخ داد، نقض غریب تمام این پیشبینیها بود. نظام سیاسی ایران نه تنها از هم نپاشید، که وارد مرحلهای جدید از انسجام و کنشگری شد. این پدیده، تحلیلگران را در برابر پرسشی بنیادین قرار داد، چگونه ساختاری که حیات آن وابسته به فرد یا یک نهاد خاص تصور میشد، پس از ضربهای مهلک، با قدرتی مضاعف به میدان بازگشت؟
پاسخ را باید نه در تئوریهای متعارف علوم سیاسی، که در نوعی معماری اجتماعی و فرهنگی جستوجو کرد. جامعه ایران، برخلاف تصور ائتلاف مهاجم، شبکهای درهمتنیده از پیوندهای عمیق ایمانی، محلی، خانوادگی و اعتقادی بود. این شبکه، همان ساختار پنهانی بود که در لحظه بحران، به مثابه چسب اجتماعی عمل کرد و شکاف ناشی از شوک اولیه را ترمیم نمود. رسانههای تحلیلی غرب ناگزیر به این اعتراف شدند که «جمهوری اسلامی توسط شبکهای از پیوندهای اجتماعی حفظ میشود که در کنار نهادهای رسمی عمل میکنند». بنابراین، شکست دشمن را نه در آسمان، که بر زمین هویت و تعلق، باید ریشهیابی کرد. آنها میخواستند با بمباران یک مدرسه، بحران اجتماعی بیافرینند؛ اما غافل از آن بودند که در این جغرافیا، شهادت مظلومانه، بذر استقامت میکارد، نه تسلیم.
این جنگ پرده از یک حقیقت دیگر نیز برداشت، پایان انحصار فناورانه غرب در عرصههای راهبردی. یکی از شگفت ابعاد این نبرد، ورود ایران به عرصهای بود که پیشتر در انحصار قدرتهای بزرگ قرار داشت، جنگ فضایی و سایبری هدایتشونده با ماهواره. پرتاب ماهوارههای بومی درست در بحبوحه تنشها، صرفاً یک نمایش فنی نبود؛ پیامی راهبردی با چندین لایه معنایی بود. این اقدام نشان داد که چرخه اطلاعاتی ایران، از شناسایی اهداف تا ارزیابی خسارات پس از اصابت، کاملاً مستقل از سرویسهای اطلاعاتی شرق و غرب عمل میکند. هنگامی که تصاویر ماهوارهای ایرانی از خسارات دقیق وارده به پایگاههای راهبردی دشمن منتشر شد و رسانههای معتبر جهانی پس از راستیآزمایی، صحت آنها را تأیید کردند، عملاً یک انقلاب در مناسبات اطلاعاتی رخ داد. این بدان معنا بود که ایران قادر است نه فقط ضربه بزند، بلکه روایت رسمی خود از میدان نبرد را با سندیت غیرقابل انکار به جهان مخابره کند و هژمونی رسانهای و روایی دشمن را در هم شکند. «مارک کانسیان»، تحلیلگر کهنهکار نظامی آمریکایی، با حیرت اذعان داشت که «حملات ایران دقیق بود و هیچ نشانهای از اصابتهای ناموفق دیده نمیشود». این دقت، روایتگر ظهور نوعی «بازدارندگی هوشمند» بود که در آن، قدرت نه در توان تخریب کور، که در هوشمندی تشخیص و دقت اصابت تعریف میشود.
بُعد فرامرزی این جنگ، بیش از هر چیز در سفر پرالتهاب رئیسجمهور آمریکا به پکن متبلور شد. این سفر را باید نقطه عطفی در تاریخ روابط بینالملل پس از جنگ سرد تلقی کرد. پنجاهوچهار سال پیش، نیکسون از موضع قدرت و برای ایجاد شکاف در اردوگاه کمونیسم به چین رفت؛ اکنون اما ترامپ نه برای دیکته کردن دستورکار، بلکه برای طلب میانجیگری و رهایی از یک باتلاق خودساخته، در پکن فرود آمد. این جابهجایی موضع، نشانهای آشکار از یک چرخش زمینساختی در نظم جهانی است. ایالات متحده که راهبرد فشار حداکثری و جنگ را برای مهار همزمان ایران و چین طراحی کرده بود، اکنون در تنگه هرمز چنان گرفتار آمده بود که ناگزیر شد از رقیب دیرینه خود برای خروج از بحران کمک بخواهد.
این وضعیت متناقض، محصول درک نادرست از مفهوم «قدرت» بود. آمریکا گمان میکرد میتواند یک جنگ بزرگ در غرب آسیا را به سرعت به پایان برساند و سپس با دستی پر از موفقیت، در میز مذاکره با چین حاضر شود. اما مقاومت ایران، نه تنها این سناریو را نقش بر آب کرد، که توازن قوا را در شرق آسیا نیز دستخوش تغییر کرد. تحلیلگران چینی، با نگاه به فرسایش توان نظامی آمریکا در نبرد با ایران، این پرسش را مطرح کردند که اگر واشنگتن در برابر یک قدرت منطقهای دچار بنبست شده، چگونه میتواند از عهده یک قدرت همسطح جهانی برآید؟ این گزاره، اهرم فشار پکن در مذاکرات را به طرز بیسابقهای افزایش داد و عملاً تضمینهای امنیتی آمریکا به متحدانش در شرق آسیا را زیر سؤال برد. «غول لنگ»، عنوان نمادینی بود که رسانههای چینی برای توصیف ارتش فرسوده آمریکا به کار بردند؛ غولی که توان به کارگیری همزمان قدرت خود در چند جبهه را از دست داده است.
چین با درک این ضعف ساختاری، در مواجهه با درخواست ترامپ برای اعمال فشار بر ایران، موضعی کاملاً عملگرایانه و مبتنی بر منافع ملی خود اتخاذ کرد. پکن دریافت که ایران پیروز و سربلند در این جنگ، نه یک اهرم فشار، که یک شریک راهبردی قدرتمند و قابل اتکا در معادلات آینده است. بنابراین، نه تنها تحریمهای غرب را نادیده گرفت، بلکه با صدور فرمانی به شرکتهای خود برای نادیده گرفتن تحریمهای یکجانبه، عملاً پیمان تحریم را از درون تهی کرد. این اقدام، پایان عصر «فشار حداکثری» به عنوان یک ابزار کارآمد سیاست خارجی آمریکا را نشانهگذاری کرد.
برآیند این تحولات را میتوان در یک جمله خلاصه کرد، جنگ تحمیلی سوم، مرگ تدریجی جهان تکقطبی و تولد یک نظم چندقطبی عملی را سرعت بخشید. مقاومت ایران و ناتوانی آمریکا در تحمیل اراده خود، این واقعیت را از لایههای نظری به عرصه میدانی و عملیاتی کشاند. نظم جدیدی که در آن، یک قدرت منطقهای میتواند با تکیه بر توان بومی و سرمایه اجتماعی خود، هژمونی یک ابرقدرت را به چالش بکشد و او را به میز مذاکره با رقیب دیرینهاش بکشاند.
این جنگ یک بار دیگر اثبات کرد که تحولات بزرگ در نظام جهانی، نه در راهروهای سازمان ملل، که در دل نبردهای نامتقارن و مقاومتهای ملی رقم میخورد. آنچه اکنون پیش روی نظمسازان جهانی قرار دارد، پذیرش این حقیقت است که دوران قیممآبی و دیکته کردن سیاستها به سر آمده و بازیگران جدیدی پا به عرصه گذاشتهاند که نه با تهدید میشکنند و نه با تطمیع به انفعال کشیده میشوند. این بازیگران، معادله «معامله در برابر بقا» را با منطق «بقا بر پایه عزت» پاسخ دادهاند. و این، شاید عمیقترین و ماندگارترین دگرگونی راهبردی باشد که از دل این نبرد سر برآورده است؛ دگرگونیای که نه فقط نقشه غرب آسیا، که معماری قدرت در قرن بیستویکم را بازتعریف خواهد کرد.


